Translate to:

 
درد فراق
نویسنده : admin
تاریخ : جمعه, ۸ دی ۱۳۹۱

شلمچه دیماه  ۱۳۶۵

9rcvgfu3735f1cbazfj.jpg

بسم الله الرحمن الرحیم

درد فراق
  

هر جا وقتی صحبت و خاطره ای از جبهه مطرح می شود این مفهوم به ذهن می رسد
که ما بگوئیم حسین با آرپیجی شلیک کرد و تانکی منفجر شد و همه از این حالت
ها ، ولی ما در جبهه ” من ” را شکستیم و از این مرحله گام در راه فرهنگ
ایثار نهادیم .
چه خوشست حال مرغی که قفس ندیده باشد   

چه  نکوتر  آن که  مرغی ز قفس پریده  باشد

پر و بال ما  شکستند   و در   قفس   گشودن  

چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشد

  
اگر ما خودمان را و تن و جسممان را به شکل یک قفس به آن نگاه کنیم و شهادت
را به منظور شکستن درب های این قفس به آن نگاه کنیم شهادت یک اوج می شود
یک پرش ،و رشد انسان با شهادت کمال می یابد و با شهادت و در حقیقت شکستن
حصارها و با عروج است که ممکن می شود ، بنابراین قفس تن می تواند اولین قفس
باشد و قفس بزرگتر این هاله دنیا و عالم فانی مادی است که ما را دربرگرفته
بنابراین عبارات بالا مربوط به انسانی است که تشبیه به مرغ شده است که این
مرغ حصار در حصار گرفتار است ؛ چه خوشست حال مرغی ….
  

http://s2.picofile.com/file/7603758060/Picture_030.jpg

       دیماه ۱۳۶۵ شلمجه،روبرو :حاشیه شرقی جزیره بوارین و نخلهای سوخته اش، که چند روز بعد محل شهادت سردارانی چون فیروز و حجت الله سرتبپ نیا فرمانده و معاون گردان کمیل، و علی محمد کوشکی و مروت طرهانی فرمانده و معاون گردان محبین شد.

اگر
بگوئیم که جبهه چه بوده است و به ماها چه گذشته باید فیلمی ساخته شود به
مدت هشت سال تا دیگران بدانند که جبهه چه بوده است و بر یاران خمینی چه
گذشته است . چرا که هر وقت حرفی از جبهه می شود خیلی ها خاطره گوئی را زدن
تانک و پریدن سر یک بسیجی و یا بسیجی را در شعله آتش و یک الله اکبر و یک
خاکریز و دیگر هیچ، و بعضی ها هم بسیجی را یک فرد گم شده در نماز و تسبیح و
سجاده می بینند . ولی خوب حرف دلسوخته را دلسوخته می فهمد و بس ، چرا که
نگاه مظلومانه یک بسیجی در خط شلمچه در برابر غرش توپ های ۴۰۰mm و موشک های
سه متری زمین به زمین که در میدان امام رضا کربلای پنج می نشست و یا آسمان
ابری شلمچه که از لای گونی های شن معلوم می شد و یا چادرهای کرخه و
کارون،وسایت چهار، که از نظر معنوی دانشگاه آدم سازی بود . در یک چادر سی
نفره یک محصل یک کارگر یک روستائی و کشاورز یک دانشجو و یک معلم همه با هم
می ساختند و باهم از ته دل حرف می زدند آنجا انسان با خدا دست داده بود .

