Translate to:

 
غزلی از شهید حجت الله سرتیپ نیا
نویسنده : admin
تاریخ : دوشنبه, ۸ اسفند ۱۳۹۰

 مداح اهلبیت شهید “حجت الله سرتیپ نیا”پانزده روز قبل از شهادت ،حسینیه پادگان شهید شفیخانی ، آخرین تلاوت دعای کمیل در جمع رزمندگان تیپ ۵۷ حضرت ابوالفضل روزهای قبل از عملیات کربلای ۵

                                                      ***  

              آن روزهای آخر در آن چادر فرماندهی گردان                   

هروقت به خلوتش وارد میشدی در حال نوشتن بود ،و شتابان و عجول برگ برگ آخرین لحظه های ماندنش را منقش به دردها ،و رنجهای بیشمارش    میکرد،درد فراقش ،درد شهرش و….. و او  برای  همیشه  تاریخ  ماندگار شد،وچون چشمه ساری زلال همچنان جاری…و اما زمانه بیشترمانرا به وادی نکبت بار نسیان و فراموشی محو !!

و این آخرین غزلش(موقعیت شهید شفیخانی چند روزی قبل از شهادت)

مانده ام در بیم اهریمن سلیمانم   چه شد؟     

دوریاری گر   سر آمد دوستدارانم   چه شد؟      

از فراق      دلبرم    کنعانیان    در     ماتمند      

یوسف روشنگر دل ،  ماه کنعانم   چه  شد؟      

شب ببین گسترده بر روزم مگر دامان خویش      

رونق این محفل و شمع  شبستانم چه شد؟      

تابه کی زاری  مگر بوسی ستانم     از لبش       

بی  رمق  افتاده ام آن جان جانانم  چه  شد؟      

این همه نشتر زدی  گفتی که  درمانت  کنم       

آن حکیم حاذق وآن  مهر و درمانم  چه  شد؟      

گفت جانت می برم واندر گرو وصلت    دهم       

در رهت جانم شد امّا نازنین آنم چه     شد؟      

شب نشین کوی توبیچاره هر شب   بوده ام      

در نقابی ، غایبی آن چهر پنهانم  چه   شد؟

عاشقی   در دفتر   دیوان  تو نامم    نوشت     

خط بطلانی تو آیا نام و عنوانم  چه     شد؟      

دوش تا  میخانه  بر بوی    شرابت     آمدم      

چشم  بردر  تاببینم باده  گردانم    چه  شد؟      

ازهجوم باد پاییزی به  جانم     برگسانیست  

روزگارا  عطر  جانبخش  بهارانم     چه  شد؟      

خصم دون اندر  قفا و رود نیل    اندر     برم      

معجزی اینجا بیاور پور عمرانم چه       شد؟      

دلبرا در خلوتم برشام    زلفت      چشم من       

پشت ابری چهره ات کو، ماه تابانم چه   شد؟      

در  چمن     آواز  بلبل  در نمی آید  به  گوش      

ای دلا اندیشه کن کان مرغ خوشخوانم چه شد     

«حجت»ازبسیاری دردم شکایت نیست نیست                      

شکوه سر کن کان دل وزلف پریشانم  چه شد؟     



[ ادامه مطلب ] | [ موضوع ] : دسته‌بندی نشده
نوشته ای از شهید فیروز سرتیپ نیا
نویسنده : admin
تاریخ : دوشنبه, ۱ اسفند ۱۳۹۰
من به آن عده روشنفکر جاهل که مردم را از اوضاع درونی مملکت، دور می سازند متنفرم و شکایت آن ها را در پیشگاه باریتعالی خواهم برد .                        
                           
                             
وامّا:
درود و سلام بر امام امت رهبر عالیقدر ودلسوز انقلاب 
درود و سلام بریاران دلسوز امام
درود و سلام برشهیدان راه اسلام، درود وسلام بر عزیزان جانباز انقلاب درود وسلام برمفقودین جنگ تحمیلی،
 درود بر آنانیکه صادقانه برای انقلاب رنج متحمل می شوند،
 درود بر آنانیکه سلاح برگرفته به جنگ ضد اسلامیان می روند.
درود بر آنانیکه از دنیا بریده همّ خود را متوجه انقلاب کرده اند.
درود بر آنانیکه برای خدا نماز می خوانند،
 درود برآنانیکه برای خدا خدمت می کنند.
درود بر آنانیکه بدوراز باندبازیها و خط بازیها به انقلاب خدمت می نمایند.
درود بر مادرانیکه فرزندان مجاهد تربیت می نمایند،
 درود بر دولتمردانی که در خط امام اند.
درود بر برادران حزب الله که در کوچه و خیابان ها و درهمه جا پاسدار اسلامند.
درود بر کارگران و کشاورزان ،و همه اقشار که در جهت پیشبرد و مستحکم نمودن انقلاب از قید وابستگی های امپریالیسم گام بر می دارند.
 درود بر خا نواده های معظم شهدا که با صبر خود صبر را به دیگران می آموزن


