Translate to:

 
      • آپلود عکس | آپلود | سایت آپلود عکس | اپلود عکسشهید جمشید سلیمانی

      • در ع

        • شناسایی ارتفاعات حاج عمران به همراه

        • شهیدان

        • حجت سرتیپ نیا و جمشید سلیمانی

        ملیات حاج عمران . اردیبهشت سال ۶۵ دشمن بعثی در یک اقدام هماهنگ به قصد تسلط بر پیرانشهر اقدام به آفند نموده و در روزهای اولیه موفق شده بود ارتفاطعات ۲۵۱۹ و اطراف آنرا تصرف نماید . بلافاصله به لشگر ۵۷ مأموریت داده شد جهت سد پیشروی نیروهای عراقی با استعداد موجود اقدام نماید . نیروهای لشگر که در پادگان شهید شفیع خانی مستقر بودند یکی پس از دیگری به سمت کردستان حرکت نمودند ، در آن زمان من در معاونت عملیات لشگر بودم . عراق با تمام توان خود وارد صحنه شده بود و با آتش بسیار سنگین توپخانه و بمب باران هوایی تمام منطقه حاج عمران را زیر و رو کرده بود . از طرف فرماندهی لشگر مأموریت یافتیم پشت خطوط پدافندی دشمن را شناسایی کنیم تا در شب آینده یک گردان از پشت به دشمن تک نماید ، جهت این مأموریت شهید حجت الله سرتیپ نیا و شهید جمشید سلیمانی و بنده انتخاب شدیم ، بعد از ظهر یک روز توسط فرماندهی لشگر از خط خودی توجیه شدیم و غروب همان روز با تاریک شدن هوا پس از هماهنگی با نیروهای در خط خودی به سمت ارتفاعات مورد نظر حرکت کردیم . آسمان رفته رفته ابری میشد . به دامنه ارتفاعات رسیدیم . مأموریتی سریع و طی یک شب میبایست از میدان مین نامنظم و کمین های ناشناخته و خطوط پدافندی عبور کنیم و به پشت خط دفاعی عراقیها برویم . اما کاری بود که میبایست انجام شود . پس از هماهنگی بین خودمان از دامنه ارتفاع شروع به بالا رفتن کردیم . ذکر دعا و نیایش لحظه ای قطع نمیشد چرا که مأموریتی سنگین را در زمانی بسیار کوتاه میبایست انجام گیرد . هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که آسمان شروع به باریدن کرد . به فاصله ای کم که همدیگر را ببینیم رو به جلو حرکت میکردیم ، شدت باران هر لحظه تند و تند تر میشد . با همین وضعیت نیمی از ارتفاع رو پشت سر گذاشتیم . احساس میکردیم به موانع و سنگر های کمین عراقیها نزدیک شده ایم لذا میبایست لحظه به لحظه جلو خودمان را پاکسازی کنیم . سعی میکردیم از مسیری حرکت کنیم که امکان کاشت مین و پست کمین کمتر باشد . رفته رفته ابر تیره تر شد و هوا کاملأ تاریک تاریک ، باران به تگرگی وحشتناک تبدیل شد که به شدت بر روی سرمان اصابت میکرد ، رعد و برقهای طولانی در هوا نمایان شد و گویا لطف خداوند بود که از نور رعد وبرق استفاده کنیم و چند متری به جلو برویم ، به همن منوال به حرکت خودمان ادامه دادیم . تا اینکه یک لحظه نور برق آسمان به کمین عراقیها افتاد که در فاصله کمتر از ۳۰ متری ما ایستاده بود ، مجبور شدیم کمی به عقب آمده و راهمان را عوض کنی