  
در ورودت به جبهه لباس آشنا به تن می کردی لباس خاکی را می گویم لباسی که
به تو نشان می داد که ما از خاکیم و به خاک باز می گردیم . یادداشت یک
بسیجی ۱۵ یا ۱۶ ساله در یکی از سنگرهای نخل های سربریده جزیره بوارین شلمچه
همه زیبائی ها را در خود جمع کرده بود . او نوشته بود : پدر ، مادر ،
برادر ، من به دانشگاه عشق آمده ام در این جا معلم ما آموزگار بزرگ شهادت
حسین بن علی (ع) است که خود شهید است ،پسر شهید است ، برادر شهید است ، پدر
شهید است دائی و عموی شهید است ، پسر عم و پسر دائی شهید است . این جا
تفنگ قلم و مرکب خون شهید است .
   دوست عزیز بیا و به سرزمین
نخل های بی سر برویم . شلمچه را می گویم بیا تا به زبان شعله ور آن گوش
دهیم ، زبانی که واژه های آلوده به خون و خاکستر دارد ، دوستان باور کنید
غروب توی شهرها معنایی ندارد همه اش تودرتو است . دیوار های شهر نمی گذارد
آدم غروب را ببیند . در جبهه غروب از ریشه غربت است و می گوید تو هم خواهی
رفت . غروب شلمچه و کرخه و کارون و غروب هر جائی از جبهه . بعد از هیجان و
کار روز و دیده بانی و نگهبانی و غیره همه دست از کار می کشیدند و به جائی و
گوشه ای بالای خاکریز می رفتند با نگاه با غروب با خدا راز و نیاز را شروع
می کردند و با نخل های سرزده نخلستان های شلمچه و دشت بستان و مهران ، فکه
،وجنگل عمقر  وهویزه هم ناله می شدند این ها بود که مظلومیت مولا علی و
مدینه را به یاد می آورد.
   عزیزان به خدا وقتی تیر خورد از
بیمارستان فرار کرد وخود را به جبهه و والفجر مقدماتی رساند. دوست عزیز این
ها در شهرها درک نمی شود و ما به زبان شهری ها آشنا نیستیم .
همان بهتر که لیلی در بیابان جلوه گر باشد      

ندارد تنگنای شهر تاب حسن صحرایی

  
قصه عشق ما را بایستی با غروب دانست  با هوای ابری پائیزان و با مرغی که
به ناچار برای نیمه های بی احساس قفس نغمه سرائی می کند . ماجرای غم انگیز
ما را در محفل شمع و پروانه بایستی شنید و در عمق لبخند های پیوند خورده با
اشک و در آه سوزان سینه های داغدیده ، باز دلم هوای شلمچه کرده است . باز
از فرسنگ ها راه برای بوی عطر خاکریزهایش مستم می کندهنوز که هنوز است زوزه
جانسوز غروبش در گوشم می پیچید باور کنید خودم هم دیگر خسته شده ام همین
که می آئیم نفس بگیریم و با شهر بسازیم  همین که آرام آرام با زندگی روزمره
دست اخوت می دهیم نمی دانیم چه می شود که درست هنگام هنگامه آن جا که می
رویم تا خط جدید را در بودنمان رقم بزنیم به سراغمان می آید ، خدایا چاره
ای ، درمانی ، راهی . خودمان هم می دانیم که یک بیابانی و چند خاکریز و یک
غروب نمی تواند این چنین هستی ما را به بازی بگیرد ، که بیابان بسیار است و
خاکریز مشتی خاک و غروب کالائی که همه جا یافت می شود و آن چه این چنین
عنان وجود ما را در کف دارد ارواح بلندی است که از مشتی خاک شلمچه ساخته
ایم ، قربان آن نیمه های شب، پیچ و خم خاکریزها را با آرامش حرکت ابر طی می
کرد یم، قربان آن اشکی که درپرتو منورهای عشق با لبخند عقد اخوت می خواست ،
قربان آن انگشتی که وقتی بر ماشه بوسه می زد تمام کائنات برانگیخته می شد ،
قربان آن نمازی که در سنگر شروع می شد و در بهشت به اتمام می رسید ، قربان
آن غروبی که در بیابان های شلمچه بوی غربت را همراه می آورد ، قربان آن ، و
در زمین گرم و تپیده کربلای جنوب لب های خشک رزمندگان را به دعا و نیایش
به جنبش در می آورد ، قربان آن خاکریزی که خاکش با خون پاک شهیدان ممزوج می
شد که بوی عطر آن بوی پیراهن یوسف است برای بینائی چشم بسیجیان یعقوب صفت .

