Translate to:

 
تک پیروزمند بعد از والفجر نه
نویسنده : admin
تاریخ : چهارشنبه, ۲۶ تیر ۱۳۹۲

 

*********

به بهانه راهییان نور

ویرانه های فراموش  شده و خاموش  قرارگاه شهید شفیعخانی

میراث ما

با شفیع خانی چه کردند

ثمن قلیل

شهادت پادگان شفیع خانی

حفظ آثار

بازار آهن

پول و دیگر هیچ

 

” شرف المکان بالمکین”

شرف مکان به کسی است که در آنجاست

وادی فراموش شده (طوی)

ارزش مکانها به مردمانیست که در طول تاریخ در آن روزگار گذرانده اند .یا که کالبد بی جان آدمیان آنگاه ارزش و منزلت می آبد که به دنیا مرکب ارواحی پاک بوده در آن به کمال  رسیده باشند   و اینگونه است که آن کالبد  مقدس و مطهر میشود چرا که ارواحیکه سالها در آن حضور  داشته اند بعد از عبور از قفس دنیا و تن بنا بر روایات به کالبد مدفون در خاک توجه دارند و فلسفه زیارت فبور مقدس ائمه و پیغمبران و صلحا و ..در این توجه روح مطهر به کالبد آرمیده  در خاک بر میگردد

          و  این   وابستگی روح و تن  در عالم معنی تعبیری اینچنین دارد

 

چه خوشست حال مرغی که قفس ندیده باشد

چه نکوتر آنکه مرغی زقفس پریده  باشد

پر و بال ما شکستند و در قفس    گشودند 

چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشد

 

بی شک  مکانها و مساکن خوبان سفر کرده از خاک   میتواند مثالی از همان وابستکی ارواح طیب به کالبدشان باشد

 

 سرزمین کربلا و دشت نینواییش برای عاشقان حسین ابن علی   و یاران با وفایش روشنترین دلیل بر تقدس و وابستگی عاشقانه ما شیعیان به  آن حریم پاک است چرا که  در آن خاک مطهر خونها ریخته شد و بدنها پاره پاره پس این شور عاشقانه مشتاقان تنها برای مشتی خاک نیست

و  سرزمین کربلایی ایران که در آن روزگار پاک عرصه  جهاد و شهادت جوانان  این مرز و بوم بود جلوه ای  از  ایثارگریهای یاران حسین ابن علی در کربلا ست

و خاک و خاکریزهای آن دیار که سالها با ارواح پاک شهدا  قرین و همنشین بود بی شک محل  نظر و توجه آن شهداست و این ارتباط روحانی با زایرانشان منقطع نشده و نمود عینی این توجه روحانی و نظر رحمتشان تغییر حالات روحی و معنوی بسیاری از جوانان مشتاق   مشهد شهدای شلمچه و طلاییه و فکه ….است

پس اصالت آن خاک به شهدایش بوده و هست  و به واقع قطعه ای ازکربلا و آن سرزمین نینوایی

ورنه خاک بسیار است و خاکریز مشتی خاک که در هر جا یافت میشود

و  این خاک و خاکریز که آمیخته با خون شهید  است بدانیم که بوی پیراهن یوسف است برای شفای چشم بسیجیان یعقوب صفت که از غافله عشاق بر جای ماندند

و خاکیست از جنس سرزمین کربلای معلا که شمیم معطرش  توتیای چشم است و آشنا  برای آن دلهای سوخته از داغ فراق یادها و لاله ها،

در آن روزگاران و در عرصه حماسه های جبهه و جنگ مکانها یی محل نزول و اسکان  کاروانهای عاشق رزمندگان بود  و از آن منزلگاهها آرام آرام روح پاکشان پالایش شده و دم به دم به لحظات پر کشیدن نزدیک و نزدیکتر میشدند

 

در جبهه این مکانها و قرارگاه ها خود داستان و قصه های قشنگ و زیبایی برای نسل جوان و جنگ ندیده در دل دارند( دامن خاک پاک و مهربانشان دارند )  قبرهاییکه برای تقرب بخدا        در مقابل گردان تخریب و اخلاص لشگر ۲۷  همچنان به یادگار از آن دوران باقیست و جوانان مومن ما که از گوشه و کنار این خاک  به آنجا رفته  و حتی لحظه ای هم که شده در آن محراب مقدس شهدا به آن فضا و آن حال و هوامیروند  و این پیوند معنوی جوان امروز با شهدا چه برکاتی دارد و چه نور ایمانی  در دلها  روشن میکند بماند

