Translate to:

 
قسمت اول ، تک بعد از والفجر ۹شهید سیروس تیموری
نویسنده : admin
تاریخ : سه شنبه, ۳۰ تیر ۱۳۹۴

سیروس تیموری

ikdq_img_0287.jpg

 

 

قبل از هر کلام این نکته را یاد آور میشویم که ،ادعایی نیست که در پی شناساندن آن نسل نورانی شهدا به نسل حاضریم چرا که خود در درک فهم و *عمل*به وصایا و سکناتشان مانده ایم و در همراهیشان  در این سالیان درمانده! و گویی از هر آنچه بر ما در آن سالها گذشته ، گذشته ایم  !! ما که عمری به بطالت روزگار گذراندیم  ودر هرزگی دنیا و دنیاییان رنگ باختیم و تنها امیدمان به عقبی بودن چند صباحی از عمرمان در آن روزگار پاک در جوار شهداست و به رجمت و نورانیت ارواح مطهر آن دوستان شهیمان امید به شفاعت داریم

لذا  این خاطرات را باید تکرار نمود تا تذکری باشد برای خود و همرزمانمان در آن سالیان دور و بدینسان دردهایمان را با هم تقسیم کرده و بیاندیشیم که چه بودیم ؟و چه هستیم  ؟وبه کجا میرویم؟!!

m8vx_img_0401.jpg

عملیات واالفجر نه در منطقه عمومی سلیمانیه عراق شکل گرفته و رزمندگان قهرمان گردان محبین چون همیشه بر آن ارتفاعات بلند و برفی غرب و کردستان عراق حماسه ای دیگر آفریده اند

شب منزل شهید فیروز:

 یکی از دوستان فیروز  نیمه های شب آمد و خبر شهادت “محمود رضایی “را  داد که؛ پیکر مطهرش در سپاه شهر آرمیده است و او  آنشب به سپاه رفت تا وداعی با روح پاک آن عزیز داشته باشد.

                                      *******
اسفندماه ۶۴ شروع امتحانات ثلث دوم سال دوم تجربی دبیرستان امام جعفر صادق(ع)

منزل ما در مسیر دبیرستان بود و سیروس چون همیشه آنروز صبح آمد و راهی دبیرستان شدیم و امتحانی دیگر،

مثل همیشه نبود به محض دیدنش گفت : “میدانی محمود شهید شده؟ “….در مسیر راه دبیرستان که بیرون از شهر بود و نسبتا طولانی حرفهای بسیاری زد که از جنس صحبت های همیشگی نبود رویاییکه آنشب  یا شبهای قبل دیده بود را بازگو نمود ؛
“مسجد صاحب الزمان شهر بودم و شهدا جمعشان جمع بود همه لباسهای سبز و زیبای سپاه به تن داشتند جملگی صف کشیده یک به یک به من دست داده و تبریک میگفتند! شهید سعادت قبادی بود و شهید ….”
رویای صادقه ای که آنروز  و روزهای بعد به تعبیر  آن فکر نکردیم،
در مسیر حرکت هر لحظه بیشتر و بیشتر منقلب میشد حال غریبی داشت. پشت دبیرستان رو به آن دشت سبز بهاری مشغول مطالعه قبل از امتحان شدیم او نشسته بود  و به حال گریه، دانه های  اشک چون باران بهاری بر گونه هایش جاری بود یک لحظه رو کرد و گفت راهی جبهه شویم!
*****
و میشود گفت؛ آن کلام نقطه عطف و آغاز یک سیر معنوی  بود که لحظه  لحظه به خدایش نزدیک کرد و عاقبت آنکه آن ردای بهشتی شهادت که برقامت رعنایش دوخته شد زمانش از نیمه یک ماه فراتر نرفت.   آنجا که بدانیم  در این بزم عاشقی، پیران طریقت و عارفان  سیر و سلوک  سالها خرقه بر تن دریده و زانوی تهجد بخاک  میسایند که شاید رخصت دیدار یابند.

چو خوشست حال مرغی که قفس ندیده باشد                               چو نکوتر آنکه مرغی زقفس  پریده    باشد

و, اما رمز و راز این عاشقی و وصلت و آن دم مسیحایی حقیقتی جز  نفس ملکوتی و ولایی امام کبیر نبود.
و  انوار  ملکوتی روح بلندش  که جاری ازآن خزانه معرفت  و امام غایب بود  بر ارواح پاک این جوانان ساری وجاری شد و به مقام رفیع سابقون السابقون رهنمون نمود و با نیم شبی تهجد ره صد ساله  پیمودند !! پس درک کنیم  مقام رفیع ولایت را و در وادی” عمل “اطاعت امر کنیم از”نایب امام زمان، یعنی “همان پیام  شهدا” تا که در طوفان فتنه ها چراغ راه که  همان نور هدایت نایب امام زمانست گم نکنیم.

                                        *******

در برگشت ازامتحان ، جمله ای گفت”روح محمود کمکم کرد”به شوخی گفتم مثل اینکه امتحان ادبیات بود و درسی آسان و البته او قبل از امتحان اصلا به حال خود نبود…
فرمانده بسیج ناحیه به شهر آمده بود به محض فراغت از امتحان درب  منزلش رفته نامه اعزام گرفتیم.
برگه موافقت اعزام به لشگر ۵۷ حضرت ابوالفضل العباس(ع) را به سپاه داده و کم کم محیای رفتن شدیم، نامه را باید فرماندهی امضا میکرد نامه را او برد و در برگشت گفت ؛فرمانده به یک شرط امضا نمود  “اگر شهید شدی مرا هم شفاعت کنی”
فردای آنروز راهی سپاه ناحیه مرکز استان  شدیم باز نامه را او به ستاد ناحیه  جهت امضا برد و مسئول بسیج  هم دقیقا اورا خطاب قرار داده بود”اگر شهید شدی….”رو کرد و گفت عجیبست همه شرط امضا را این جمله قرار دادند.
روز ۲۵ اسفند  ۶۴ فردای امتحان ادبیات هر دو با هم راهی موقعیت شهید شفیعخانی شدیم  و نیمه های شب به دو راهی منتهی به مقر رسیدیم و بدلیل نبود تردد ماشین در آن موقع از شب راهی اندیمشک شدیم.
نم نم باران بهاری شهر را لبریز ازعطربا  طراوت بهار نموده بود کمی در خیابانهای نمناک شهر در آن نیمه شب به یاد ماندنی گشتیم  تا به سپاه  رسیدیم و در آنجا شب را به صبح رسانده  و  فردایش راهی موقعیت شهید شفیعخانی شدیم (بالاتر از دوکوهه).  قرارگاهی که مقر نیروهای عملیاتی تیپ ۵۷ حضرت ابوالفضل در جنوب  بود.