http://s2.picofile.com/file/7603708602/Picture_014.jpg

                               شلمچه،آرام و خموش، بعد از جنگ

  
آری عزیزان اگر تا این اندازه از شلمچه می گوئیم برای این است که این جا
یعنی در شهرها حماسه نیست ، گذشت نیست ، این جا ایثار ساده لوحیست . اینجا
خوبی سبک ترین واژه و پاکی در پوچیست . این جا گناه استفاده از لذات جوانی ،
این جا خیانت به رفیق قاموس جاویدان است، این جا پول هدف خلقت ، این جا
محبوب واژه ای گنگ و نامفهوم است ولی بهروزی وحسن درویش   را می گویم .بچه
های تپه دوقلو،تکدرخت ووالفجرمقدماتی می شناسند و دوستشان دارند اگر گردی
در کفش نازنینش بنشیند هزار هزار جانثار برای بوسیدنش سر به سجده می نهند و
اگر خروار خروار خاک غریبی بر شهیدی بنشیند و یا پس از  سالها بدن معطرش
از زیر خروارها خاک به شهر ها بیایند، آن اوایل تهران را میگویم که  مسیر
عبورشان را عوض می کردند، و ما می ماندیم تعدادی دانشجو ،وبسیجی جامانده و یک
عصر جمعه و خیابان های خلوت ، دکان های بسته و رادیو وتلویزیون های خاموش !
بگذارید این را بیشتر بگویم شاید شنیده بودید همان ایام سال ۷۳ که چند بار
شهدا به طور دسته جمعی از جبهه بازگشتند بدن های معطرشان را می گویم ۷۰۰
تن – ۱۰۰۰ تن ، این ها با هم عاشورا به پا و به کشور ما وارد می شدند .
جمعه ها نمی دانید بر ما چه می گذشت چرا که چون آن ها را از نماز جمعه
تشییع می کردند عصر جمعه و دکان های بسته  عرض کردم رادیو تلویزیون های
خاموش . ما می ماندیم ،شاید در روزی که ۱۰۰۰ شهید آورده بودند جمع ما که
شهدا را از روی ماشین ها پائین می آورد ۷۰۰ تن نمی شد شهدا همه ناظر بودند
شهدا تعدادشان بیشتر از ما بود به هر کداممان شاید دو تا می رسید ،
چشمانمان را بازکردیم با شهدا حرف زدیم گفتیم شاید اگر تکه مفرغی از دوره
ساسانی از زیرخروارها خاک ، چرا دورتر برویم از دوران صفویه مفرغی به دست
می آید چندین بار در دانشگاه ها و رادیو و تلویزیون صحبت می شود ولی بچه
های ما ، رفقای ما که در گونی های کوچک فشرده شده ، چهار تکه استخوان آن ها
به شهرها می رسد در عصر جمعه خیابان های خلوت و دکان های بسته و رادیو و
تلویزیون های خاموش . برای این است عزیزان که دلم تنگ شلمچه کرده است و
دارم دیوانه می شوم . برای این است وقتی که برخاک شلمچه بوسه می زنم تو
گوئی که دیواره خانه کعبه را بوسه می زنم .

