Translate to:

 
قسمت اول ، تک بعد از والفجر ۹شهید سیروس تیموری
نویسنده : admin
تاریخ : سه شنبه, ۳۰ تیر ۱۳۹۴

سیروس تیموری

ikdq_img_0287.jpg

 

 

قبل از هر کلام این نکته را یاد آور میشویم که ،ادعایی نیست که در پی شناساندن آن نسل نورانی شهدا به نسل حاضریم چرا که خود در درک فهم و *عمل*به وصایا و سکناتشان مانده ایم و در همراهیشان  در این سالیان درمانده! و گویی از هر آنچه بر ما در آن سالها گذشته ، گذشته ایم  !! ما که عمری به بطالت روزگار گذراندیم  ودر هرزگی دنیا و دنیاییان رنگ باختیم و تنها امیدمان به عقبی بودن چند صباحی از عمرمان در آن روزگار پاک در جوار شهداست و به رجمت و نورانیت ارواح مطهر آن دوستان شهیمان امید به شفاعت داریم

لذا  این خاطرات را باید تکرار نمود تا تذکری باشد برای خود و همرزمانمان در آن سالیان دور و بدینسان دردهایمان را با هم تقسیم کرده و بیاندیشیم که چه بودیم ؟و چه هستیم  ؟وبه کجا میرویم؟!!

m8vx_img_0401.jpg

عملیات واالفجر نه در منطقه عمومی سلیمانیه عراق شکل گرفته و رزمندگان قهرمان گردان محبین چون همیشه بر آن ارتفاعات بلند و برفی غرب و کردستان عراق حماسه ای دیگر آفریده اند

شب منزل شهید فیروز:

 یکی از دوستان فیروز  نیمه های شب آمد و خبر شهادت “محمود رضایی “را  داد که؛ پیکر مطهرش در سپاه شهر آرمیده است و او  آنشب به سپاه رفت تا وداعی با روح پاک آن عزیز داشته باشد.

                                      *******
اسفندماه ۶۴ شروع امتحانات ثلث دوم سال دوم تجربی دبیرستان امام جعفر صادق(ع)

منزل ما در مسیر دبیرستان بود و سیروس چون همیشه آنروز صبح آمد و راهی دبیرستان شدیم و امتحانی دیگر،

مثل همیشه نبود به محض دیدنش گفت : “میدانی محمود شهید شده؟ “….در مسیر راه دبیرستان که بیرون از شهر بود و نسبتا طولانی حرفهای بسیاری زد که از جنس صحبت های همیشگی نبود رویاییکه آنشب  یا شبهای قبل دیده بود را بازگو نمود ؛
“مسجد صاحب الزمان شهر بودم و شهدا جمعشان جمع بود همه لباسهای سبز و زیبای سپاه به تن داشتند جملگی صف کشیده یک به یک به من دست داده و تبریک میگفتند! شهید سعادت قبادی بود و شهید ….”
رویای صادقه ای که آنروز  و روزهای بعد به تعبیر  آن فکر نکردیم،
در مسیر حرکت هر لحظه بیشتر و بیشتر منقلب میشد حال غریبی داشت. پشت دبیرستان رو به آن دشت سبز بهاری مشغول مطالعه قبل از امتحان شدیم او نشسته بود  و به حال گریه، دانه های  اشک چون باران بهاری بر گونه هایش جاری بود یک لحظه رو کرد و گفت راهی جبهه شویم!
*****
و میشود گفت؛ آن کلام نقطه عطف و آغاز یک سیر معنوی  بود که لحظه  لحظه به خدایش نزدیک کرد و عاقبت آنکه آن ردای بهشتی شهادت که برقامت رعنایش دوخته شد زمانش از نیمه یک ماه فراتر نرفت.   آنجا که بدانیم  در این بزم عاشقی، پیران طریقت و عارفان  سیر و سلوک  سالها خرقه بر تن دریده و زانوی تهجد بخاک  میسایند که شاید رخصت دیدار یابند.