و اما

آن میعادگاه مقدس شهدا میتوانست امروز “دو کوهه ای “برای همشهریان و نسل جوان باشد که با همت مسولین تیپ ۵۷ این میراث گرانبها و قدمگاه و خیمه گاه شهدایمان که پر  از نغمه  و نجوای عارفانه عزیزانمان بود سقف شکافتند و ستونهای مجروح و دیوارهای پر دردش را که در دل هزاران خاطره مدفون داشت فرو ریخته آهن پاره هایش را در بازار آهن فروشان دنیا به کمترین بهایی به تاراج دادند، بازاری دنیایی  و خاکی که ارزش الماس گون شهید و سرمایه های رفیع معرفت آن نسل را به کمترین بهایی خریدار نیست، آن سقف و ستونهای پر درد را ویران کردند . و تداعی کننده آن خاطرات ناب که میشد هدیه ای معنوی و راهی روشن برای نسل جوان شهر و استانمان باشد به ویرانه ای بدل نمود

http://s2.picofile.com/file/7887385913/1.jpg

http://s2.picofile.com/file/7887394187/19.jpg

           ساختمان ویران واحد بسیج ،مدت کوتاهی بعد از جنگ

دیوارهاییکه میتوانست با تو حر ف بزند و تو جا مانده از قافله های عاشقی    برایش درد دل کنی!

                                     #######

 در بدو ورود به ساختمان بسیج مراجعه کردیم  ساختمانیکه حال جز خرابه ای ویران اثری  از آن بر جای نیست.

  واحدی از لشگر که هر رزمنده به محض ورود به آن فضای پاک و معنوی  قرارگاه باید سرکی به آنجا هم میکشید یا به تعبیری هر شهیدی که رفت و ماندگار شد و یا هر رزمنده ایکه بسیجی باقی ماند  یا که در طوفان فتنه های روزگار نماند و محو شد.

http://s1.picofile.com/file/7887388595/5.jpg

 با نامه واحد بسیج لشگر خودمانرا به گردان محبین که بر دامنه ارتفاعی نه چندان بلند خیمه هایش بر پا بود معرفی کردیمگفتم  هر دو بیسیم چی گروهان شویم چرا که به وقت عملیات از هم جدا نیستیم و اینگونه شد.
و شبی از آن ایام قبل از عملیات رزم شبانه ای رفتیم و او آنگونه که در خاطراتش آورده  کوله بیسم را برای اولین بار به پشت حمایل نمود

 در آن چند روز با خبر شدیم  فیروز که مدتی  آذربایجان غربی و مسولیت بسیج اشنویه را داشت  به لشگر آمده و کمی بعد به گردان محبین پیوست یادم  هست تولد فرزند دومش بود او که  تا شهادتش او را سیر ندید.

*********
آن روزهای کوتاه حضور بر آن زمین  پاک خدا  روز به روز تغییر رفتارش محسوستر میشد از سر و صدا و تب و تاب افتاده بود و سکوتش بیشتر و عمیقتر حتی در مرور خاطرات روز بروزش  این سیر معنوی و روحانی او را میشود درک کرد  اما ما غافل و نادان متوجه این جدایییش از خاک به افلاک نبودیم، این روایت شریف را  از مولایمان امیرالمومنین(ع) شنیده ایم : ” اذا تم العقل نقص الکلام” و این مقدمه ای بود که آرام آرام به آسمان و ملکوت نزدیک شود.

                                     *************************

در باره رمز و راز این سکوت جا دارد دو خاطره کوتاه عرض کنم :
شهید فیروز میگفت” یکی از برادران را برای معاونت شهید حشمت الله قلی فرمانده گروهان یک که در همان عملیات شاهد آخرین لحظات شهادتش بودیم به ایشان معرفی نمودیم کمی گذشت و آن برادر آمد و گفت  این آقای قلی از من خوشش نمی آید (خیلی کم حرفست) و با من به ندرت حرف میزند و  فیروز در جواب میگوید :” ایشان همینگونه اند! بدل نگیرید”

در این باب ،ذکر خاطره ای دیگر  خالی از لطف نیست

پسر عمه ای داستیم بنام  هادی عباسی( فرزند مرحوم شیخ فرج الله عباسی)  او از غواصان لشگر ۱۷ علی ابن ابیطالب قم بود که در کربلای چهار و جزیره ام الرصاص  به شهادت رسید، هادی غالبا شلوغ بود و اهل  مزاح یکی از همرزمانش نقل میکند :  “هادی شلوغ گردان بود و همه او را به سرزندگی و شلوغ کاری میشناختند ولی آنروزهای آخر و نزدیک عملیات کربلای چهار هادی به یکباره به سکوت و عزلتی  رفته بود  آرام شده و  از تب و تاب و هیاهو افتاده بود …..و این ما را متعجب کرده بود که هادی را چه شده؟!  و باور این خلوت گزینیش برای بچه ها سخت بود…

