Translate to:

 
      • آپلود عکس | آپلود | سایت آپلود عکس | اپلود عکسشهید جمشید سلیمانی

      • در ع

        • شناسایی ارتفاعات حاج عمران به همراه

        • شهیدان

        • حجت سرتیپ نیا و جمشید سلیمانی

        ملیات حاج عمران . اردیبهشت سال ۶۵ دشمن بعثی در یک اقدام هماهنگ به قصد تسلط بر پیرانشهر اقدام به آفند نموده و در روزهای اولیه موفق شده بود ارتفاطعات ۲۵۱۹ و اطراف آنرا تصرف نماید . بلافاصله به لشگر ۵۷ مأموریت داده شد جهت سد پیشروی نیروهای عراقی با استعداد موجود اقدام نماید . نیروهای لشگر که در پادگان شهید شفیع خانی مستقر بودند یکی پس از دیگری به سمت کردستان حرکت نمودند ، در آن زمان من در معاونت عملیات لشگر بودم . عراق با تمام توان خود وارد صحنه شده بود و با آتش بسیار سنگین توپخانه و بمب باران هوایی تمام منطقه حاج عمران را زیر و رو کرده بود . از طرف فرماندهی لشگر مأموریت یافتیم پشت خطوط پدافندی دشمن را شناسایی کنیم تا در شب آینده یک گردان از پشت به دشمن تک نماید ، جهت این مأموریت شهید حجت الله سرتیپ نیا و شهید جمشید سلیمانی و بنده انتخاب شدیم ، بعد از ظهر یک روز توسط فرماندهی لشگر از خط خودی توجیه شدیم و غروب همان روز با تاریک شدن هوا پس از هماهنگی با نیروهای در خط خودی به سمت ارتفاعات مورد نظر حرکت کردیم . آسمان رفته رفته ابری میشد . به دامنه ارتفاعات رسیدیم . مأموریتی سریع و طی یک شب میبایست از میدان مین نامنظم و کمین های ناشناخته و خطوط پدافندی عبور کنیم و به پشت خط دفاعی عراقیها برویم . اما کاری بود که میبایست انجام شود . پس از هماهنگی بین خودمان از دامنه ارتفاع شروع به بالا رفتن کردیم . ذکر دعا و نیایش لحظه ای قطع نمیشد چرا که مأموریتی سنگین را در زمانی بسیار کوتاه میبایست انجام گیرد . هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که آسمان شروع به باریدن کرد . به فاصله ای کم که همدیگر را ببینیم رو به جلو حرکت میکردیم ، شدت باران هر لحظه تند و تند تر میشد . با همین وضعیت نیمی از ارتفاع رو پشت سر گذاشتیم . احساس میکردیم به موانع و سنگر های کمین عراقیها نزدیک شده ایم لذا میبایست لحظه به لحظه جلو خودمان را پاکسازی کنیم . سعی میکردیم از مسیری حرکت کنیم که امکان کاشت مین و پست کمین کمتر باشد . رفته رفته ابر تیره تر شد و هوا کاملأ تاریک تاریک ، باران به تگرگی وحشتناک تبدیل شد که به شدت بر روی سرمان اصابت میکرد ، رعد و برقهای طولانی در هوا نمایان شد و گویا لطف خداوند بود که از نور رعد وبرق استفاده کنیم و چند متری به جلو برویم ، به همن منوال به حرکت خودمان ادامه دادیم . تا اینکه یک لحظه نور برق آسمان به کمین عراقیها افتاد که در فاصله کمتر از ۳۰ متری ما ایستاده بود ، مجبور شدیم کمی به عقب آمده و راهمان را عوض کنی

