Translate to:

 
خاطرات عملیات کربلای چهار
نویسنده : admin
تاریخ : دوشنبه, ۱۰ تیر ۱۳۹۲


آن
قسمت بالایی، تنها پارک شهر،پاتوق ،و محلی بود برای مطالعه و درس خواندن
بچه های جبهه و جنگ، که هر وقت فراغتی از جبهه حاصل میشد ،به جبران درسهای
عقب افتاده مدرسه و دانشگاه میپرداختند، و او  یکی از آن جمع نیکوی بچه های
جبهه بود ،که روح بلند و با معرفتش حقیفتا نیک میدرخشید،کم حرف و آرام
بود،و غالبا غرق مطالعه، کلامی هم اگر میگفت بجا ،و  شوخیهایش ظریف و متین
،با داشتن آن بار علمی و معرفتی که داشت، اهل خودنمایی و تظاهر نبود،یادم
هست، در حال مطالعه کتابی فلسفی بود ، میخواست برایش معادله ریاضی را توضیح دهم ،ظاهرا فهم آن بحث ارتباطی
با معادله ریاضی داشت،همان ایام یکی از برادران دانشجو به جمعمان آمد،همه
جمع بودیم روی چمنها نشستیم،کم کم، بحثی فلسفی پیش آمد،آن برادر کتابی
در ارتباط با همین موضوعات در دست داشت ،بحث آن دو  بالا گرفت هر
لحظه که میرفت برجستگی علمی و پر بارش ،بیشتر عیان میشد،او را غالبا ساکت
دیده بودیم ،ولی آنروز آنچنان در مباحثه با آن برادر مهمان، مسلط و با
اطلاعات وارد شد که طرف بحثش به عبارتی کم آورد، فراغتی از مطالعه پیش می
آمد خاطراتی از جبهه میگفت ،خاطرات سوزناکی از دوست شهیدش مهران متولی را
بازگو میکرد و نحوه شهادت دردناک آن جوان عاشق بسیجی، که چگونه در فاو و
عملیات والفجر هشت شیمیایی شد و با بدن تاول زده اش تا آخرین لحظات شهادت
درد کشید و سوخت،و از رفتن به شمال ،و شهر مهران میگفت ،و آن دیکلمه ایکه
بر مزارش خوانده بود.


بانگ
بلندگوهای خودرو سپاه درخیابانهای شهر میپیچید و با پخش مارش عملیات و
سرودهای حماسی جنگ ،اعزام نیرو به جبهه ها را اعلام میکرد و از جوانان رشید
شهر دعوت به حضور مینمود،آنروز به هرطرف پارک سرک کشیدیم،خبری از او نبود
،نزدیکیهای غروب  با لباسی شیک اما ساده و با همان کفشهای واکس زده و
قشنگش ، پیدایش شد،آنروز غروب آمد و کنار دیوار
کوتاه پارک، دقایقی با بچه ها احوالپرسی کرد، ، گفت میخواهم با این اعزام
همراه شوم، به شوخی گفتم اگر رفتی تیر بار چی شو ،و نیت کن بجای ما هم از
عراقیها نفله کن .

آن
غروب پاییزی ۱۳۶۵، آخرین دیدار و حضورش در آن قسمت بالایی پارک شهر ،و در
جمع بچه ها بود، آخرین حرفها  از زبانش، و آخرین دیدار، او آنروز رفت ودر
عملیات کربلای ۴ در عمق استحکامات و دزهای مستحکم عراق، با شهدای شلمچه و
کربلای ۴ آسمانی شد، و پیکر مطهرش سالها غریبانه میهمان آن خاک پاک شد.

یکی
از دوستان می گوید؛آنشب عملیات، بچه های کادر گردان در نقطه ای جمع بودیم و
محیای حرکت از نقطه رهایی، شهید جلال ابراهیمی (جانشین گردان
محبین و اهل الیگودرز) یکی از بچه های اهل معنا و عارف گردان، رو کرد به
جمع و گفت” میدانم امشب چه کسانی شهید خواهند شد” و اسم میبرد ،ودر میان اعتراض ما که این صحبتها ممکن است بر روحیه بچه ها اثر منفی بگذارد، ادامه داد؛ احساس
میکنم، باید بگویم یا که تکلیف میدانم،جلال رو کرد به او که آرام در گوشه ای
ساکت بود و گفت :” تو امشب شهید خواهی شد اگر حرف آخر ، وصیت، و یا کار
ناتمامی به دنیا مانده بگو “، و آن جوان عارف وارسته، همچنان آرام و با لبخندی بر لب میگفت(عین
جمله) “مارا با دنیا چکار است،ما با دنیا چکار داریم”.