            ********************************

همان روز حرکت یا قبلش خواستیم وصیتنامه بنویسیم به چادر کناری رفتم و او در آن خلوت پاک و نورانیش در آحرین ساعات حضورمان در آن چادر مخابرات گروهان سه تنها ماند تا آخرین حرفهایش را به کاغذ آورد یا که آخرین وداع،
بیرون از چادر در محوطه گردان در اولین دیدار بعد از نوشتن وصیتنامه حقیقتا او را جور دیگری دیدم و کاملا متفاوت با ساعتی قبل به هرکدام از دوستان همرزمانش میرسید، مصافحه و رو بوسی میکرد و گرم در آغوش میگرفت و تو گویی با همه در حال خداحافظی بود!
لحظه به لحظه در کردار و رفتارش این کمال و سیرعلی الله را میشد حس کرد  از دوران ابتدایی و مدرسه  و خصوصا دبیرستان همکلاس و دوست بودیم و به نوعی میشود گفت تمام حالات و رفتارش را از بر بودم، ولی آن ایام همه احوالاتش جدید بود و درکش  نامفهوم یا به تعبیری  ما غافلان دنیا بودیم و عاجز از درک آن ارواح بلند ساکت و کم حرف و با صورتی نورانی و آسمانی کاملا مشهود بود که قدم به قدم در حال بالا رفتن و فاصله گرفتن  از زمین و زمینیان است.

 چند صباحی بیش از حضورمان در جمع رزمندگان قهرمان محبین نگذشته بود که زمزمه های رفتن در بین بچه های گردان پیچید شور و اشتیاق رفتن همه رابه وجد آورده بود.

ساعاتی بعد اتو بوسها محوطه گردان را پر کرد .

شور و حالی عجیب چون همیشه فضای گردان را پر کرده بود و همه در تب و تاب رفتن سر از پا نمیشناختند  حمایلها بسته  و مهمات در بین دلاوران گردان محبین تقسیم شد، کاری که تا آن موقع ندیده بودم و همیشه شب عملیات و یا ساعتی قبل از هجوم و حرکت به سمت دشمن این مهم انجام میشد و البته چند روز قبل با یکی از مسئولین طرح عملیات لشگر در آن زمان برادر عزیزمان حاج مرادعلی محمدی صحبت میکردم که دو دلیل ذکر فرمودند  تک عراق در منطقه والفجر ۹ در ارتفاعات “کچل برو”  “ناصر۱ “و کاتو آنسوی مرز مریوان و مشرف بر چوارته و نزدیک  سلیمانیه که در والفجر نه فتح شده بود  و ضرورت  سرعت عمل در رساندن نیروهای گردان محبین و مالک اشتر و…. به منطقه برای جلوگیری از تک عراق  که در حال انجام و پیشروی بود،باعث شد که حتی در لحظه حرکت از موقعیت شهید شفیخانی در جنوب نیروها با آمادگی کامل حرکت کنند ضمن اینکه مسیر جاده های کوهستانی کردستان بدلیل حضور گروهکهای کومله و دموکرات نا امن بود .(که البته قبل از رسیدن ما به منطقه و سد کردن این هجوم قسمتی از ارتفاعات از دست رفت و ما در حقیقت بعد از رسیدن به منطقه محیای  باز پس گیری آن ارتفاعات شدیم)
و بدینسان همه آماده و محیا برای حرکت به سمت نقطه ای نا معلوم شدیم،
نیروها   سوار شدند و غروب آنروز بهاری جنوب  آخرین دقایق حضور در موقعیت شهید شفیخانی برای کبوتران سبکبال محبین بود.
فضا پر بود از شادی و نشاط   و واپسین روزهای  با او بودن، اتوبوسها حرکت کردند حرکتی که حقیقتا برای آن نوجوان عاشق بسیجی سیری بود که از خاک و خاکیان به افلاک میرسید………..
از شهر “حسینیه” گذشتیم  و جاده پر پیچ و خم و کوهستانی “تنگ فنی”را  پشت سر نهاده  از کناره های شهرمان گذر کردیم.
.
سپیده دم یکی از صبحهای بهاری کردستان پس از کرمانشاه و سنندج و مریوان  به منطقه رسیدیم . و آنسوی مریوان بر دامنه ارتفاعات سر سبز دره “شیلر” با  آن طبیعت زیبا و کم نظیرش در چادرهایی که از قبل بر دامنه و عمق دره های بکرش  محیا بود ، مستقر شدیم. و آنجا آخرین استقرار ما قبل از شروع عملیات بود.
در ابتدای حرکتمان بسمت منطقه فکر کنم کرمانشاه  فرمانده مخابرات گردان زنده یاد مرحوم اسماییل امرایی دو نفر یکی پاسدار رسمی  و دیگری سرباز وظیفه هر دو  از بچه های الیگودرز که جدیدا به گردان آمده بودند را جایگزین ما در مخابرات گروهان دو کردند و وقتی به مقرمان در ارتفاعات شیلر رسیدیم سعی داشتند ما را در دو گروهان یا دو دسته (دقیقا یادم نیست) سازماندهی کنند که در برابر اسرار ما با حضورمان در یکی از دسته های گروهان سه که شهید میرزایی فرمانده اش بود موافقت شد و در کنار هم ماندیم.
*********
هروقت بانگ اذان در محوطه گردان و در آن دره های سرسبز ارتفاعات شیلر میپیچید زیراندازی بر میداشت و قرآنی در دست کمی آنسوتر دور از چشم همه در خلوت دره ای دور از  محوطه گردان نماز می خواند و پس از ان صوت زیبای قرآنش…….
نمازهای اخر و ذکر و دعاهای واپسین روزهای ماندنش بود
و اینجا  با حسرت و درد فقط باید گفت یادش بخیر ..
دیگر اینجا  روایت ما ره بجایی نبرد که او حقیقتا  با خدایش پرده ها افکنده بود و کس آگاه از آن مجمع اسرار نبود………