از این دست مکانهای معنوی در مناطق جنگی جنوب و غرب کم نیستند  و حداقل هر یگان و تیپ و لشگر یکی از آن قرارگاه های زمان جنگ را حفظ نموده به عنوان موزه دفاع مقدس زیارتگاه مشتاقان شهداست  و قطعا این حرکت فرهنگی و  معنوی به ریشه دار کردن هرچه بیشتر آن فرهنگ ناب و بی بدیل ایثار و شهادت در جامعه و قشر جوانش منجر شده است

و این یعنی تقسیر  پیام مولا و مقتدایمان” زنده کردن نام شهید  کمتر از شهادت نیست”

دو کوهه  اندیمشک  لشگر ۲۷ حضرت رسول تهران


، قرارگاه شهید غلامپور حمیدیه تیپ ۱۵ امام حسن ،بهبهان ،اهواز

،
قرارگاه شهید زین الدین کرخه ۱۷ علی ابن ابیطالب قم،


قرارگاه لشگر ۷ ولیعصر ،اهواز

،
گلف،  اتاق جنگ قرارگاه خاتم الانبیا


پرکان دیلم و ……..

قرارگاه کارون

 

 

 

ماههای ابتدایی انقلابست  او و همسرش با آن شور انقلابی و دینی و  لبریز از ایمان و    اخلاص  داوطلب  خدمت به مناطق  محرومی میشوند که تازه از اسارت استکبار  رها شده اند  د و در کسوت لباس مقدس معلمی عزم حضور در مناطق محروم بر جای مانده از رژیم ستمشاهی میکنند و در این میان  قرعه بنام لرستان  همیشه محروم می افتد لذا بار سفر بسته و در عین گمنامی و اخلاص راهی دیاری

میشوند که مردمانش رنگ صداقت دارند و مردانگی و در روستاهای دور افتاده 

(دشتهای سبز و گشاده و دامن کوهای استوار) زاگرس نشینان این دیار بی منت و

خالص مشغول تعلیم و تربیت نوجوان و جوان محروم روستایی میشوند و این یعنی مصداق عینی همان آیه شریفه “الذین هاجروا و جاهدو فی سبیل الله…. و در کنار درس و مکتب، مشق ایثار و از خودگذشتگی میکند  تا  پیام ناب و انسانساز انقلاب را به دورترین نقطه ایران برساند  و میز و دفتر و کلاس درس عرصه ای برای جهاد  در نقطه ای میشود که  فقر وبی سوادی  بیداد میکند  و بدینسان “محمد ” جوانی غریب و کوچ کرده به دیار نداریهایمان لرستان اسوه ای از ایثار و از خود گذشتی برای مردمان روستایی میشود          قابل توجه همشهریانی که به محض تصرف میزها به همه چیز و همه کس پشت کرده به خیال پنبه دانه های پوسیده دنیا دین خود با دنیای نامردمی ها معامله میکنند و ظلمی مضاعف به خود و همشهریان و جوانان محروم از کمترین حقوق اجتمایی

در چنین حال و هوای مجاهدانه  دیو ددمنش و نوکر سر سپرده همان دنیای استکبار صدام که تاب استقلال و آزادگی ملتی مسلمان و مجاهد را بر نمیتابند  برای خاموش کردن این  انفجار نورنی ارزشهای انسانی و انقلابی به دست و پا افتاده و هجوم ناجوانمردانه ای به حریم پاک  میهن اسلامی آغازمیشود و  جوان مخلص و انقلابی ماکه سربازی از سربازان مخلص ولی زمانش خمینی کبیر است میز و دفتر و تعلیم را رها کرده  پا به عرصه ای مهمتر و والاتر یعنی تقابل با تمام هیمنه استکبار نهاده راهی خوزستان سرزمین خونها و لاله ها میشودهمان راهی که هم نسلانش چون حسن باقری ،همت و باکری….بر گزیدند…..