      •  پس از برگشت از جلو  کمین اول در فاصله ۵۰ متری سمت راستش شروع به جلو رفتن نمودیم . تصمیم گرفتیم به فاصله ۵ دقیقه از همدیگر از کنار کمین عبور کنیم ، با توجه به انکه مسئولیت گروه با بنده بود لذا با هماهنگی بنا شد اول من عبور کنم . با توصل به ائمه اطهار از آنها جدا شدم و  شروع به حرکت کردم . به لطف خدا از کمین رد شدم و در کنار سنگ بزرگی موضع گرفتم ، نفر دوم شهید حجت قرار بود بیاد که ناگهان تیر بار دشمن در فاصله نه چندان دور شروع به تیراندازی کرد . احتمال دادم حجت را دیده ، اما پس از لحظه ای قطع شد و حجت خودش را به من رساند و به همین طریق جمشید هم به ما پیوست . حال نوبت به عبور از خط اصلی دشمن رسیده بود که کار مشگلی بود و میبایست در همان شب انجام شود . از پشت سنگ شروع به دید زدن خط دشمن کردیم که ناگهان منوری بر بالای سرمان روشن شد و محوطه به روز روشن تبدیل کرد ، خودمان را به زمین چسپاندیم و از زیر سنگ اطراف را نگاه کردیم و مسیری را برای ادامه راه انتخاب کردیم که صخره ای بلند بود که نگهبانی بر بالای آن بود اما با توجه به قوس صخره ، نگهبان بر زیر صخره دید نداشت . از همان راه و با فاصله مشخص از یکدیگر عبور کردیم و به پشت خط دشمن رسیدیم . لازم بود که حتی تا یک کیلومتر در عمق برویم که امنیت خودمان هم برای شناسایی بیشتر میشد . به این طریق نیمی از مأموریت که رفتن به پشت خط  دشمن بود را انجام دادیم و میبایست آن منطقه را کاملأ شناسایی کرده و اطلاعات لازم را بدست بیاریم . مجددأ رعد و برق آسمان شروع شد و در یک لحظه متوجه هلی کوپتری شدیم که در روی تپه ای فرود آمده بود و یک نیروی عراقی با پانچو بر دور آن میچرخید و نگهبانی میداد . و این همان هلی کوپتری بود که در روز قبل با آرپی چی توسط شهید جهانشاه آذادبخت مورد هدف قرار گرفته بود و مجبور به فرود اضطراری شده بود . کارمان را با موفقیت انجام دادیم و تصمیم به برگشت گرفتیم . مجبور شدیم راه برگشتمان را کمی تغییر دهیم لذا با موفقیت از کنار پستهای کمین عراقیها گذشتیم . هنوز نیمی از راه رفته مان را بر نگشته بودیم که صدای تیراندازی شدید در خط خودی شروع شد و انفجارهای پی در پی و شلیک آر پی چی و رگبارهای پی در پی تیربارها لحظه ای قطع نمیشد . به نصفه راه صخره ها رسیده بودیم و جمشید که در ماههای قبل مجروح شده بود جراحتش به سراغش آمد و دیگر قادر به ادامه راه نبود . با زحمت زیاد به همراه حجت او را به زیر صخره ای بردیم تا شاید بتوانیم آماده اش کنیم آما جراحتش به حدی بود که قادر به ادامه راه نبود . از طرفی درگیری در خط خودی برایمان مشگلی شده بود . لذا میبایست به هر طریقی اطلاعاتی از آن بدست آوریم . بنا شد یک نفر در کنار جمشید بماند و یک نفر خود را به نزدیکی منطقه درگیری برساند و اطلاعاتی کسب کند ، با توجه به صمیمیتی که بین حجت و جمشید وجود داشت لذا حجت گفت من بالای سر جمشید میمانم و شما برو . هنوز ده دقیقه ای از آنها دور نشده بودم و بر بالای صخره ای در حال حرکت به سمت منطقه درگیری بودم که متوجه سر و صدایی در زیر صخره شدم . بلافاصله بر رو زمین دراز کشیدم و بصورت سینه خیز تا حد ممکن به جلو رفتم تا جایی که متوجه صدای آنها شدم که به زبان عربی صحبت میکردند طوری مشخص بود چند نفر مجروح هم همراه داشتن ،  بعضی لحظه ها به هم عصبانی میشدن . با مشاهده این وضعیت متوجه شدم که عراقیها در زمانی که ما در حال شناسایی بودیم اقدام به تک بر علیه خط پدافندی ما کردن اما به لطف خدا موفق نشدن و با تحمل تلفاتی در حال عقب نشینی هستن . سریعأ خودم را به حجت رساندم و ضمن اعلام آمادگی قضیه را براش تعریف کردم . تا نزدیکیهای سپیده دم مجبور بودیم در همانجا بمانیم ، چرا که هم عراقیها در حال تردد و برگشت بودن و هم یک نفر مجروح بهمراه داشتیم که قادر به حرکت نبود .