                                 **********
صبح روز حرکت به سمت  خط و شرکت در عملیات باز فرمانده مخابرات گردان  زنده یاد مرحوم اسماییل امرایی در آن صبح  مه آلود و بهاری دره   شیلر سراغمان آمد و بدون کلامی ما را با خود همراه نمود و کمی آنطرفتر رو کرد و به من گفت شما به عنوان کمک بیسیم چی گروهان یک خودت را معرفی کن  (که فرماند ه اش سردار شهید حشمت الله قلی از بچه های الیگودرز بود )  و شما هم با همین عنوان خود را به گروهان دو برسان باز اسرارهایمان شروع شد که ما را در یک گروهان جای دهید که بیفایده بود و نتیجه ای در بر  نداشت آن صورت نورانیش را بوسیده همدیگررا در آغوش گرفتیم و او که قدم زنان در سراشیبی آن ارتفاع  پایین میرفت جمله ای گفت “یعنی به همین سادگی از هم …..
به شهید قلی که چادرشان کمی بالاتر بود، خود را معرفی کرده و پس از دقایقی محیای رفتن شدیم نیروها به سرعت مهمات تکمیلی تحویل گرفته و سینه بند و حمایلها بسته شد شور و اشتیاق و پایان انتظار در میان دلاوران  محبین موج میزد و………کمپرسیهای آغشته به گل هم از راه رسید و پرستوهای مهاجر محبین به سرعت بار سفر بسته راهوار و مستانه بر مرکبها سوار شدند و بر آن جاده شنی منتهی به آوردگاه حماسه و ایثار، “کاتو و ناصر۱”  براه افتادند ، و از پل بر رودخانه  شتابان وجاری بر دره پر پیچ وخم  شیلر گذشتیم  پلی که برای آن نوجوان عاشق بسیجی   راهی به آسمان بود و ملکوت  .     ادامه دارد



[ ادامه مطلب ] | [ موضوع ] : دسته‌بندی نشده

                               سیروس تیموری

سخنی با ورزشکاران

بسم الله الرحمن الرحیم

عزیزان حضرت علی را سرمشق خود قرار دهید و هیچ وقت به فکر برد وباخت نباشید و اخلاق خوب را در نظر بگیرید و اگر شد عکس من را نیز روی آن زمین خدا در آن استادیوم نصب کنید تا بدانم واقعاً  در میان شما هستم.

مراحلال و ببخشید.

والسّلام

کوچک شما سیروس تیموری

۴/۱/۶۵

بسم الله الرحمن الرحیم

۲۶/۱۲/۶۴

در این روز بعد از گذشت شب تاریکش و با هوای سردش صبح شد وبه صبحگاه رفتیم و بعد از آن مدتی گذشت و ظهر شد ونماز جماعت خواندیم و بعد نهار و حالا نیز تقسیم می شویم و من و ایرج مسئول مخابرات گروهان شدیم و دیگر شب شد و فیلم صاحب خانه را هم دیدیم.

امضاء :ایرج           امضاء: سیروس

بسم الله الرحمن الرحیم

۲۸/۱۲/۶۴

من دراین روز که بیدار شدم بعد از صبحانه مقداری دوا برای سرماخوردگیم خریدم وبعد از ظهر نیز به سخنرانی حاج آقا گوش دادم  وبعد شب به رزم شبانه رفتیم وبرای اولین بار بی سیم به سر دوشم رفت و با یاد خدا شروع کردم و بعد از رزم شبانه من به چادرم آمدم و حالا نیز ساعت ۲ بعد از شب است.

به امید فردا

امضاء سیروس

بسم الله الرحمن الرحیم

۲۹/۱۲/۶۴

آری چه روزی ،چه موقعی از روز بود که سیاهی ها چند لحظه دیگر آن را درخود می بلعید و دیگر آثاری از آن باقی نمی ماند، یک سال رفت، یک سال پر از گناه و معصیت، قربان بخشش های خدا بروم، واقعاً اگر این  نبود میبایست پر از گناه از دنیا بروم، آخرین روز سال ۶۴ را داریم سپری می کنیم، دیگر روزی این گونه نمی آید. خدایا خودت مرا ببخش، چقدر بارم سنگین است، آری از صبح که   بیداری رویم را گرفت و من ظهر را هم پشت سر گذاشتم و در این موقع بود که به شما تلفن کردم و روح من را زنده کردید.

به امید فردا با سالی جدید

امضاء تیموری

بسم الله الرحمن الرحیم

۱/۱/۶۵

من در این روز با ایرج پس از بیدار شدن به حسینیه  و جشن میلاد امام زمان! و شیرینی خوری رفتیم ، اما امروز بعد از ظهر نیز به تیراندازی رفتیم و من با گلوله آرپی جی یک گلوله انداختم و حاال که شب هرچه به میرزایی می گویم بگذارد به گروهان ۲ بروم نمی گذارد.

و السّلام

به امید فردا شب ساعت ۳ شب

امضاء:تیموری

۲/۱/۶۵

۳/۱/۶۵

من در این روز به حمام رفتم و بعد ظهر نیز مدتی گردش کردم و نعمت را نیز دیدم و هم اکنون نیز شب است و ایرج که وصیت نامه نوشته و گریه می کند روح من را دوباره زنده کرده.فیلم هم دیدم در بهداری

والسّلام

به امید فردا

امضاء:تیموری

۴/۱/۶۵

وآخرین دست نوشته های شهید به وصیت نامه اش  ختم شد یعنی  ۴/۱/۶۵   و در تاریخ ۹/۱/۶۵ کیلومترها دورتر از آن مکان یعنی کردستان در شبی پر حماسه شهادت  را در آغوش گرفتند و قسمت آن بود که در آخرین ساعات قبل از عملیات در دو گروهان سازماندهی شده و هر گروهان به نقطه ای از آن ارتفاعات برفی عزیمت کند.

وپیکر مطهر شهید با شهدایی دیگر چون هادی امانی،شمشیری عبدولی،نازاریان ،رویین تن، حشمت الله قلی،محمدرضا آزادبخت   سالها غریبانه مهمان ارتفاعات بلند و برفی کاتو و ناصر۱ شدند  یاد و خاطره آن ایام نورانی با ایشان بودن بخیر.