محمد در مدت کوتاهی فرمانده  گردانی از نیروهای اهوازی شده در عملیات رمضان  شرکت میکند  و او که عاشق صفا و صمیمیت و صداقت همرزمان لرستانیست پس از  تشکیل تیپ ۵۷ حضرت ابوالفضل در تابستان ۱۳۶۲ به عنوان معاون ستاد به جمع دلاور مردان لرستانی ۵۷ می پیوندد و درآوردگاه حماسه و ایثار خیبر و محور  ایذایی آن چزابه و شرق مجنون با شور و اشتیاق  به شهادت آرام آرام  محیای وصال یار میشود

برادر رزمند عینعلی رضایی یکی از نیروهای تخریبچی تیپ ۵۷ که راه گشای گردانهای عمل کننده در شرق جزایر مجنون نقل میکند” در آن شب به یاد ماندنی  عملیات  نیروهای سبکبال  بسیجی  که حمایلها بسته و جسور و بی باک محیای نبردی دیگر میشدند به محمد که از عملیات رمضان میشناختم وبا او سابقه دوستی داشتم برخوردم کردم و در این آخرین دیدار  به محض دیدنش چون باران بهاری شروع به گریه کرد و گفت فرماندهان مافوق مانع از حضورم  در کنار رزمندگان بسیجی و شرکت در عملیات میشوند رضایی اگر به میدان مین ها رسیدی درآن لحظات که به شهادت و جانبازی نزدیک  هستی از ته دل برایم دعا کن که به آرزویم شهادت برسم

و درآن شب  عاشورایی شرق مجنون محمد دلشکسته وخسته از دنیا و قفس تن در نقطه رهایی نیروها به اجبار بر جای میماند

پس از شروع مراحل اولیه عملیات  گردانی از نیروهای الیگودرزبرای ورود در عملیات  به منطقه وارد میشود  و برای هدایت گردان به خط به راهنمایی نیاز میشود و محمد فرصت را از دست  نداده سریعا راهنمای گردان ابوذر میشود و در عملیات شرکت کرده و به آرزوی دیرینه اش رسیده شهادت را در آغوش میگیرد و البته شهید شفیع خانی سالها بعد از جنگ نیز به شهادت میرسد  و آز نام مبارکش بر قرارگاه عملیاتی لشگر ۵۷ ابوالفضل یعنی بالاتر از دو کوهه جز خاطره ای بر جای نمانده و به ویرانه ای بدل شده و حتی آهن پاره و بلوکهای سیمانیش با چند سکه بی بها معامله میشود…………………………

http://s2.picofile.com/file/7887385913/1.jpg

                    قرارگاه شهید شفیع خانی در آن دوران حماسه ها و  یادها و خاطره ها
http://s1.picofile.com/file/7887388595/5.jpg

بعد از جنگ و خاطره های ویران شده

آن میعادگاه مقدس شهدا میتوانست امروز “دو کوهه ای “برای همشهریان و نسل جوانش باشد که با همت مسولین تیپ ۵۷ آن میراث گرانبها و  قدمگاه و خیمه گاه شهدایمان که پر بود از نغمه های عاشقانه و نجوای عارفانه عزیزانمان سقف شکافتند  و آن ستونهای مجروح و دیوارهای پر دردش را که در دل هزاران خاطره مدفون داشت فرو ریخته  آهن پاره هایش را در بازار آهن فروشان دنیابه کمترین بهایی به تاراج دادند، بازاری دنیایی و خاکی که ارزش الماس گون شهید و سرمایه های رفیع معرفت آن نسل را به کمترین بهایی خریدار نیست، آن سقف و ستونهای پر درد را ویران کردند و بلوکهای سیمانیش سقفی شد برفراز  دنیاییان و آن تداعی کننده خاطرات ناب که میشد هدیه ای معنوی و راهی روشن برای نسل  جوان شهر و استانمان باشد از میان بردند!!

http://s1.picofile.com/file/7887386127/2.jpg

                                          زمین پاک و قدمگاه عزیزان شهیدمان

     نمایی  از حسینیه مقر لشگر ۵۷ ابوالفضل العباس

حوض مقابل حسینیه شهید همت دو کوهه

http://s1.picofile.com/file/7887389030/6.jpg

حسینیه شهید همت دوکوهه

                    حسینیه ویران شده مقر تیپ ۵۷ ابوالفضل موقعیت شهید شفیعخانی

http://s1.picofile.com/file/7887398167/11.jpg

    همان حسینیه مقر شهید شفیع خانی  و آخرین دعای کمیل مداح شهید (جانشن گردان کمیل)حجت الله سرتیپ نیا پانزده روز قبل از عملیات کربلای پنج و شهادتش در دیماه ۱۳۶۵

حسینیه مقر شهید شفیع خانی و تلی از ویرانی!!