[ ادامه مطلب ] | [ موضوع ] : دسته‌بندی نشده
یادی ازحجت به قلم شهید حسن احمدپور
نویسنده : admin
تاریخ : شنبه, ۲۲ بهمن ۱۳۹۰

            http://s3.picofile.com/file/7603764408/Picture_034.jpg

                           مداح دلسوخته شهید حسن احمد پور

                                      «حجت»

هرگز قد رعنا و چهره زیبا و طناز او را فراموش نخواهم کرد.

چه در خواب،چه در بیداری،چه درقیام،چه در سجود، چه درحرکت، چه در ایستادن، چه در خلوت، چه در جلوت.

آیا چگونه از یاد رود در حالیکه در قلبم رسوخ کرد ، یا اینکه پاره تنم ،

مگر جدا می شود نه، نه

جدا شدن زمانی است که روح قالب تهی کند و شاید وصلت بیشتر شود، مگر نشنیده ای که میان عاشق و معشوق رمزی است ، ویا این که رشته محبت می بُرم ، شاید گره خورد ، نزدیکتر شود.

      http://s3.picofile.com/file/7603710000/Picture_016.jpg

بعد از حجت هرکس سکوت کرد شکست، خورد.

حجت در عشق پروانه نبود بلکه شمع بود.

اگر پروانه خوف از سوختن دارد ولی شمع با قامتی استوار می ایستد .

تاب می آورد ، آه می کشد و تاب و توانش در عشق له می شود.

وهر دم صبرش لبریز می شود تا در نهایت وقتی روز می شود، خورشید می بیند ومحو می شود و آن لحظه وصلت اختیار می کند.

آری حجت بسان پروانه در عشق خائف نبود ، او مستانه و عاشقانه در راستای عشقش جانبازی نمود وهرگز سکوت نکرد ونایستاد.

او از اول عاشق ومجنون ، دیوانه بود چرا؟

چون که در عشق سوختن نیاز بود و در راه دوست سوخت.

                                  شرط اول قدم آن است که مجنون باشی.

 

شهید حسن احمد پور

۱۸/۴/۶۶

 فراق حسن وحجت به سال نرسید

 



[ ادامه مطلب ] | [ موضوع ] : دسته‌بندی نشده

 

بسمه تعالی

شکر بی
پایان خاص آن
معشوق پاک و
مقدس است که
عاشق همچنان در
پیش واله و حیرانست،
سپاس مخصوص آن
قاهر وبی همتا
و محیط بر همه
آفاق است، که
حتی ریا کاران وسالوس صفتان
قدرت عداوت با
او را ندارند، ازیرا اگر
حتی به لسان دعوی دوستی
ننمایند منفور مؤمنین
و خاصان باشندو باز
تضرع و تکریم
خاص آن خدای مهربان است
که ستر از اسرار بندگان برندریده،
آنان که سیرتی
موافق و زیبنده
دارند از حجاب
برون آیند و
مورد تمسخر خلق
الله واقع شوند،ان شاء الله که این
حقیر از آن
سلف نباشم.”