چو خوشست حال مرغی که قفس ندیده باشد                               چو نکوتر آنکه مرغی زقفس  پریده    باشد

و, اما رمز و راز این عاشقی و وصلت و آن دم مسیحایی حقیقتی جز  نفس ملکوتی و ولایی امام کبیر نبود.
و  انوار  ملکوتی روح بلندش  که جاری ازآن خزانه معرفت  و امام غایب بود  بر ارواح پاک این جوانان ساری وجاری شد و به مقام رفیع سابقون السابقون رهنمون نمود و با نیم شبی تهجد ره صد ساله  پیمودند !! پس درک کنیم  مقام رفیع ولایت را و در وادی” عمل “اطاعت امر کنیم از”نایب امام زمان، یعنی “همان پیام  شهدا” تا که در طوفان فتنه ها چراغ راه که  همان نور هدایت نایب امام زمانست گم نکنیم.

                                        *******

در برگشت ازامتحان ، جمله ای گفت”روح محمود کمکم کرد”به شوخی گفتم مثل اینکه امتحان ادبیات بود و درسی آسان و البته او قبل از امتحان اصلا به حال خود نبود…
فرمانده بسیج ناحیه به شهر آمده بود به محض فراغت از امتحان درب  منزلش رفته نامه اعزام گرفتیم.
برگه موافقت اعزام به لشگر ۵۷ حضرت ابوالفضل العباس(ع) را به سپاه داده و کم کم محیای رفتن شدیم، نامه را باید فرماندهی امضا میکرد نامه را او برد و در برگشت گفت ؛فرمانده به یک شرط امضا نمود  “اگر شهید شدی مرا هم شفاعت کنی”
فردای آنروز راهی سپاه ناحیه مرکز استان  شدیم باز نامه را او به ستاد ناحیه  جهت امضا برد و مسئول بسیج  هم دقیقا اورا خطاب قرار داده بود”اگر شهید شدی….”رو کرد و گفت عجیبست همه شرط امضا را این جمله قرار دادند.
روز ۲۵ اسفند  ۶۴ فردای امتحان ادبیات هر دو با هم راهی موقعیت شهید شفیعخانی شدیم  و نیمه های شب به دو راهی منتهی به مقر رسیدیم و بدلیل نبود تردد ماشین در آن موقع از شب راهی اندیمشک شدیم.
نم نم باران بهاری شهر را لبریز ازعطربا  طراوت بهار نموده بود کمی در خیابانهای نمناک شهر در آن نیمه شب به یاد ماندنی گشتیم  تا به سپاه  رسیدیم و در آنجا شب را به صبح رسانده  و  فردایش راهی موقعیت شهید شفیعخانی شدیم (بالاتر از دوکوهه).  قرارگاهی که مقر نیروهای عملیاتی تیپ ۵۷ حضرت ابوالفضل در جنوب  بود.

و اما

آن میعادگاه مقدس شهدا میتوانست امروز “دو کوهه ای “برای همشهریان و نسل جوان باشد که با همت مسولین تیپ ۵۷ این میراث گرانبها و قدمگاه و خیمه گاه شهدایمان که پر  از نغمه  و نجوای عارفانه عزیزانمان بود سقف شکافتند و ستونهای مجروح و دیوارهای پر دردش را که در دل هزاران خاطره مدفون داشت فرو ریخته آهن پاره هایش را در بازار آهن فروشان دنیا به کمترین بهایی به تاراج دادند، بازاری دنیایی  و خاکی که ارزش الماس گون شهید و سرمایه های رفیع معرفت آن نسل را به کمترین بهایی خریدار نیست، آن سقف و ستونهای پر درد را ویران کردند . و تداعی کننده آن خاطرات ناب که میشد هدیه ای معنوی و راهی روشن برای نسل جوان شهر و استانمان باشد به ویرانه ای بدل نمود

http://s2.picofile.com/file/7887385913/1.jpg

http://s2.picofile.com/file/7887394187/19.jpg

           ساختمان ویران واحد بسیج ،مدت کوتاهی بعد از جنگ

دیوارهاییکه میتوانست با تو حر ف بزند و تو جا مانده از قافله های عاشقی    برایش درد دل کنی!