ساختمان ویران تبلیغات تیپ ۵۷ حضرت ابوالفضل

      به نظرم   ساختمان ویران شده واحد بسیج تیپ ۵۷ باشد

دیوارهاییکه میتوانست با تو حر ف بزندو  تو جا مانده از قافله های عاشقی برایش درد دل کنی!

خاکی که  بر آن بذر نان  پاشیده شد و قوت دنیاییان ! یا به تعبیری  محراب و سجده گاه  عزیزانمان  که از دامنش  به اوج رسیده و جان فدا کردند.
همان زمین پاک خدا که سالها قدمگاه خوبترین خوبان عالم امکان بود .
آن خاک و حریم مقدس که بر قدمهایی بوسه زد که لبریز از تواضع و خشوع بر آن  گام نهادند  و این زمین  که چند صباحی بیش میزبان حضور پر نورشان نبود  ذره ای  هوا و هوس و تکبر و درشتی در کردار و کلامشان حس نکرد یعنی  مصداق آیه شریف: “عبادالرحمن الذی یمشون علی العرض هونا و اذا …… “

“حسینیه دو کوهه را تصور کنید و به این تصاویر ویران شده هم نظری !!! ما هم مقر گردان اخلاص داشتیم ، واحد تخریب و حسینیه ای که آکنده از  نوای سوزناک و دلنشین ذکر و مناجات  شهدایمان  بود .
در دو کوهه  این مکانهای مقدس همچنان زیارتگاه عاشقان و محبان شهداست.
آنجا مقر لشگری بود (حضرت رسول) و اینجا هم مقر لشگری (۵۷ ابوالفضل) حاشیه رفتم یا به اصل مطلب اشاره شد نمیدانم ولی در این باب به این شعر توجه کنیم :

ای گران جان خوار دیدستی مرا
زانکه بد ارزان خریدستی مرا
هرکه او ارزان خرد ارزان دهد

گوهری، طفلی به قرصی نان دهد”

                            

 

 

http://s2.picofile.com/file/7887385913/1.jpg

http://s1.picofile.com/file/7887386127/2.jpg

                                 زمین پاک و قدمگاه عزیزان شهیدمان

http://s1.picofile.com/file/7887386769/3.jpg

http://s3.picofile.com/file/7887387204/4.jpg

http://s1.picofile.com/file/7887388595/5.jpg

     نمایی دیگر از حسینیه مقر لشگر (و حال تصاویر حسینیه شهید همت لشگر حضرت رسول را در دو
کوهه، در سایتها جستجو کنید

http://s1.picofile.com/file/7887389030/6.jpg

حوض مقابل حسینیه شهید همت دو کوهه

http://s1.picofile.com/file/7887390000/8.jpg

حسینیه شهید همت دوکوهه

http://s1.picofile.com/file/7887390535/9.jpg

http://s2.picofile.com/file/7887391070/10.jpg

                    حسینیه ویران شده مقر تیپ ۵۷ ابوالفضل موقعیت شهید شفیعخانی

http://s1.picofile.com/file/7887398167/11.jpg

    همان حسینیه مقر شهید شفیع خانی  و آخرین دعای کمیل مداح شهید (جانشن گردان کمیل)حجت الله سرتیپ نیا پانزده روز قبل از عملیات کربلای پنج و شهادتش

http://s1.picofile.com/file/7887398602/12.jpg
حسینیه شهید شفیع خانی و تلی از ویرانی!!!

http://s2.picofile.com/file/7887398816/13.jpg

http://s3.picofile.com/file/7887392040/14.jpg

http://s1.picofile.com/file/7887392361/15.jpg

http://s3.picofile.com/file/7887392896/16.jpg

http://s3.picofile.com/file/7887393224/17.jpg
ساختمان ویران تبلیغات تیپ ۵۷ حضرت ابوالفضل

http://s1.picofile.com/file/7887393652/18.jpg

http://s2.picofile.com/file/7887394187/19.jpg

      به نظرم   ساختمان ویران شده واحد بسیج تیپ ۵۷ باشد

دیوارهاییکه میتوانست با تو حر ف زندو تو جا مانده از قافله های عاشقی برایش درد دل کنی!