      •  هوا رو به روشنایی میرفت و سر و صدای عراقیها قطع شده بود . جمشید هم توان حرکت کردن نداشت لذا میبایست از نیروی کمکی و امدادگر استفاده کنیم . برای بار دوم حجت و جمشید را در زیر همان صخره بجا گذاشتم و خودم را به خط خودی نزدیک کردم هیاهوی عجیبی بوجود آمده بود . دیگر از تاریکی هوا چیزی باقی نمانده بود ، با صدای بلند خودم را به نگهبانها معرفی کردم تا اجازه نزدیک شدن را بدهند . زیرا هنوز از عقب نشینی کامل عراقیها اطمینان نداشتند . پس از چند دقیقه توانستم خودم را به خط برسانم و به همراه چند نفر امدادگر به سمت جمشید و حجت برگشتم ، به کمک امدادگران جمشید را به پشت خط آودیم و از آنجا به اورژانس اعزام شدن . آن روز به همراه حجت به سنگرهای اطلاعات رفتیم تا کمی استراحت کنیم و سری هم به اخویم حمید بزنم ، به محض نزدیک شدن به بچه های اطلاعات چند نفرشان به سمت ما آمدن و پشت سر هم میگفتن حمید رفت حمید رفت ( در بین بچه ها کلمه رفت به منزله شهادت بود ) لحظه ای از خود بی خود شدم اما بلافاصله یکیشون گفت نه مجروح شده . در آن خستگی و شب نخوابی شب گذشته نتوانستم طاقت بیارم و به همراه حجت خودم را به بیمارستان پیرانشهر رساندم تا شاید حمید را ببینم اما به ارومیه اعزام شده بود . به هر حال به منطقه برگشتیم و ضمن استراحتی مختصر غروب همانروز به همراه گردان ابوذر وارد عملیات شدیم . با هماهنگی که با حجت شد توانستیم دو گروهان را از همان مسیر شب قبلی که شناسایی کرده بودیم بدون هیچ مشگلی به پشت مواضع دشمن برسانیم . هنور تقریبأ یکصد متر مانده بود که از پشت به دشمن برسیم که نیروهای روبرو درگیری را شروع کردن . بلافاصله نیروها را به همراه حجت از داخل شیاری کم عمق به جلو بردیم . درگیری ما با خط دشمن شروع شد ، تیربارهای عراقیها شروع به شلیک پی در پی کردن شاید به ۲۰ متری خط دشمن رسیده بودیم و به صورت نیمه خمیده رو به جلو میرفتیم که ناگهان حجت دادی کشید و به زمین افتاد گفتم حجت چی شد اول خوب نمیتونست حرف بزنه تا اینکه اشاره به پشتش کرد و گفت کتفم تیر خورد . او را بلند کردم خون از پیراهنش بیرون میآمد ، امدادگر را صدا زدم گفت لازم نیست بچه ها رو ببر جلو . گفتم کسی رو باهات بفرستم عقب گفت نه خودم بلدم میتونم برم . حجت به سمت عقبه براه  افتاد و ما با همت دلاوران بسیجی و سپاهی توانستیم خط رو تصرف کنیم . هنوز قسمتی از خط مانده بود که پاکسازی بشه که ناگهان انفجاری مهیب در بین من و بی سیم چی رخ داد و من هم از ناحیه دست و گردن مجروح شدم و جهت مداوا به نقده و از آنجا به ارومیه و سپس با هواپیما به تبریز اعزام شدم و پس از ۲۴ ساعت بستری در بیمارستان تبریز با لباس بیمارستانی از بیمارستان فرار کردم . که فرار از بیمارستان خود خاطره ای مفصل است .