[ ادامه مطلب ] | [ موضوع ] : دسته‌بندی نشده
شهید سیروس تیموری
نویسنده : admin
تاریخ : پنج شنبه, ۲۵ تیر ۱۳۹۴

یادی از بسیجی شهید و نوجوان سفر کرده امان،سیروس تیموری، او که علی رغم سن وسال کم دنیایی از معرفت،شجاعت، و ایمان و اخلاص به حضرتش بود و در بین هم سالان شخصیتی بسیار شاخص و متین

 

 

m8vx_img_0401.jpg

 

ikdq_img_0287.jpg

 

وصیتنامه :

بسم الله الرحمن الرحیم

چه کشته شویم و چه بکشیم ،پیروزیم

امام امت

دستانم طاقت ندارند و جسم خسته است و نمی توانم واقعاً آنچه را که می خواهم بنویسم و روی کاغذ بیاورم، آری جسمی دارم پر از گناه، جسمی دارم که حقیقتاً سنگین است و نمی توانم آن را تحمل کنم و به همین خاطر است که می خواهم از آن در بیابم و خودم را راحت کنم، آری عزیزانی که برایم گریه می کنید روحم را شاد می کنید اگر ما بین این گریه برایم دعا کنید که حداقل خدا مرا ببخشد و دگر بار می گویم ای مادر، مادرجگر سوخته ام این راهی است که باید همه برویم و چه خوب حال من جلوتر از شما به سوی مرگ رفتم، امید دارم که همیشه که بیاد من می افتی واقعاً از ته دلت از میان قلب پر از مهرت بگویی فرزندم، شیرم حلالت تا من نیز خوشحال شوم با چهره ای سر بلند به پیش مولایم اما حسین بروم و پدرم، پدر رنج کشیده ام، چقدر دلم شکسته است که نتوانستم روی تو را بوسه زنم و بعد به جبهه بیایم اما خود دانی که نتوانستم، پدر جان از تو نیز تقاضایی دارم از تو می خوام هنگامی که بیاد من افتادی و اقعاً ازمیان ان قلب رنج کشیده است و با آن دستان پینه بسته است بسوی خدا دعا کنی که رنجم را حلالش کردم، تو نیز او را بیامرز، خواهرانم شما نیز مانند زینب باشید. البته من مثل امام حسین(ع)نیستم و حتی به خاک پای وی نیز نمی رسم، صبور و بردبار باشید وبه هنگام سختی به خدا پناه ببرید و از او طلب مغفرت بخواهید. برادرانم شما بودید که مرا راهنمایی میکردید و حالا نیز راهنمایی برای یکدیگر باشید تا هیچ وقت شکست نخورید، فامیل های عزیزم شما چه خوب و مهربان بودید و این من بودم که همیشه دل های شما را می شکستم و امید دارم همگی مرا حلال کنید تا سربلند به آن دنیا بروم. ای رفقای عزیز و ای برادران دینیم از شما صمیمانه و از ته قلب معذرت می خواهم، و شما نیز مرا حلال و ببخشید، هم کلاسیان و همسنگران مدرسه ام، شما نیز مرا ببخشید و راه مرا ادامه دهید و از دو سنگر مدرسه و جبهه به دشمنان اسلام حمله برید و آن ها را سرکوب کنید تا نتوانند علیه شما توطعه ای کنند. امت مسلمان و ای عزیزان پاسدار من خیلی از سپاه خوشم می آمد اما خواستم اول دیپلم را بگیرم و بعد به سپاه بروم اما نتوانستم و این را از شما می خواهم اگر جنازه ام به دستتان رسید بر آن تابوت من لباس سپاه بگذارید و چرخی درون سپاه بزنید تا بدانم واقعاً پاسدار بودم که از این دنیا رفتم. باری اگرجسم من به دستتان رسید، بر مزار پر از گل بهشت زهرا به خاک بسپارید تا خود را کنار محمود جان (رضایی) ببینم وشاد شوم و اگر هم جسدم به دستتان نرسید، هیچ وقت ناراحت نشوید چون که من نیز همانند دیگران مفقود از دنیا رفته ام و درب خانه پرچمی نسب کنید تا یاد من در دلتان باشد وهیچ وقت ناراحت نشوید. اگر هم اسیر شدم هیچ وقت منتظر من نباشید که در تلویزیون ظاهر شوم چون که این کار عین گناه است. خدایا شهادتی را نصیبم کن که دهنم خشک و تشنه لب باشد تا در آن دنیا از روی شهدای کربلا، خجالت نکشم، خدایا رزمندگان اسلام را پیروز بگردان، خدایا، بار الهی اگر ساعتی دگر عمر دارم آن را ازمن بگیر وبه امام امت بده، خدایا سلاحم را چنان قوی کن که همانند شمشیر حضرت علی باشد. خدایا خودم را چنان قوی گردان که هم چون عباس دلاور باشم. خدایا به خانواده های شهدا صبر عنایت بفرما، پیروزی از آن مسلمانان ایران و پیروان آقا امام حسین(ع) است. عاشورا را زنده نگهدارید، که ما هرچه داریم از این عاشورا داریم.

والسّلام ۴/۱/۶۵ سیروس تیموری

شهادت : ۹/۱/۶۵



[ ادامه مطلب ] | [ موضوع ] : دسته‌بندی نشده
نویسنده : admin
تاریخ : پنج شنبه, ۱۸ تیر ۱۳۹۴

“سوم یا چهارم بهمن ماه ۱۳۶۵ شلمچه ،ساحل اروند صغیر و انتهای خاکریز ساحلی ، شهید علی محمد کوشکی فرمانده گردان محبین و چند نفر از نیروهای گردان کمیل از جمله منصور قاسمی و احمدیار سوری
( حجت و فیروز شهید شده اند ولی بیخبر از سرنوشت فیروز و دلخوش به مجروحیتش)  علی محمد از تشیع جنازه مظلومانه آن شهدا و محمد علیم میگوید که شهر بدلیل بمبارانهای پیاپی از مردم خالی و تشیع خلوت و غریبانه بود ، میگوید تشیع جنازه حجت و فیروز و با شنیدن نام فیروز جا میخورم و او میگوید اشتباه شد و از دهانم پرید و خلاصه به هر زبانی بود از ذهن پاک نمود ه قانع میکند که اشتباه شده….”