http://s1.picofile.com/file/7887386127/2.jpg

خاکی که  بر آن بذر نان  پاشیده شد و قوت دنیاییان  یا به تعبیری  محراب و سجده گاه  عزیزانمان  که از دامنش  به اوج رسیده  جان فدا کردند همان زمین پاک خدا که سالها قدمگاه خوبترین خوبان عالم امکان بود  آن خاک و حریم مقدس که بر قدمهایی بوسه زد که لبریز از تواضع و خشوع بر آن  گام نهادند  و این زمین  که چند صباحی بیش میزبان حضور پر نورشان نبود ، ذره ای  هوا و هوس و تکبر و درشتی در کردار و کلامشان حس نکرد یعنی  مصداق آیه شریف: “عبادالرحمن الذی یمشون علی العرض هونا و اذا …… “
“حسینیه دو کوهه را تصور کنید و به این تصاویر ویران شده هم نظری !!! ما هم مقر گردان اخلاص داشتیم  واحد تخریب و حسینیه ای که از  نوای دلنشین و سوزناک ذکر و مناجات  شهدایمان لبریز بود  در دو کوهه  این مکانهای مقدس همچنان زیارتگاه عاشقان و محبان شهداست آنجا مقر لشگری بود (حضرت رسول) و اینجا هم مقر لشگری (۵۷ ابوالفضل) حاشیه رفتم یا به اصل مطلب اشاره شد، نمیدانم ولی در این باب به این شعر توجه کنیم :

ای گران جان خوار دیدستی مرا
زانکه بد ارزان خریدستی مرا
هرکه او ارزان خرد ارزان دهد

گوهری، طفلی به قرصی نان دهد”

                                             *******

http://s2.picofile.com/file/7887394187/19.jpg

                                           ساختمان ویران بسیج

در بدو ورود به ساختمان بسیج مراجعه کردیم  ساختمانیکه حال جز خرابه ای ویران اثری  از آن بر جای نیست  واحدی از لشگر که هر رزمنده به محض ورود به آن فضای پاک  قرارگاه باید سرکی به آنجا هم میکشید یا به تعبیری هر شهیدی که رفت و ماندگار شد! و یا هر رزمنده ایکه بسیجی باقی ماند  یا که در طوفان فتنه های روزگار نماند و محو شد!

http://s3.picofile.com/file/7887392896/16.jpg


************

http://s2.picofile.com/file/7887398816/13.jpg

                                                     ************

با نامه واحد بسیج لشگر خودمانرا به گردان محبین
 که بر دامنه ارتفاعی نه چندان بلند خیمه هایش بر پا بود معرفی کردیم

گفتم  هر دو بیسیم چی گروهان شویم چرا که به وقت عملیات از هم جدا نیستیم و اینگونه شد.
(و شبی از آن ایام قبل از عملیات رزم شبانه ای رفتیم و او آنگونه که در خاطراتش آورده  کوله بیسم را به پشت حمایل نمود)
چند صباحی بیش از حضورمان در جمع رزمندگان قهرمان محبین نگذشته بود که زمزمه های رفتن در بین بچه های گردان پیچید

 شور و اشتیاق رفتن همه رابه وجد آورده بود.
فصل بهار بود  و زمین جنوب که چندان میانه ای با سبزی و طراوت ندارد اما بسیار دلپذیر و پر نشاط  مینمود چون کبوتران مهاجرش بوی بهار داشتند و طراوت  شکفتن .

ساعاتی بعد اتو بوسها محوطه گردان را پر کرد .                                       *********
در آن چند روز با خبر شدیم  فیروز که مدتی  آذربایجان غربی و مسولیت بسیج اشنویه را داشت  به لشگر آمده و کمی بعد به گردان محبین پیوست یادم  هست تولد فرزند دومش بود او که  تا شهادتش او را سیر ندید.

