Translate to:

 
۲۸ دیماه ۱۳۶۵
نویسنده : admin
تاریخ : سه شنبه, ۳۰ دی ۱۳۹۳

                                             http://s3.picofile.com/file/7364957525/40.jpg

باز  هوای شلمچه ابر چشمهایم را اشکبار میکند  ،آنجا که  دلم سالیان سالست در سکوت نیزارهای ساحل اروندش گم شده . باز دلم برای بوی نمناک خاک و خاکریزهایش پر میکشد.باز دلم برای بوی باروت خمپاره ها و نخلهای سوخته “جزیره بوارین” تنگ شده.(( همین دیروز ۲۸ دی ۶۵ بود که برای همیشه بار سفر بستی و رفتی))  وخاطره آنشبت حجت که با قامتی ایستا و استوار بیخیال و بی توجه به هجوم وحشیانه گلوله های چهارلول دشمن بعثی تا دندان مسلح روی خاکریز سینه سپر کرده آرپیجی شلیک میکردی ، بی توجه به فریادهای ملتمسانه ما بر دامن خاکریز(پایین بیا) و همین یادها و خاطره های تکرار نشدنی و ماندگار تمام وجودم را به آتش  میکشد . و ساعاتی بعد قلمی به دست در گوشه خاکریز بی توجه به هیاهوی جنگ و آتش و انفجار در آرامشی دلپذیر با قلم ودفترت خلوت میکرد ی. حجت ای کاش بودی و میدیدی………دلم برای آن دستان مهربان تو و خنده های شیرین فیروز تنگ شده و گرچه همچنان میبینمت ولی افسوس که جون سرابی شده ای که هرجه راه میروم خسته و خسته تر از هر خسته ای شده  به تو نمیرسم …



[ ادامه مطلب ] | [ موضوع ] : دسته‌بندی نشده