گردان قهرمان محبین راهوار و مستانه محیای رفتن شد، و ستون نورانی رزمندگانش، در پیچ و تاب دشت و در دل آن شب ظلمانی شلمچه گم  شد.

گردان
لحظه به لحظه به دژهای مستحکم دشمن بعثی نزدیک و نزدیکتر شد ، و با رسیدن به خط دشمن
و شروع درگیری، در همان دقایق اولیه هجوم ، آن دژهای
مستحکم ،و پنج ضلعی ،در مقابل شیرمردان محبین فرو ریخت،نیروها دو قسمت شده بخشی به داخل پنج
ضلعی رخنه کرد، و قسمتی دیگر به ضلع جنوبی پنج ضلعی زد ، پس از ساعتی ارتباط
بیسیمی آن قسمت که جلال فرمانده اش بود، با فرمانده گردان (سردار شهید
علیمردان آزادبخت) قطع شد،این دوست عزیز میگوید: شهید علیمردان رو کرد به من
و گفت؛ “به آن محور برو و علت این قطع ارتباط را جویا شو،”

گلوله
باران دیوانه وار و وحشیانه دشمن بی سابقه بود،
و وجب به وجب
آن زمین محدود و کم وسعت شلمچه و پنج ضلعی را با انواع
آتشبارها زیر
و رو میکرد ،اما
رزمندگان محبین با جسارت و شجاعت تمام بر پنج ضلعی، یعنی
مستحکمترین دژ دفاعی دنیا، که
مدرنترین طرح دفاعی ممکن آن زمان بود، مسلط
شده، و حتی
به ساحل اروند
رسیده بودند!!، رده های دفاعی پیچیده ایکه طرح و نقشه غربی
صهیونیستی برای عراق
بود،ایشان میگوید : به نیروهای آن محور رسیدم، از دور شهید جلال ابراهیمی زیر
نور
منورهای آسمان شلمچه پیدا بود،که روی دژ به سمت عراق دمر روی اسلحه اش
افتاده ،
و پیکرش
بیرون از دژ ودر دید عراقیها ، و هر لحظه تیری بر بدنش مینشست، او
شهید
شده بود، اما
دشمن دنی، به زعم زنده بودن،پیکرش را تیرباران میکرد ،کمی
آنطرفتر 
مجتبی افتاده بود، و
سینه اش زخمی سخت برداشته ، چفیه ای به آن بسته شده
بود، بدنش گرم بود اما زخم کاری ،و مجتبی پس از دقایقی به شهادت رسید.

و
اینگونه
وعده آنشب جلال به حقیقت پیوست،

وعده ایکه ذکری از  خود به میان
نیاورده
بود.

 آنچه گذشت خاطراتی در مورد عارف شهید،دانشجوی دانشگاه علامه طباطبایی
مجتبی آدینه وند . ودر آخر دستنوشته ای ازآن شهید سعید که اگرپیش می آمد،
وبرای کسی میخواندی در آخر با این پرسش مواجه میشدی “از شهید آوینیست” ؟!

 “همیشه مدخل شهادت باز نیست، که با بهترین مرگ به دیدار خدا رفتن،چه بسا
دفتر شهادت بسته شود، ومنتظران کوی دوست در غم چنین مرگ شریفی به نظاره
بنشینند،معشوق صلای وصال داده است اگر عاشقید شرط عشق را بجا
ی آورید ،بدانید رجز
خوانی در پشت
میدانهای نبرد به درد نمیخورد ،و
اقسوس بر از دست دادن چنین مرگی
سودی در بر
نخواهد داشت”



[ ادامه مطلب ] | [ موضوع ] : دسته‌بندی نشده