*********
آن روزهای کوتاه حضور بر آن زمین  پاک خدا  روز به روز تغییر رفتارش محسوستر میشد از سر و صدا و تب و تاب افتاده بود و سکوتش بیشتر و عمیقتر حتی در مرور خاطرات روز بروزش  این سیر معنوی و روحانی او را میشود درک کرد  اما ما غافل و نادان متوجه این جدایییش از خاک به افلاک نبودیم، این روایت شریف را  از مولایمان امیرالمومنین(ع) شنیده ایم : ” اذا تم العقل نقص الکلام” و این مقدمه و سیر صعودی کمالش بود که آرام آرام چون حرکت تکه ابری سفید  به ملکوت  و خدایش نزدیک و نزدیکتر میکرد

******
 در باره رمز و راز این سکوت

 جا دارد دو خاطره کوتاه عرض کنم :
شهید فیروز میگفت” یکی از برادران را برای معاونت حشمت قلی (فرمانده گروهان یک که در همان عملیات شاهد آخرین لحظات شهادتش بودیم) به ایشان معرفی نمودیم کمی گذشت و آن برادر آمد و گفت  این آقای قلی از من خوشش نمی آید (خیلی کم حرفست) و با من به ندرت کلامی بر زبان جاری میکند و  فیروز در جواب میگوید :” ایشان همینگونه اند! بدل نگیرید”

http://s1.picofile.com/file/7887396662/24.jpg

عکسی قدیمی از شهید حشمت الله قلی هدیه از طرف  پسرعمویش که به گردان آمده جویای نحوه شهادتش بود

********

در این باب ،ذکر خاطره ای دیگر  خالی از لطف نیست یکی از اقوام بنام  هادی عباسی (فرزند مرحوم حاج شیخ فرج الله عباسی گراوند) از غواصان لشگر ۱۷ علی ابن ابیطالب قم  که در کربلای چهار و جزیره ام الرصاص  به شهادت رسید، هادی غالبا شلوغ بود و اهل تیکه پرانی و مزاح یکی از دوستان شهید نقل میکند”هادی شلوغ گردان لقب داشت و همه اورا به سرزندگی و شلوغ کاری میشناختند ولی آنروزهای پایانی و نزدیک عملیات کربلای چهار هادی به یکباره به سکوت و عزلتی غریب خو گرفته بود  آرام شده و  از تب و تاب و هیاهو افتاده بود …..و این همه را متعجب کرده بود ،که هادی را چه شده؟!  و باور این خلوت گزینیش برای بچه ها سخت بود…..”
یادم هست زمانیکه در موقعیت شهید شفیعخانی قبل از عملیات کربلای پنج بودیم شهید فیروز سفر کوتاهی به کوهدشت داشتند و در برگشت خبر شهادت هادی را آورد و  حجت گفت “غزلی برایش خواهم نوشت” و اما مدت کوتاهی بعد هادی با غزل وصل به پیشوازش آمد و او با شهادتش در کربلای پنج  به هادی پیوست و مجال این سروش عاشقانه اش برای هادی شکل نگرفت

http://s1.picofile.com/file/7887397632/25.jpg

       از راست شهید هادی عباسی آخرین روزهای قبل از شهادت



********
این حالات و  سکناتش  روز به روز بیشتر نمود پیدا میکرد  و از وصیتنامه پر بار  و خاطرات روز بروزش این تحول را میشد حس کرد.
همان روز حرکت یا قبلش خواستیم وصیتنامه بنویسیم به چادر کناری رفتم و او در آن خلوت پاک و نورانیش در آحرین ساعات حضورمان در آن چادر مخابرات گروهان دوتنها ماند تا آخرین حرفهایش را به کاغذ آورد یا که آخرین وداع بیرون از چادر در محوطه گردان در اولین دیدار بعد از نوشتن وصیتنامه حقیقتا او را جور دیگری دیدم و کاملا متفاوت با ساعتی قبل به هرکدام از دوستان همرزمانش میرسید، مصافحه و رو بوسی میکرد و گرم در آغوش میگرفت و تو گویی با همه در حال خداحافظی بود!
لحظه به لحظه در کردار و رفتارش این کمال و سیرعلی الله را میشد حس کرد  از دوران ابتدایی و دبستان  و خصوصا دبیرستان همکلاس و دوست بودیم و به نوعی میشود گفت تمام حالات و رفتارش را از بر بودم، ولی آن ایام همه احوالاتش جدید بود و درکش  نامفهوم یا به تعبیری  ما غافلان دنیا بودیم و عاجز از درک آن ارواح بلند ساکت و کم حرف و با صورتی نورانی و آسمانی کاملا مشهود بود که قدم به قدم در حال بالا رفتن و فاصله گرفتن  از زمین و زمینیان بود.