                                     #######

 در بدو ورود به ساختمان بسیج مراجعه کردیم  ساختمانیکه حال جز خرابه ای ویران اثری  از آن بر جای نیست.

  واحدی از لشگر که هر رزمنده به محض ورود به آن فضای پاک و معنوی  قرارگاه باید سرکی به آنجا هم میکشید یا به تعبیری هر شهیدی که رفت و ماندگار شد و یا هر رزمنده ایکه بسیجی باقی ماند  یا که در طوفان فتنه های روزگار نماند و محو شد.

http://s1.picofile.com/file/7887388595/5.jpg

 با نامه واحد بسیج لشگر خودمانرا به گردان محبین که بر دامنه ارتفاعی نه چندان بلند خیمه هایش بر پا بود معرفی کردیمگفتم  هر دو بیسیم چی گروهان شویم چرا که به وقت عملیات از هم جدا نیستیم و اینگونه شد.
و شبی از آن ایام قبل از عملیات رزم شبانه ای رفتیم و او آنگونه که در خاطراتش آورده  کوله بیسم را برای اولین بار به پشت حمایل نمود

 در آن چند روز با خبر شدیم  فیروز که مدتی  آذربایجان غربی و مسولیت بسیج اشنویه را داشت  به لشگر آمده و کمی بعد به گردان محبین پیوست یادم  هست تولد فرزند دومش بود او که  تا شهادتش او را سیر ندید.

*********
آن روزهای کوتاه حضور بر آن زمین  پاک خدا  روز به روز تغییر رفتارش محسوستر میشد از سر و صدا و تب و تاب افتاده بود و سکوتش بیشتر و عمیقتر حتی در مرور خاطرات روز بروزش  این سیر معنوی و روحانی او را میشود درک کرد  اما ما غافل و نادان متوجه این جدایییش از خاک به افلاک نبودیم، این روایت شریف را  از مولایمان امیرالمومنین(ع) شنیده ایم : ” اذا تم العقل نقص الکلام” و این مقدمه ای بود که آرام آرام به آسمان و ملکوت نزدیک شود.

                                     *************************

در باره رمز و راز این سکوت جا دارد دو خاطره کوتاه عرض کنم :
شهید فیروز میگفت” یکی از برادران را برای معاونت شهید حشمت الله قلی فرمانده گروهان یک که در همان عملیات شاهد آخرین لحظات شهادتش بودیم به ایشان معرفی نمودیم کمی گذشت و آن برادر آمد و گفت  این آقای قلی از من خوشش نمی آید (خیلی کم حرفست) و با من به ندرت حرف میزند و  فیروز در جواب میگوید :” ایشان همینگونه اند! بدل نگیرید”

در این باب ،ذکر خاطره ای دیگر  خالی از لطف نیست

پسر عمه ای داستیم بنام  هادی عباسی( فرزند مرحوم شیخ فرج الله عباسی)  او از غواصان لشگر ۱۷ علی ابن ابیطالب قم بود که در کربلای چهار و جزیره ام الرصاص  به شهادت رسید، هادی غالبا شلوغ بود و اهل  مزاح یکی از همرزمانش نقل میکند :  “هادی شلوغ گردان بود و همه او را به سرزندگی و شلوغ کاری میشناختند ولی آنروزهای آخر و نزدیک عملیات کربلای چهار هادی به یکباره به سکوت و عزلتی  رفته بود  آرام شده و  از تب و تاب و هیاهو افتاده بود …..و این ما را متعجب کرده بود که هادی را چه شده؟!  و باور این خلوت گزینیش برای بچه ها سخت بود…