  
ما گم کرده، ما بی عرضه ،روزی همه چیز داشتم همه چیز برایمان مهیا بود بارها و
بارها همین عزیزان سفر کرده می گفتند این سفره را جمع می کنند ولی ما غافل
، متوجه اعلام خبرشان نبودیم. وقتی که ترکش خورد ( تا نفس آخرش می خندید او
را می گویم ) دوستان وقتی می گویم او ، شما پاکی را یک روح فرض کنید و
کالبدی مانند آن شهدا برایش بشناسید .
    ای مردم به خداوندی خدا
بسیجی ها در لحظات آخر نیز  شوخی می کردند ،بروید از شلمچه بپرسید ،
وقتی می گویم بسیجی شما جدیت و مردانگی را بگیرید و برایش اندام بسازید .
ای مردم به حرم پاک امام قسم وقتی شهید شده بود ،و در کنجی آرام گرفته بود ،
تا ساعت ها نمی شد فهمید که او خواب است یا شهید گشته ، وقتی نامش  را می
شنوید کاغذ بردارید و هرچه از خوبی می دانید بنویسید و آن گاه چهره معصومش
ظاهر می شود ،ای مردم ما همه خواهیم رفت و شما می مانید و راه شهیدان ، شما
را به مظلومیت مردی که هر وقت احساس دلتنگی می کرد به گوشه ای می نشست به
درب خانه اش خیره می شد ، آری شلمچه علی درب نیمه سوخته درب در خانه اش آن
جا بود ، شما را به اشک های آن دختر چهار ساله زینب را می گویم که شب ها
سجاده مادر سفر کرده اش را در گو شه ای می گشود و به یاد مادر و به جای
مادر بر آن نماز می گذاشت . شما را به لبخند های مصلحتی علی (ع) بعد از دفن
فاطمه ( زهرای اطهر ) برای دلداری بچه ها ، لبخندهایی که حکایت از یک دل
سوزان مالامال از خون داشت . شما را به خدا نگذارید که یاد جبهه از دلها
زدوده شود . نگذارید خاطرات شهیدان از ضمیر دل های غفلت زده ما به فراموشی
سپرده شود . اما دوستان بیائید لحظاتی هم  فرصت بدهید تا از زبان شما
با شهیدان صحبت کنیم .
   ای شهیدان ،چقدر سخت است حال عاشقی که
نمی داند محبوبش نیز هوای او را دارد یا نه، ای شهیدان گمان می کردیم گذشت
زمان هوای سرزمین پاکتان را از سرمان خواهد برد ،اما داغ شما روز به روز
بیشتر آبمان می کند .

http://s3.picofile.com/file/7603710000/Picture_016.jpg

دژها و سنگرهای بتونی عراق شرق جزیره بوارین  از راست شهیدحجت الله سرتیپ نبا و شهید حمیدرضا محمدی


ای شهیدان هنوز که هنوز است هر آب خنکی که می نوشیم به یاد لب های خشکیده
تان اشک می ریزیم . هنوز که هنوز است هر سوز و سرمایی که حس
می کنیم زودتر ازهمه یادمان در پی ستون های  کوههای برفی ناصر۱ گمو وحاج
عمران و پاهای سیاه شده بچه ها می افتد . هنوز که هنوز است وقتی که غذا می
خوریم با یاد دعای شیرین شما دعای سفره می خوانیم. هنوز که هنوز است تنها
افتخارمان این است که روزی با شما بودیم ولی خوشحالیم که تا این لحظه خیانت
نکردیم و چشمانمان با صحنه های ناپاک آشنا نشده . آخر ای شهیدان این چشم
ها زمانی در چشم های شما خیره می شد . خوش حالیم که هنوز که هنوز است
پاهایمان راه مجالس گناه را نمی شناسد پایی که بر خاک فکه بوسه زد .
خوشحالیم که هنوز با کسانی رفت و آمد داریم که مثل خودمان داغدیده و
تنهایند . خوشحالیم که هنوز که هنوز است وقتی که غروب می گیرد مرغ دلمان پر
می کشد و بر بام احساس می نشیند و به یاد سنگرهای خونین خط برایمان نغمه
سرایی می کند .

  
ای شهیدان از همان لحظه ای که تقدیر ما را از شما جدا کرد تاکنون یاد شما و
خاطرات دنیای پاک شما امید خیالمان گشته . با امید شما زنده ایم و با امید
وصف خون شما ایستاده ایم . یادتان هست در کربلای امام ، امام چه غزلی را
برای جبهه فرمودند ، فرمودند :
مرغ دل پر می زند تا زین قفس بیرون شود         