********
شور و حالی عجیب فضای گردان را پر کرده بود و همه در تب و تاب رفتن سر از پا نمیشناختند  حمایلها بسته  و مهمات در بین دلاوران گردان محبین تقسیم شد، کاری که تا آن موقع ندیده بودم و همیشه شب عملیات و یا ساعتی قبل از هجوم و حرکت به سمت دشمن این مهم انجام میشد و البته چند روز قبل با یکی از مسئولین طرح عملیات لشگر در آن زمان برادر عزیزمان حاج مرادعلی محمدی صحبت میکردیم که دو دلیل ذکر فرمودند  تک عراق در منطقه والفجر ۹ در ارتفاعات “کچل برو”  “ناصر۱ “و کاتو آنسوی مرز مریوان و مشرف بر چوارته و نزدیک  سلیمانیه که در والفجر نه فتح شده بود  و ضرورت  سرعت عمل در رساندن نیروهای گردان محبین و مالک اشتر و…. به منطقه برای جلوگیری از تک عراق  که در حال انجام و پیشروی بود،باعث شد که حتی در لحظه حرکت از موقعیت شهید شفیخانی در جنوب  (که البته قبل از رسیدن ما به منطقه و سد کردن این هجوم قسمتی از ارتفاعات از دست رفت و ما در حقیقت بعد از رسیدن محیای  باز پس گیری آن ارتفاعات شدیم) نیروها با آمادگی کامل حرکت کنند ضمن اینکه مسیر جاده های کوهستانی کردستان بدلیل حضور گروهکهای کومله و دموکرات نا امن بود .
و بدینسان همه آماده و محیا برای حرکت به سمت نقطه ای نا معلوم،
نیروها بر مرکبها سوار شدند و غروب آنروز بهاری جنوب  آخرین دقایق حضور در موقعیت شهید شفیخانی

برای کبوتران سبکبال محبین بود.
فضا پر بود از شادی و نشاط   و واپسین روزهای  با او بودن، اتوبوسها حرکت کردند حرکتی که حقیقتا برای آن نوجوان عاشق سیری بود که از خاک و خاکیان، به افلاک میرسید………..
از”شهر حسینیه “گذشتیم ، و جاده پر پیچ و خم و کوهستانی “تنگ فنی”را  پشت سر نهاده  از کناره های شهرمان گذر کردیم در آن مسیر بوی بهار را  بیشتر از هرجایی میشد حس کرد و  او آخرین نفسهای پاکش را از بوی باطراوت بهاری شهر در سینه پر کرد.
نزدیکیهای اسلام آباد غرب بر آسمان تاریکش گاه و بیگاه چراغانی و غوغایی بر پا بود و پدافند شهر دایم آسمان شهر را به دنبال جغدان زبون بعثی نور باران میکرد سپیده دم یکی از صبحهای بهاری کردستان پس از کرمانشاه سنندج   به منطقه رسیدیم . و آنسوی مریوان بر دامنه ارتفاعات سر سبز “شیلر” با  آن طبیعت زیبا و کم نظیرش در چادرهایی که از قبل بر دامنه و عمق دره های بکرش  محیا بود ، مستقر شدیم. و آنجا آخرین استقرار ما قبل از شروع عملیات بود.

در ابتدای حرکتمان بسمت منطقه فکر کنم کرمانشاه  فرمانده مخابرات گردان (مرحوم اسماییل امرایی) دو نفر یکی پاسدار رسمی  و دیگری سرباز وظیفه از بچه های الیگودرز که جدیدا به گردان آمده بودند را جایگزین ما در مخابرات گروهان دو کردند و وقتی به مقرمان در ارتفاعات شیلر رسیدیم سعی داشتند ما را در دو گروهان یا دو دسته (دقیقا یادم نیست) سازماندهی کنند که در برابر اسرار ما با حضورمان در یکی از دسته های گروهان سه که شهید میرزایی فرمانده اش بود موافقت شد و در کنار هم ماندیم
.
                                        *********
هروقت بانگ اذان در محوطه گردان و در آن دره های سرسبز ارتفاعات شیلر میپیچید زیراندازی بر میداشت و قرآنی در دست کمی آنسوتر دور از چشم همه در خلوت دره ای دور از  محوطه گردان نماز می خواند و پس از ان صوت زیبای قرآنش…….
نمازهای اخرین و ذکر و دعاهای واپسین روزهای ماندنش بود و بقول آن شهید عزیز (مجتبی آدینه وند) “صلای وصال میداد”.
و اینجا  با حسرت و درد فقط باید گفت یادش بخیر ..دیگر اینجا  روایت ما ره بجایی نبرد که او حقیقتا  با خدایش پرده ها افکنده بود و کس آگاه از آن مجمع اسرار نبود………