“شب آخر حضور در جزیره بوارین است گردان  محبین جایگزین گردان  کمیل که اکثر فرماندهان و نیروهایش شهید و زخمی شده اند میشود و آخرین دیدار سردار شهید مروت طرهانی ،دوربین مادون قرمز را میخواهد و بهانه می آورم ولی تقدیمش کرده و در آغوشش گرفته خدا حافظی میکنیم گردان کمیل همان شب به خرمشهر و بیمارستان نیمه ویرانش میرسد و فردایش خبر شهادت آن دو سردار پر افتخار را می آورند محل شهادت دقیقا همان سنگر محل شهادت حجت و فیروز و همان شب اول استقرار …”



[ ادامه مطلب ] | [ موضوع ] : دسته‌بندی نشده
نویسنده : admin
تاریخ : شنبه, ۱۳ تیر ۱۳۹۴

 

دیدار “حسن” در بیمارستان خرمشهر، مقر گردان کمیل قبل از عزیمت به شلمچه و شرکت در عملیات کربلا پنج

 

چند روزی از شهادت “حجت و فیروز” گذشته بود، در محوطه مقر سرودهای جشن انقلاب پخش میشد شاید اوایل دهه فجر بود،  برای کاری از خط شلمچه وجزیره بوارین و گردان نصفه و نیمه  شده امان” کمیل”،  به بیمارستان خرمشهر آمدم .

(((گردانی که حال  اکثر فرماندهانش  شهید شده بودند،  فرمانده  و معاون گردان، معاون دوم گردان،فرمانده  گروهان دو (شهید بالفکه) ،فرمانده و معاون دوم گروهان یک به ترتیب، مجروح و شهید(فیض الله اکبری از سپاه نور آباد) و آنچه از آن صحنه شهادت حجت و فیروز به یاد مانده درکنار سینه شکافته و خونین حجت، سه یا چهار شهید دیگر بدنهای پاره پاره اشان بر خاک افتاده بود.ضمن اینکه  فیروز ، مجروح  به عقب برده شد و این امیدواری و قوت قلب همچنان وجود داشت  که بعد از حجت  فیروز هست ! و  قبل از دیدار خانواده در زادگاهمان که به دلیل بمباران به آنجا رفته بودند در بدو ورود به روستا  زنده یاد مرحوم خسروی مسول تدارکات گردان با مقدمه ای شهادت فیروز را یادآور شد خبری که حقیقتا باورش سخت بود ،تا دیدن پلاکاردهای روی دیوار…))))

“حسن” آنجا بود با دیدنش تمام بغض های تلنبار شده، بار دیگر با اشک جاری شد، دیکلمه ای در فراق حجت نوشته بود و همچنانکه در راهرو و اتاقهای نیمه ویران بیمارستان قدم میزدیم او میخواند و اشکی که همزمان صورتهایمان را خیس میکرد.  از آن دیکله زیبا که با در دانه های اشک حسن همراه بود چند جمله ای در ذهن ماندگار شد “”” حقت را نشناختند و مظلوم بودی و مظلومانه به شهادت رسیدی . آرزویت پوشیدن لباس سبز سپاه بود  و آنگاه رسیدن به معشوقت و لیک  آنرا از تو دریغ نمودند . شمس را در پشت میغ پنهان داشتند”””

در آخر گفت شهرام ( محمد علیم ) را دیدم و پس از شنیدن خبر شهادت حجت ناله ها کرد و در میان اشک و آه جمله ای گفت : ای…..شهیدم.   و “علیم” هم چند روز بعد به حجت پیوست در وارستگی  شهید محمدعلیم عباسی این  نکته کافیست   که به نقل از مرحوم آیت الله علوی ”  محمد علیم از اولیای  خدا بود”.

پس از آن دیدار به یاد ماندنی با “حسن “در آن  بیمارستان نیمه ویران  خرمشهر با تعقیب و گریزی نفس گیر با   “اصغر رضایی”  بسختی موفق به برگشت مجدد به گردان کمیل وجزیره بوارین شدم

چند روز بعد در بازگشت از جزیره بوارین و در حاشیه نخلهای اکثرا سوخته و بی سرش ، گردان کمیل که همچنان به ستون ایستاده بود! نیرویی بود به استعداد کمتر از گروهان! که جای آنرا نیروهای تازه نفس گردان محبین به فرماندهی سرداران شهید علی محمد کوشکی و علی مروت طرهانی پر کرد که هر دو با هم شب بعد در همان خط به شهادت رسیدند

شادی ارواح پاک و طیبشان فاتحه مع الصلوات
 ما را از دعای خیرتان  در این ماه پر برکت محروم نفرمایید

 



[ ادامه مطلب ] | [ موضوع ] : دسته‌بندی نشده
نویسنده : admin
تاریخ : شنبه, ۱۳ تیر ۱۳۹۴

 

بعد از  حجت تنها مانده بود،  دوست دوران مدرسه و جنگ و انیس و همنشین شیرین خود به ظاهر از دست داده بود و  این فراق و جدایی دردمندانه را  به سختی تحمل میکرد اما  تاب و توانش نبود.