      •  پس از برگشت از جلو  کمین اول در فاصله ۵۰ متری سمت راستش شروع به جلو رفتن نمودیم . تصمیم گرفتیم به فاصله ۵ دقیقه از همدیگر از کنار کمین عبور کنیم ، با توجه به انکه مسئولیت گروه با بنده بود لذا با هماهنگی بنا شد اول من عبور کنم . با توصل به ائمه اطهار از آنها جدا شدم و  شروع به حرکت کردم . به لطف خدا از کمین رد شدم و در کنار سنگ بزرگی موضع گرفتم ، نفر دوم شهید حجت قرار بود بیاد که ناگهان تیر بار دشمن در فاصله نه چندان دور شروع به تیراندازی کرد . احتمال دادم حجت را دیده ، اما پس از لحظه ای قطع شد و حجت خودش را به من رساند و به همین طریق جمشید هم به ما پیوست . حال نوبت به عبور از خط اصلی دشمن رسیده بود که کار مشگلی بود و میبایست در همان شب انجام شود . از پشت سنگ شروع به دید زدن خط دشمن کردیم که ناگهان منوری بر بالای سرمان روشن شد و محوطه به روز روشن تبدیل کرد ، خودمان را به زمین چسپاندیم و از زیر سنگ اطراف را نگاه کردیم و مسیری را برای ادامه راه انتخاب کردیم که صخره ای بلند بود که نگهبانی بر بالای آن بود اما با توجه به قوس صخره ، نگهبان بر زیر صخره دید نداشت . از همان راه و با فاصله مشخص از یکدیگر عبور کردیم و به پشت خط دشمن رسیدیم . لازم بود که حتی تا یک کیلومتر در عمق برویم که امنیت خودمان هم برای شناسایی بیشتر میشد . به این طریق نیمی از مأموریت که رفتن به پشت خط  دشمن بود را انجام دادیم و میبایست آن منطقه را کاملأ شناسایی کرده و اطلاعات لازم را بدست بیاریم . مجددأ رعد و برق آسمان شروع شد و در یک لحظه متوجه هلی کوپتری شدیم که در روی تپه ای فرود آمده بود و یک نیروی عراقی با پانچو بر دور آن میچرخید و نگهبانی میداد . و این همان هلی کوپتری بود که در روز قبل با آرپی چی توسط شهید جهانشاه آذادبخت مورد هدف قرار گرفته بود و مجبور به فرود اضطراری شده بود . کارمان را با موفقیت انجام دادیم و تصمیم به برگشت گرفتیم . مجبور شدیم راه برگشتمان را کمی تغییر دهیم لذا با موفقیت از کنار پستهای کمین عراقیها گذشتیم . هنوز نیمی از راه رفته مان را بر نگشته بودیم که صدای تیراندازی شدید در خط خودی شروع شد و انفجارهای پی در پی و شلیک آر پی چی و رگبارهای پی در پی تیربارها لحظه ای قطع نمیشد . به نصفه راه صخره ها رسیده بودیم و جمشید که در ماههای قبل مجروح شده بود جراحتش به سراغش آمد و دیگر قادر به ادامه راه نبود . با زحمت زیاد به همراه حجت او را به زیر صخره ای بردیم تا شاید بتوانیم آماده اش کنیم آما جراحتش به حدی بود که قادر به ادامه راه نبود . از طرفی درگیری در خط خودی برایمان مشگلی شده بود . لذا میبایست به هر طریقی اطلاعاتی از آن بدست آوریم . بنا شد یک نفر در کنار جمشید بماند و یک نفر خود را به نزدیکی منطقه درگیری برساند و اطلاعاتی کسب کند ، با توجه به صمیمیتی که بین حجت و جمشید وجود داشت لذا حجت گفت من بالای سر جمشید میمانم و شما برو . هنوز ده دقیقه ای از آنها دور نشده بودم و بر بالای صخره ای در حال حرکت به سمت منطقه درگیری بودم که متوجه سر و صدایی در زیر صخره شدم . بلافاصله بر رو زمین دراز کشیدم و بصورت سینه خیز تا حد ممکن به جلو رفتم تا جایی که متوجه صدای آنها شدم که به زبان عربی صحبت میکردند طوری مشخص بود چند نفر مجروح هم همراه داشتن ،  بعضی لحظه ها به هم عصبانی میشدن . با مشاهده این وضعیت متوجه شدم که عراقیها در زمانی که ما در حال شناسایی بودیم اقدام به تک بر علیه خط پدافندی ما کردن اما به لطف خدا موفق نشدن و با تحمل تلفاتی در حال عقب نشینی هستن . سریعأ خودم را به حجت رساندم و ضمن اعلام آمادگی قضیه را براش تعریف کردم . تا نزدیکیهای سپیده دم مجبور بودیم در همانجا بمانیم ، چرا که هم عراقیها در حال تردد و برگشت بودن و هم یک نفر مجروح بهمراه داشتیم که قادر به حرکت نبود .