باری لسان
بی لجام، انقدر گشته
خودکام ،که از خلق
خاص وعام، نفرین کنند
بر این لسان فتاده در
دام، دانم که
تعریف و تمجید
میسر نیفتد،پس ای
دوست اجازه ام
دهید تا بگویم
که چگونه انسانیم تا
پرده  کنار زنم،تا هرچه
اندروست برون کنم،تا
حقایم دل بیان
کنم، تا خدای
را دو صد بار صداکنم،تا ز درد
شیطان درون فریاد
کنم،تا که از
دین برون آمده،بر گردن
طوق بی دینی آویزان کنم،تا
که از مسجد برون نظر
سوی میخانه کنم،تا که
آنچه در مسجد
نیافتم در اندرون
میکده پیدا کنم،تا
که این قافله را از
طریق کعبه منحرف
و روانه جانب کعبه
ی دلها کنم تا
که از مسلمانی بدرجرس لامذهبی پر صدا کنمتا که آنچه نیافتم زهوشیاری، درون
شیدائی و مستی پیدا کنم،تا که دیگر لفظ خدا نگویم، برون از این لفظ تأنق در عالم
معنا کنم، تا که ساغر زدست ساقی خود بگیرم اندر عالم مستان غوغا برپا کنم تاکه از
فرقه بیدلان خارج،همدمی با لوطی و آدمیان تلاش کنم
. تا که از این همه تزویز کنم حذر،
همدمی با مستمند و درویش بی ریا کنم، تا که از کاخ فرعون برون، کوخ تنهایی علی بر
پاکنم، ای دوست
«حسن» خواهم که ناحقی خلایق افشاء کنم، ای
دوست ما برونی پر قیل وقال وفریبنده داریم و در اندرون خویش بدون قیل وقال تسلیم
شیطان گشته ایم، باور مدار که آدمی آدم، خدائی عالم است که آدمی سفله است، که آدمی
قسی
*است،
که آدمی طاغی ولجام گسیخته است، باور مدار که حق بر پاست، خدائی می داند که حق
مدفون در خاک اشقیاست، خدائی داند که حق مرده و تفاله آن سیلی خور باد و بورانست،  باور مدار که حق حاکم است که حق محکوم ضرب
تازیانه حق نا باورانست،باورمدار که آدمی صادقست که آدم از ازل هم کاذب و خائن بود،
باورمدار که  آدمی شریفست که آدمی از بی
شرفی از جنت فردوس برون شد،
«حسن» مپنداری که جوری برمن وارد گشته است
که این سخنان و دردها و آلام رسم وجود منست، پس ای دوست باور مکن که آدمی نیکو و
پسندیده است که آدمی از اول هم موجودی ناپسند و بدکردار بود، پس
«حسن» دعا کن آدمی بمیرد که این همه فتنه و
فساد از وجود
«آدمی» در عالم برپاست ، دعاکن تا همه بمیریم
، دعا کن ، تا آدمیان بمیرند که آدمی سفله، سفله زائیده است اگر بخواهم باز بنویسم
توانم، ولی از آن می ترسم که آنقدر از آدم سخن گفتن، مرا پست و نا آدم نماید، پس
دیگر هیچ نگویم تاورود دردی دیگر و سخن همین بس کنم
.

به امید زیارت آن
جناب

والسّلام

حقیر وبیچاره دست
آدم

حجت اله سرتیپ نیا نورعلی



[ ادامه مطلب ] | [ موضوع ] : دسته‌بندی نشده
عکس رزمندگان گردان محبین
نویسنده : admin
تاریخ : یکشنبه, ۱۶ بهمن ۱۳۹۰

http://s1.picofile.com/file/7282226341/43.jpg

http://s2.picofile.com/file/7282226020/42.jpg

http://s2.picofile.com/file/7282220856/41.jpg



[ ادامه مطلب ] | [ موضوع ] : دسته‌بندی نشده

http://s1.picofile.com/file/7282198274/40.jpg

عکس:روز های آخر، پادگان شهید شفیعخانی

حالات حجت را در آن روزهای آخر مرور میکنی  حقیقتا آن صورت نورانی و آرامش، دست نوشته ها و گفته هایش همه و همه بوی رفتن داشت و جدایی.باور کنید همان ایام(چند روزی قبل از شهادت) به او گفته شد چرا سر تراشیده ای؟!! گفت “میخواهم حج کنم”ودر نهایت اسماییل وار آن کالبد پاک و مطهر که لبریز از هرآنچه پاکی و نور بود را در منای شلمچه به خنجر دوست سپرد


وصیتنامه ای ناتمام از شهید حجت الله سرتیپ نیا ده روز قبل از شهادت 

                                بسم الله الرحمن الرحیم

بخوف العارفین تدور علی ثلاثه:الخوف، والحب و الرّجاء(امام صادق(ع))