گاها به منزل ما می آمد، همانجا که جای جایش، خاطره های  حجت را برایش تداعی میکرد  دقیقا یادم هست یکی از همان ایام نزدیک عروج ملکوتیش آمد و بالای همان اتاق خاطرات ، پشتش  تکیه به دیوار زد و به فکری عمیق فرو رفت  و لحظاتی بعد، پس از بیرون آمدن از آن خلسه غریب دستی محکم به زانو زد و گفت(عین جمله): “فکر حجت آدم را ذوب میکند”

یکی از دوستان حجت و حسن  همان ایام  در رویایی صادقه حجت او را خطاب قرار داده میگوید :” سه کار با تو دارم اول سلامم را به حسن برسان !دوم……”

بعد از آن سلام که با  رویایی صادقه  به او رسید : دایم این جمله ذکر کلامش بود ” بعد از آن سلام حجت، احساس مستی میکنم ،یا که مست مستم”

و البته این سلام در حقیقت بشارت  وصلی  بود برای حسن از جانب حجت که به زودی در آسمانها   جشن وصال و دیدارمان محیا خواهد شد .

و اینگونه شد  و فراق آن دو کبوتر عاشق چند صباحی بیش زمان نبرد!

   مست بگذشتیو از خلوتیانو ملکوت  به تماشای تو آشوب قیامت برخاست

بیتی که آن عارف دلسوخته  گه گاه ذکر مداحی هایش بود :

دل غریب من از گردش زمانه گرفت   به هوای غربت حجت بسی بهانه گرفت

آنچه از آن عبد مخلص خدا باید گفت : در اکثر اوقاتیکه رفت و آمدی به منزل ما داشت، اکثر روزهای پنجشنبه و جمعه  ر ا روزه بود در باب تهجد و شب زنده داریهای آن  عارف وارسته نقل دوستان بسیار است و باید گفت حسن با آن حیات نورانی و کوتاهش یکی از اولیا مخلص خدا بود.  سخن همینجا کوتاه کرده و التماس دعای خیر از  تک تک دوستانی  دارم  که این نکات  را مطالعه فرمودند

شرح این هجران و این خون جگر     این زمان بگذار تا وقت دگر

باشد که خدای شهیدان همه ما را عاقبت بخیر فرماید.

شهادت حجت: ۲۸/۱۰/۱۳۶۵

شهادت حسن:۲۳/۳/۶۶

http://s3.picofile.com/file/7603764408/Picture_034.jpg

دلنوشته ای از شهید حسن احمد پور در فراق حجت

«حجت»

هرگز قد رعنا و چهره زیبا و طناز او را فراموش نخواهم کرد.

چه در خواب،چه در بیداری،چه درقیام،چه در سجود، چه درحرکت، چه در ایستادن، چه در خلوت، چه در جلوت.

آیا چگونه از یاد رود در حالیکه در قلبم رسوخ کرد ، یا اینکه پاره تنم ،مگر جدا می شود نه، نه

 

جدا شدن زمانی است که روح قالب تهی کند و شاید وصلت بیشتر شود، مگر نشنیده ای که میان عاشق و معشوق رمزی است ، ویا این که رشته محبت می بُرم ، شاید گره خورد ، نزدیکتر شود.

     

بعد از حجت هرکس سکوت کرد شکست، خورد.

حجت در عشق پروانه نبود بلکه شمع بود.

اگر پروانه خوف از سوختن دارد ولی شمع با قامتی استوار می ایستد .

تاب می آورد ، آه می کشد و تاب و توانش در عشق له می شود.

وهر دم صبرش لبریز می شود تا در نهایت وقتی روز می شود، خورشید می بیند ومحو می شود و آن لحظه وصلت اختیار می کند.

آری حجت بسان پروانه در عشق خائف نبود ، او مستانه و عاشقانه در راستای عشقش جانبازی نمود وهرگز سکوت نکرد ونایستاد.

او از اول عاشق و مجنون ، دیوانه بود چرا؟

چونکه در عشق سوختن نیاز بود ، و در راه دوست سوخت.

شرط اول قدم آن است که مجنون باشی.

“شهید حسن احمد پور”

فراق حسن و حجت به سال نرسید

 



[ ادامه مطلب ] | [ موضوع ] : دسته‌بندی نشده
وصیت نامه مداح دلسوخته شهید حسن احمدپور
نویسنده : admin
تاریخ : شنبه, ۱۳ تیر ۱۳۹۴

وصیتنامه مداح دلسوخته شهید حسن احمد پور

 

بسمه تعالی

“متن ذیل فرازهایی از وصیت نامه های مختلف عارف شهید ،مداح اهل بیت ،(ع) پاسدار اسلام ،شهید حسن احمد پور می باشد ،که متأسفانه به علت نداشتن تاریخ نوشتن وصیت نامه توسط شهید، دارای نظم و ترتیب خاصی نمی باشد.”

بسم الله الرحمن الرحیم

این است وصایای حقیر مسکین بی بضاعت ،حسن احمد پور:

و امریست حتمی ،که آدمی آفریده شد ه برای آخرت پس چه باک از مردن ،و چرا که آدمی با  * مردنی اولی است که در ره حق باشد و غلطیدن در خون به عشق غایت الآمال العارفین، پس چه خوش، جوارحق را زمانی است طولانی که آمال عظیم ماست که بر اثرات خود مرقوم و از دعاهای صلاه یومیه مابه شمار می رود.

۲۹/۲/۶۵

به صدق بخواهید چنین بگویم، که مردن معمولی  و نیندیشیدن به شهادت  برای ماها ننگ است  و این شهادت است که عین سعادت است و اگر عاشق کربلایید باید خون در گرو بگذارید و بدانید که کربلا به خون آزاد می گردد و آن کس که عاشق حسین است به مثل حسین(ع) باید وارد در بلاگاه بشود  و تن خویش به خون خویش رنگین کند، در طریق عشق بازی امن و آسایش خطاست و نیک بدان که عاشقان واقعی امام حسین (ع)  کسانیند که قدم در خطوط (مقدم)جبهه ها می دارند وبه عشق حسین(ع) حماسه آفرینی می کنند،