            ********************************

همان روز حرکت یا قبلش خواستیم وصیتنامه بنویسیم به چادر کناری رفتم و او در آن خلوت پاک و نورانیش در آحرین ساعات حضورمان در آن چادر مخابرات گروهان سه تنها ماند تا آخرین حرفهایش را به کاغذ آورد یا که آخرین وداع،
بیرون از چادر در محوطه گردان در اولین دیدار بعد از نوشتن وصیتنامه حقیقتا او را جور دیگری دیدم و کاملا متفاوت با ساعتی قبل به هرکدام از دوستان همرزمانش میرسید، مصافحه و رو بوسی میکرد و گرم در آغوش میگرفت و تو گویی با همه در حال خداحافظی بود!
لحظه به لحظه در کردار و رفتارش این کمال و سیرعلی الله را میشد حس کرد  از دوران ابتدایی و مدرسه  و خصوصا دبیرستان همکلاس و دوست بودیم و به نوعی میشود گفت تمام حالات و رفتارش را از بر بودم، ولی آن ایام همه احوالاتش جدید بود و درکش  نامفهوم یا به تعبیری  ما غافلان دنیا بودیم و عاجز از درک آن ارواح بلند ساکت و کم حرف و با صورتی نورانی و آسمانی کاملا مشهود بود که قدم به قدم در حال بالا رفتن و فاصله گرفتن  از زمین و زمینیان است.

 چند صباحی بیش از حضورمان در جمع رزمندگان قهرمان محبین نگذشته بود که زمزمه های رفتن در بین بچه های گردان پیچید شور و اشتیاق رفتن همه رابه وجد آورده بود.

ساعاتی بعد اتو بوسها محوطه گردان را پر کرد .

شور و حالی عجیب چون همیشه فضای گردان را پر کرده بود و همه در تب و تاب رفتن سر از پا نمیشناختند  حمایلها بسته  و مهمات در بین دلاوران گردان محبین تقسیم شد، کاری که تا آن موقع ندیده بودم و همیشه شب عملیات و یا ساعتی قبل از هجوم و حرکت به سمت دشمن این مهم انجام میشد و البته چند روز قبل با یکی از مسئولین طرح عملیات لشگر در آن زمان برادر عزیزمان حاج مرادعلی محمدی صحبت میکردم که دو دلیل ذکر فرمودند  تک عراق در منطقه والفجر ۹ در ارتفاعات “کچل برو”  “ناصر۱ “و کاتو آنسوی مرز مریوان و مشرف بر چوارته و نزدیک  سلیمانیه که در والفجر نه فتح شده بود  و ضرورت  سرعت عمل در رساندن نیروهای گردان محبین و مالک اشتر و…. به منطقه برای جلوگیری از تک عراق  که در حال انجام و پیشروی بود،باعث شد که حتی در لحظه حرکت از موقعیت شهید شفیخانی در جنوب نیروها با آمادگی کامل حرکت کنند ضمن اینکه مسیر جاده های کوهستانی کردستان بدلیل حضور گروهکهای کومله و دموکرات نا امن بود .(که البته قبل از رسیدن ما به منطقه و سد کردن این هجوم قسمتی از ارتفاعات از دست رفت و ما در حقیقت بعد از رسیدن به منطقه محیای  باز پس گیری آن ارتفاعات شدیم)
و بدینسان همه آماده و محیا برای حرکت به سمت نقطه ای نا معلوم شدیم،
نیروها   سوار شدند و غروب آنروز بهاری جنوب  آخرین دقایق حضور در موقعیت شهید شفیخانی برای کبوتران سبکبال محبین بود.
فضا پر بود از شادی و نشاط   و واپسین روزهای  با او بودن، اتوبوسها حرکت کردند حرکتی که حقیقتا برای آن نوجوان عاشق بسیجی سیری بود که از خاک و خاکیان به افلاک میرسید………..
از شهر “حسینیه” گذشتیم  و جاده پر پیچ و خم و کوهستانی “تنگ فنی”را  پشت سر نهاده  از کناره های شهرمان گذر کردیم.
.
سپیده دم یکی از صبحهای بهاری کردستان پس از کرمانشاه و سنندج و مریوان  به منطقه رسیدیم . و آنسوی مریوان بر دامنه ارتفاعات سر سبز دره “شیلر” با  آن طبیعت زیبا و کم نظیرش در چادرهایی که از قبل بر دامنه و عمق دره های بکرش  محیا بود ، مستقر شدیم. و آنجا آخرین استقرار ما قبل از شروع عملیات بود.
در ابتدای حرکتمان بسمت منطقه فکر کنم کرمانشاه  فرمانده مخابرات گردان زنده یاد مرحوم اسماییل امرایی دو نفر یکی پاسدار رسمی  و دیگری سرباز وظیفه هر دو  از بچه های الیگودرز که جدیدا به گردان آمده بودند را جایگزین ما در مخابرات گروهان دو کردند و وقتی به مقرمان در ارتفاعات شیلر رسیدیم سعی داشتند ما را در دو گروهان یا دو دسته (دقیقا یادم نیست) سازماندهی کنند که در برابر اسرار ما با حضورمان در یکی از دسته های گروهان سه که شهید میرزایی فرمانده اش بود موافقت شد و در کنار هم ماندیم.
*********
هروقت بانگ اذان در محوطه گردان و در آن دره های سرسبز ارتفاعات شیلر میپیچید زیراندازی بر میداشت و قرآنی در دست کمی آنسوتر دور از چشم همه در خلوت دره ای دور از  محوطه گردان نماز می خواند و پس از ان صوت زیبای قرآنش…….
نمازهای اخر و ذکر و دعاهای واپسین روزهای ماندنش بود
و اینجا  با حسرت و درد فقط باید گفت یادش بخیر ..
دیگر اینجا  روایت ما ره بجایی نبرد که او حقیقتا  با خدایش پرده ها افکنده بود و کس آگاه از آن مجمع اسرار نبود………