بنام خداوند بخشنده مهربان، آن مهربان مهربانان وآن خدای باوفا که دوستی با بندگانش را بهترین زیبائی خلقت می داند و می خواند، در وصیت نامه ام عنوان نمی پسندم و موضوع هم نمی خواهم آنچه برای من واقعیت دارد و من آن را به عنوان واقعیت می پسندم حقایق پرتلاطم وزیبا و اماّ بی انضباط درون خودم می باشد، پدرم ، مادرم می خواهم با شهادت ، انتظام به این درون پر شر و شورم بدهم، سال ها، روزها، ساعت ها ودقیقه ها و ثانیه ها درپی یافتن وسیله ای برای مردن بودم،زیرا دیگر حالا فهمیدم زندگی کردن برای چیست؟ و مردن برای چه؟مادرم، پدرم، قبلاً عرض کردم که درونم آنقدر احساسات جالب و زیبایش در تحرکند که به من اجازه نمی دهند که وصیت نامه ام را چگونه آغاز کنم، بنابراین اگر در نوشته هایم انتظام نیست بدانکه به جهت سبقت احساسات درونم می باشد که صبر وتدبیر را ازدستم ربوده اند، ولی به هر جهت در حالتی این وصیت نامه را می نویسم که قدرتم تخدیر شده است، به حدی که قلم بر دستم در اضطراب افتاده است، واین تشویش به علت خبر بسیار بدی بود که یکی از برادران به من دادند و این برادرم فرمودند که « فلانی، دنیا پرستان دنی ، دامی دیگر در رهت انداخته اند و جوّی دیگر ساخته اند،  وراستی بیشتر ناراحتیم از این جهت بود که این دام به وسیله دوستی بی وفا در رهم تنیده شده است، پس مادرم و پدرم و برادرانم :با تأنق و ترّنم این نکات پرسوز وگدازم را مطالعه بفرمائید، آنچه در ذیل به عرض 

می رسانم باورکنید لاف و گزاف نیست ویا به قول مذهبی ها!!؟ شکسته نفسی نمی باشد، بلکه انعکاس حقایقی می باشد، برای اینکه دیگران بدانند که هر احساسی محکوم به سرزنش و طعن نیست بلکه خیلی از احساسات بسیار لطیف و محق می باشند، آری مادرم ، پدرم وبرادران بسیار شریف و باصفایم بنده خوبی نبودم، و فاصله ام را با خدا بیش از حد از یک انسان مسلمان عاصی کرده بودم ،نمودار آن بد زبانی ، سنگ دلی و محجوب بودن، قلب و دیده ام بود، آخر بنده ای که لجام خود را به دست شیطان دهد چگونه می تواند خوب باشد، آخر بنده ایکه دوش و داد دنیا پرستی را چنان مردمان کوچ نشین از این دیار به آن دیار بر دوش می کشد،چگونه می تواند خوب باشد؟ آخر بنده ای که با انجام گناه و بعد توبه کردن وبعد توبه شکستن خدا را مورد تمسخر قرار می دهد چگونه می توان صالح باشد؟ آخر بنده ای که سراج خویش را نیافته و متحیر و سرگشته در پی ملکیت اعتباری می گردد، و چنان سرمست دنیا گشته است که بر خداپرستان عربده و برسینه خدا جویان چاقو می زند،چگونه می تواند خوب باشد؟ آخر آن انسانیکه ذات ازل را ملعبه کرده و آن بیچاره ذات پاک و مطهر را به هر منجلابی می کشاند، چگونه می تواند متعهد باشد در مقابل معبود و خالق توانائی؟»

مادرم ،پدرم،برادرم                           قال و قیل بی عمل سوخت

چه بگویم، چه کنم، چه سازم             آنچه خواستم بکنم                   

  زکفم شد تدبیرش

و آنچه ساختم ،       

  خراب شد برسرم      

  مانده این  عبد معیوب در زیرش 

اندرین بیابان تفت  ،هستی بود که آنهم رفت

مانده این خس ، سرگشته و تنها و بی کس، اجبارم چه می کنی که برس؟

من که در دوستان وفا نمی بینم، چگونه از وحشی گلی دانه بر چینم؟

وین سراب، کاورانه کنار و نه ساحلیست چه می گویی؟ که اندرین بحر کشتی برانم،که دیده است برخاک لنگر اندازد کشتی یا که دیده است، بتازد اسبی ،  گسیخته لجام، یا که دیده است، بنوازند خنده رو طفلی را وا نگه سیلی زند صورت افسرده رو بلبلی را(بر کوه شکن، پهنه ژرف دریا)

بیچاره باز آ، آنچه گفتند، سحر است و گزافه؟!!

آنجا که بحر است ، کشتی نیاندازند؟!! و آنجا که برّ است اسبی نمی تازند؟!!

و آنجا که غم است ،  آن خورده سیلی دهر را، نمی نوازند؟!!

آن غافل که افول کرده نور دلش،چون کند احساس نور،چون شود راهبر،یا چون بَرَد ره در منزلش،



[ ادامه مطلب ] | [ موضوع ] : دسته‌بندی نشده