      •  هوا رو به روشنایی میرفت و سر و صدای عراقیها قطع شده بود . جمشید هم توان حرکت کردن نداشت لذا میبایست از نیروی کمکی و امدادگر استفاده کنیم . برای بار دوم حجت و جمشید را در زیر همان صخره بجا گذاشتم و خودم را به خط خودی نزدیک کردم هیاهوی عجیبی بوجود آمده بود . دیگر از تاریکی هوا چیزی باقی نمانده بود ، با صدای بلند خودم را به نگهبانها معرفی کردم تا اجازه نزدیک شدن را بدهند . زیرا هنوز از عقب نشینی کامل عراقیها اطمینان نداشتند . پس از چند دقیقه توانستم خودم را به خط برسانم و به همراه چند نفر امدادگر به سمت جمشید و حجت برگشتم ، به کمک امدادگران جمشید را به پشت خط آودیم و از آنجا به اورژانس اعزام شدن . آن روز به همراه حجت به سنگرهای اطلاعات رفتیم تا کمی استراحت کنیم و سری هم به اخویم حمید بزنم ، به محض نزدیک شدن به بچه های اطلاعات چند نفرشان به سمت ما آمدن و پشت سر هم میگفتن حمید رفت حمید رفت ( در بین بچه ها کلمه رفت به منزله شهادت بود ) لحظه ای از خود بی خود شدم اما بلافاصله یکیشون گفت نه مجروح شده . در آن خستگی و شب نخوابی شب گذشته نتوانستم طاقت بیارم و به همراه حجت خودم را به بیمارستان پیرانشهر رساندم تا شاید حمید را ببینم اما به ارومیه اعزام شده بود . به هر حال به منطقه برگشتیم و ضمن استراحتی مختصر غروب همانروز به همراه گردان ابوذر وارد عملیات شدیم . با هماهنگی که با حجت شد توانستیم دو گروهان را از همان مسیر شب قبلی که شناسایی کرده بودیم بدون هیچ مشگلی به پشت مواضع دشمن برسانیم . هنور تقریبأ یکصد متر مانده بود که از پشت به دشمن برسیم که نیروهای روبرو درگیری را شروع کردن . بلافاصله نیروها را به همراه حجت از داخل شیاری کم عمق به جلو بردیم . درگیری ما با خط دشمن شروع شد ، تیربارهای عراقیها شروع به شلیک پی در پی کردن شاید به ۲۰ متری خط دشمن رسیده بودیم و به صورت نیمه خمیده رو به جلو میرفتیم که ناگهان حجت دادی کشید و به زمین افتاد گفتم حجت چی شد اول خوب نمیتونست حرف بزنه تا اینکه اشاره به پشتش کرد و گفت کتفم تیر خورد . او را بلند کردم خون از پیراهنش بیرون میآمد ، امدادگر را صدا زدم گفت لازم نیست بچه ها رو ببر جلو . گفتم کسی رو باهات بفرستم عقب گفت نه خودم بلدم میتونم برم . حجت به سمت عقبه براه  افتاد و ما با همت دلاوران بسیجی و سپاهی توانستیم خط رو تصرف کنیم . هنوز قسمتی از خط مانده بود که پاکسازی بشه که ناگهان انفجاری مهیب در بین من و بی سیم چی رخ داد و من هم از ناحیه دست و گردن مجروح شدم و جهت مداوا به نقده و از آنجا به ارومیه و سپس با هواپیما به تبریز اعزام شدم و پس از ۲۴ ساعت بستری در بیمارستان تبریز با لباس بیمارستانی از بیمارستان فرار کردم . که فرار از بیمارستان خود خاطره ای مفصل است .



[ ادامه مطلب ] | [ موضوع ] : دسته‌بندی نشده