                                 **********
صبح روز حرکت به سمت  خط و شرکت در عملیات باز فرمانده مخابرات گردان  زنده یاد مرحوم اسماییل امرایی در آن صبح  مه آلود و بهاری دره   شیلر سراغمان آمد و بدون کلامی ما را با خود همراه نمود و کمی آنطرفتر رو کرد و به من گفت شما به عنوان کمک بیسیم چی گروهان یک خودت را معرفی کن  (که فرماند ه اش سردار شهید حشمت الله قلی از بچه های الیگودرز بود )  و شما هم با همین عنوان خود را به گروهان دو برسان باز اسرارهایمان شروع شد که ما را در یک گروهان جای دهید که بیفایده بود و نتیجه ای در بر  نداشت آن صورت نورانیش را بوسیده همدیگررا در آغوش گرفتیم و او که قدم زنان در سراشیبی آن ارتفاع  پایین میرفت جمله ای گفت “یعنی به همین سادگی از هم …..
به شهید قلی که چادرشان کمی بالاتر بود، خود را معرفی کرده و پس از دقایقی محیای رفتن شدیم نیروها به سرعت مهمات تکمیلی تحویل گرفته و سینه بند و حمایلها بسته شد شور و اشتیاق و پایان انتظار در میان دلاوران  محبین موج میزد و………کمپرسیهای آغشته به گل هم از راه رسید و پرستوهای مهاجر محبین به سرعت بار سفر بسته راهوار و مستانه بر مرکبها سوار شدند و بر آن جاده شنی منتهی به آوردگاه حماسه و ایثار، “کاتو و ناصر۱”  براه افتادند ، و از پل بر رودخانه  شتابان وجاری بر دره پر پیچ وخم  شیلر گذشتیم  پلی که برای آن نوجوان عاشق بسیجی   راهی به آسمان بود و ملکوت  .     ادامه دارد



[ موضوع ] : دسته‌بندی نشده
[ برچسب ها ] :
نظر شما در مورد اين پست چيست ؟