عاشق واقعی امام حسین(ع) را باید در خطوط مقدم جبهه یافت، ورنه هر نیرنگ باز، نکبت بار که به کذب دم ازحسین زند ولی قدم صدق در ره حسین بر ندارد، حسینی واقعی نیست، و عاشق دلباخته نیست،کسی که به زمین و تعلقات دنیوی چسبید ،عاشق واقعی باری تعالی نیست، و عاشق آن است؛ که سر در پیش نهد، وهردم عشق بازی کند؛ پشت پای به نفس بزنید و مخالف خواسته های نفس باشید. همان نفسی که امر به بدی می کند و باعث هلاکت انسان می شود، اگر روحیه ای ضعیف دارید، بدانید که ساخته نشده اید، به فکر  قیامت و مرگ باشید. آخر چطور می توانید در برابر عذاب الهی مقاومت بکنید، به فرموده قرآن ،کتاب مکتبمان عمل کنید، که شما را سفارش به تقوی، و عمل صالح ،و صبر و استقامت و یاری حق می کند،

خود را از تعلقات مادی دور کنید، و همانا بدانید جبهه دانشگاهی است که انسان می تواند نفس اماره را به زیر سلطه و حکومت عشق و عقل در آورد، و وقت را غنیمت بشمارید وبه خود بپردازید و اگرتا به حال باخدا بیگانه بوده ایم با خدا آشتی کنیم.

هر لحظه، مرگ درکمین است، و هرلحظه شیطان نیز در کمین است، مرگ را به یاد داشته باشید، که باعث سعادت است ،و بهتر است که با توبه بمیریم.

۲۹/۴/۶۲ 

چراغ خوب همراه داشته باشید ،که راه تاریک است، خواب برادر مرگ است. شب باید تدارک مردن و مرگ را ببینید، چه بسا همین خواب مرگ تو باشد. چرا که افرادی بودند که خوابیدند ولی بیدار نشدند. ۸/۷/۶۲

و امّا تا در دنیا بودیم غماض بودیم ،و از سر انجام کار خود فارغ بودیم و کارهایی که شایسته بود در پیش نبردیم، منزل تاریک و ظلمانی بود، نوری همراه نبردیم، منزل پر ازمار و مور بود، تریاقی نبردیم، منزل حظرناک بود، دانستیم ،و توانستیم، ولی نکردیم و نتوانستن از غفلت. از معذوریت ما ،و از فریفته شدن ما به دنیا بود ،حالا که دست ما کوتاه مانده است برشماست؛ که در حق ماکوتاهی نکنید، دل همی خواست که خونش در سرزمین کرببلا بریزد، اما مثل اینکه باید در حاج عمران بریزد ،ولی باکی نیست اینجا نیز همجوار کربلاست ،واینجا نیز به خاطر کربلاست، خواستم که بدن در ره دوست تکه پاره کنم، با تنی بی سر، ولی آنچه خواست حضرت حق است همان است، راضی به رضا و قضای اویم، وآنچه او می خواهد. محل دفن؛ چه در این سرزمین یا که وطن باشد، یا هرجاییکه؛ حاج آقاهای عزیزم “ولی” و “حبیب “و “حسین” و “ام البنین” و عزیزان، ودوستانم بخواهند باشد، حرفی نیست ،چرا که اگر سعید باشم رفیق هم هرجا که باشم ورنه که شقی باشم، چنانچه بر دوستان و شهیدان باشم همی که جوار شقیانم.۲۹/۲/۶۵

سخنی بادوستان:
فدایتان شوم، عزیز دوستانم که همیشه با نصایح و غیرتتان یاریم کردید، و پشت و پناه من بودید، به معنویات بچسبید ،و از معنویات دور نشوید، و در حال خود سازی باشید ،شما را به خدا می سپارم. دوستان قصوراً یا عمداً فرائضی انجا م نداده ام؛ که اگر در توان داشتید انجام دهید (نماز آیات نماز یومیه و روزه…) مدتی من خادم مردم رومشگان بودم، اگر نارضایتی از من دیده اند ،که درجمع آن ها اعلام کنید ،که این حقیر مسکین را ببخشند.

من علاقه بسیار شدیدی به مسجد صاحب الزمان داشتم و وقتی که ناراحت می شدم داخل می آمدم و مسرور و شاد می شدم. ای مردم مسجد را خالی نکنید و مسجد را تنها نگذارید حتی وقتی که ناراحتی برایتان پیش می آید و ضو بگیرد، بیایید داخل مسجد اگر دعا دارید، بیایید داخل مسجد صاحب الزمان (عج) به خدا دعاهایتان زود مستجاب می شود.

و حال آری رفقا ؛دیگر بعد از این صدای مرا نخواهید شنید مرا نخواهید دید، دیگر درمیان شما نیستنم.

آری رفقا چند روزی است احساس می کنم مرگم نزدیک است وبا یک شور و شوقی دارم این وصیت نامه را می نویسم،

از شمامی خواهم وقتی که بنده را در غسلخانه غسل می دهید ،به خودتان و مردم بگویید که حرف بیهوده نگویید، و به جای آن حرف ها ،ذکر قرآن بخوانید، و طلب مغفرت برای من بکنید.

مؤمنین حالا که دستم ازدنیا کوتاه شده است، نسبت به من حسن ظن داشته باشید، و کفن مرا به خوبی امضاء کنید ،وبه تقاضای کسی که دستش از دنیا و انجام فرائض ،و اعمال صالحه کوتاه است توجه وعمل کنید از عموم مردم در خصوص حق النّاس حلالیت طلبیده.

والسّلام
حقیر مسکین حسن احمد پور

انشاالله بزودی صوت زیبا و حزین  دعای کمیل آن دو سبکبال عاشق  که در منطقه عملیاتی دربندیخان عراق تلاوت نموده اند در سایت گردان کمیل قرار خواهد گرفت.

باشد، که از دعای  خیرتان محروم نشویم

شادی ارواح پاکشان ،رحمه الله من یقرء فاتحه مع الصلوات

 



[ ادامه مطلب ] | [ موضوع ] : دسته‌بندی نشده