جان به جان آمد توانش تا دمی مجنون شود

رهروان بستند بار و بر شدند از این دیار             

باز مانده در خم این کوچه ،دل پرخون شود

  
اما شما ای شهیدان علی الظاهر دلیلی ندیدید که اوقات پر ارجتان را یاد ما
کنید . چه بگویم و راستی چگونه حرف دلمان را فریاد کنیم تا بدانید بر ما چه
می گذرد مگر خودتان نمی گفتید ستون های شب عملیات ستون گردان نیست ستون
عشق است ، ستون دل های سوخته ای که با خمیرمایه اشک و سوز ، با هم گره
خورده است پس چرا ؟ چرا پس از گذشت این همه سال سراغی از ما نمی گیرید ؟ در
حالی که همه شب و روز ما بر شما عیان است ، تمام ناگفته هایمان را می
دانید تمام نانوشته هایمان را می خوانید و تمام ناپیداهایمان را می بینید و
تمام کردارمان را ، اگر قطره اشکی پاورچین پاورچین به دور از چشم های
نامحرم به روی گونه هایمان می لغزد شما می دانید  چرا ، شما می دانید که چه
خاطره ای از ذهنمان گذشته و آسمانش را ابری کرده ، اگر در برابر ناکسانی
که آرزوی گریستنمان را داشتند به مصلحت لبخند می زنیم شما می دانید چرا ،
این لبخند معجزه آتش سوزانی است که در قلبمان گرفته است . اگر به غروب
علاقه داریم  شما می دانید چرا ، اگر به هوای ابری شما می دانید چرا ، اگر
به عمق بیابان ها می نگریم شما می دانید به دنبال چه هستیم . به امید چه
رویایی سر به بالین می گذاریم ، شما می دانید به دنبال چه ایم . اگر به
بلندای کوهی می نگریم شما می دانید قصه قصه دیگریست . اگر به خرامان موجی
چشم می دوزیم شما می دانید قضیه قضیه دیگریست .

http://s3.picofile.com/file/7603735264/Picture_050.jpg

  
آری ای شهیدان شما می دانید. دفتر زندگی ما ورق پاره ای است که بارها از
بهرش کرده اید؛ ولی اینجا ای شهیدان ما از شما هیچ نمی دانیم از همان وقت
که صدای یا حسین آخرتان را شنیدیم دیگر نغمه دل انگیز نوایتان را گم کرده
ایم آخرین باری که چهره خوبتان را دیدیم موقعی بود که صورتتان را برخاک
مزارتان گذارده بودند . سنگ لحد دیواری شد تا نظاره رویتان را برای همیشه
از ما دریغ نماید . آری از آن به بعد دیگر ای شهیدان خبری از شما نشنیدیم و
ندیدیم ، نمی دانیم چه می کنید ؟ وقتی دلتان می گیرد کجا می روید ؟ آخر ای
شهیدان دلتان می گیرد؟ در آن جا  در محفل گرمتان سخنی از ما هست یا نه ؟
آیا از فکه و شلمچه و کارون نغمه ای و اشکی می ریزید ؟ نمی دانیم و این
ندانستن بیشتر از همه شما را مقصر می داند . آیا ما آن قدر ناپاکیم که یک
قصه برای شما نمی ارزیم ؟ آیا شب های به یاد ماندنی ما و شما دروغ و کذب
محض بوده است ؟ یعنی ما دیگر لیاقت با شما بودن را نداریم ؟ باشد بگوئید ،
لااقل یک بار هم که شده سری به این خانه های دل های مجروح شده ما بزنید .
هرچه می خواهد بگوئید ، آخر ما هم انتظار داریم که بدانیم کجائید از آن جا
صدای آشنا را دوست داریم ، صداییی از حلقوم یکی از شما که بشنویم بگوید آیا
خدا به وعده اش در آن دنیا عمل کرد .