**********
صبح روز حرکت به سمت  خط و شرکت در عملیات باز فرمانده مخابرات گردان در آن هوای مه آلود صبحگاه بهاری دره و ارتفاعات  شیلر سراغمان آمد و بدون کلامی ما را با خود همراه نمود و کمی آنطرفتر رو کرد به ما و به من گفت شما به عنوان کمک بیسیم چی گروهان یک خودت را معرفی کن  (که فرماند ه اش سردار شهید حشمت الله قلی از بچه های الیگودرز بود )  و شما هم با همین عنوان خود را به گروهان دو برسان باز اسرارهایمان شروع شد که مارا در یک گروهان جای دهید که بیفایده بود و نتیجه ای در بر  نداشت آن صورت نورانیش را بوسیده در آغوش گرفتم و او که قدم زنان در سراشیبی آن ارتفاع  پایین میرفت جمله ای گفت “یعنی به همین سادگی از هم …..
به شهید قلی که چادرشان کمی بالاتر بود، خود را معرفی کرده و پس از دقایقی محیای رفتن شدیم نیروها به سرعت مهمات تکمیلی تحویل گرفته و حمایلها بسته شد شور و اشتیاق و پایان انتظار در میان دلاوران  محبین موج میزد و………کمپرسیهای آغشته به گل هم از راه رسید و نیروها به سرعت سوار شده و بر آن جاده شنی منتهی به خط براه افتادند در میانه راه و نزدیکیهای تنگه ای که کمترین فاصله را با خط مقدم و نقطه رهایی داشت( نقطه رهایی در واقع محلی بود که نیروها از آنجا بسمت دشمن حرکت و هجوم غافلگیر کننده اشانرا در دل شب  آغاز میکردند) از شدت تردد خودروهای ارتش که در حال بر گشت به عقبه  بودند،جاده بسته شد  تصور ما این بود که این نیروها در حال جابجایی و تعویض نیرو هستند اما زمانی که به خط رسیدیم مشخص شد که دشمن شب قبل پاتک نموده و ضمن تصرف خط پدافندی ارتش ( کمتر از یک ماه پیش در والفجر نه و در عین غافلگیری دشمن مناطق و ارتفاعاتی چون “کاتو کچلبرو ،ناصر۱ و.. که مشرف بر چوارته  و نزدیک شهر سلیمانیه عراق میشد توسط قرارگاه نجف که شامل یگانهایی چون رزمندگان تیپ ۵۷ ابوالفضل (از جمله گردان محبین ) و لشگر ویژه شهدا به فرماندهی شهید “محمود کاوه” و… فتح شده بود و پس از تحویل منطقه به ارتش جهت پدافند  دشمن تا دندان مسلح پس از پاتکهای متمادی بیشتر مناطق را باز پس گرفت و سر خوش از اشغال مجدد آن ارتفاعات آماده هجومی دیگر و پیشروی مجدد به عمق خاک مقدسمانرا داشت.
خودروهای ما در حاشیه آن جاده شنی منتهی به توپخانه سبک ارتش(خط مقدم صقوط کرده بود) ساعاتی توقف کرد و نیروها جهت در امان ماندن از بمباران احتمالی هواپیماهای دشمن بالای ارتفاعات مشرف بر جاده که به عنوان خط دوم توسط پیشمرگان کرد پوشش داده شده بود مستقر شدند………


http://s2.picofile.com/file/7887397846/26.jpg
                              تنها عکسی که  از ارتفاعات شیلر در دست داشتم
                         این دو برادر بسیجی را اگر کسی شناخت،معرفی فرمایند

 ادامه دارد



[ موضوع ] : دسته‌بندی نشده
[ برچسب ها ] :
نظر شما در مورد اين پست چيست ؟