  
دوستان یکی از رفقا یکی از شهدا را خواب می بیند می گوید برای بازگو کردن
مسائل این جا کلمات شما و همه کلماتی که در دنیا هست ، برای رساندن مسائل
این جا کافی نیست ، این طور شهید در خواب یکی از بچه ها می گوید که آن
اوایل ملائک زیاد سر به سر ما می گذاشتند حوریها را می گویم ولی وقتی دیدند
دل ما هوای دیگری دارد دست از سرمان برداشتند . اگر ما به دنبال لذت های
دنیایی بودیم چرا شهر را رها گذاشتیم و آواره بیابان ها شدیم ما اگر عاشق
جبهه بودیم به خاطر نفس های گرمی بود که محیطش را معطر می کرد صفای بچه ها
بود که لذت های مادی را فراموشمان می ساخت . اکنون مائیم چون شمائیم ، وقتی
در خون خود غلطیدیم و چشم از دنیا فرو بستیم  فکر کردیم کار تمام شده است ،
درست است آن چه شما می کنید ما می دانیم از طعنه هائی که می شنوید و به
گوشه ای می خزید و اشک می ریزید ، این جا کربلا می شود ، شهیدان زار می
زنند ما ایستاده به وصالیم ، لذا با آقا سید الشهدا درد دل می کنیم او بهتر
از همه ما شلمچه را می شناسد شلمچه را زیباتر از همه تعریف می کند ، او
خاطره های جبهه را دوست دارد هروقت به نزدش می رویم زودتر از همه می خواهد
که از خاطره ها برایش بگوئیم به مجردی که بچه ها شروع به نغمه سرایی می
کنند چشم های آقا مالامال از اشک می شود و سر مبارکش را به زیر می اندازد و
دانه های اشکش زمین را خیس می کند همین دیروز نوبت من بود قرار بود خاطره
ای بگویم من از غروب های شلمچه شروع کردم ، آن غروبی که عملیات با رمز یا
ابوالفضل العباس شروع شد و بچه ها با شنیدن نام این رمز قمقمه های آب را
خالی کردند همین که این سخن را گفتم ناله های آقا را با همین دو گوشم شنیدم
آرام و شمرده فرمود : هیچ یاورانی بهتر از یاوران خودم ندیدم . یکی از بچه
های دگر به من گفت بس کن ، آقا ممکن است ناراحت بشود . آقا سر زیر گرفت و
آهسته گفت ادامه بدهید . گفتم :  می دانست که چگونه شهید می شود روز قبل از
شهادتش در نامه ای به مادرش نوشته بود ، مادر کاش در جبهه بودی و زخم سرم
را مرحم می گذاشتی و با دستمال می بستی . مادر ای کاش در شلمچه بودی و سرم
را روی زانو می گرفتی تا با خیال راحت جان می دادم ولی هنگام شهادت در حالی
که ترکش به سرش خورده می گفت : السلام علیک یا فاطمه الزهرا . یعنی می
خواست بگوید به مادرم بگویید اگر تو نتوانستی اینجا باشی ولی مادر رزمندگان
اینجاست و شهید شد .
   در این هنگام شانه های آقا ( در حالی
که اشک همه محاسنش را پوشانده بود ) به شدت می لرزید گفتم : آقا دوستانمان
اکنون در دنیایند و به آن ها سخت می گذرد . آقا در حالی که اشک همه محاسنش
را پوشانده بود گفت : آن ها بقیه شهیدان  منند و من آن ها را تنها نمی
گذارم آن ها لبیک وفا به من سر دادند و من به اکبرم گفته ام که بدون آن ها
به بهشت نیاید  .


http://s1.picofile.com/file/7603731505/Picture_048.jpg

رزمندگان گردان محبین اوایل دیماه ۶۱ اعزام برای عملبات والفجر مقدماتی 

راستی بچه ها همه این جا با لباس های خاکی اند و خود امام می گفت : این لباس ها بیشتر از هر لباسی به شما می آید .

   دوستان عشق دو میکده دارد یکی حسین است و دیگری زینب .                              



[ ادامه مطلب ] | [ موضوع ] : دسته‌بندی نشده
سردار شهید حسن باقری
نویسنده : admin
تاریخ : جمعه, ۲۴ آذر ۱۳۹۱

Flash Required

Flash is required to view this media. Download Here.



[ ادامه مطلب ] | [ موضوع ] : دسته‌بندی نشده