[ ادامه مطلب ] | [ موضوع ] : دسته‌بندی نشده
راویان نور
نویسنده : admin
تاریخ : سه شنبه, ۲۱ بهمن ۱۳۹۳

شاید آنجه در هر روایتی بیشتر مورد توجه است ،شناخت راویست یعنی راویان حدیث عاشقی زمانی کلام و پیامشان بر دل و جان مشتاقان مینشیند که مخاطب بداند راوی  خود از جنس روایت و در بطن حادثه است یا به عبارتی بخشی از خاطره  .

سیر تاریخی روایتگر عاشورای حسینی زینب کبری  و ذکر آنهمه شهادت طلبی و دلدادگی سر بداران کربلای معلا شفاف ترین دلیل بر این مدعاست چرا که روایت از زبان شیر زنیست که  شاهد است و خود فرزند شهید است ،خواهر شهید است ،مادر شهید است ،دختر عم شهیدست ، و اینگونه است که هر هجای کلامش در طول تاریخ غوغا بپا کرده  و عاشقان  و تشنگان ولایت را با شناخت و معرفتی ناب سیراب میکند.

دعوت از پیشکسوتان یعنی همانها که میدان مینها را در دل آن شبهای پر حماسه معبر عبور ستونهای نورانی  عاشقان بسیج میکردند.

یا که نیروهای گردان اخلاص که همواره در آن روزگار پر حماسه و ماندگار هم مرز و هم آغوش شهادت بودند و بس،

و رزمندگان جان بر کفی که به قلب دشمن میزدند و میجگیدند و حماسه می آفریدند.

لذا این گنجینه های خاطره را که در دل هزاران نکته ناب دارند را باید دریافت و به میدان آورد که از دوستان شهیدشان بگویند و از ایثار و حماسه ها برای نسل جوان غزل بسرایند تا که بدانیم در آن روزگار سخت بر فرزندان خمینی چه میگذشت.

عقیده حقیر برآنست که مجریان این حرکت مقدس که رساندن پیام و سیره شهدا به نسل حاضر است خود باید از جنس آن مردان بی ادعا باشند که شبها و روزها شهادت در کمینشان بود و انشاالله مشیت الهی بر آن شد که بمانند و راه نشان شهدا باشند.

شفاف و خالص گفته شود که رزمندگانی باید سکان روشنگری نسل جوان  را بر عهده گیرند که چون شهدا که حقیقتا کشتگان ولایت بودند، علاوه بر  جانفشانیهایشان در آن سالیان دور بصیرت و درک هدایت نسل بعد از جنگ را داشته باشند و پیام شهدا که مهمترین و اصیلترین نمود عینی و عملی آن  اطاعت محض از ولایت است  را خود در جامعه به اثبات رسانند  چرا که غیر  از این باشد  دور باطلیست که در نهایت این وادی مقدس خدای ناکرده  ممکن است با نفسانیات و تعلقات دنیایی و مادی در هم آمیخته شود و نتیجه لازم را ندهد …



[ ادامه مطلب ] | [ موضوع ] : دسته‌بندی نشده

۲۸ دیماه ۱۳۶۵
نویسنده : admin
تاریخ : سه شنبه, ۳۰ دی ۱۳۹۳

                                             http://s3.picofile.com/file/7364957525/40.jpg

باز  هوای شلمچه ابر چشمهایم را اشکبار میکند  ،آنجا که  دلم سالیان سالست در سکوت نیزارهای ساحل اروندش گم شده . باز دلم برای بوی نمناک خاک و خاکریزهایش پر میکشد.باز دلم برای بوی باروت خمپاره ها و نخلهای سوخته “جزیره بوارین” تنگ شده.(( همین دیروز ۲۸ دی ۶۵ بود که برای همیشه بار سفر بستی و رفتی))  وخاطره آنشبت حجت که با قامتی ایستا و استوار بیخیال و بی توجه به هجوم وحشیانه گلوله های چهارلول دشمن بعثی تا دندان مسلح روی خاکریز سینه سپر کرده آرپیجی شلیک میکردی ، بی توجه به فریادهای ملتمسانه ما بر دامن خاکریز(پایین بیا) و همین یادها و خاطره های تکرار نشدنی و ماندگار تمام وجودم را به آتش  میکشد . و ساعاتی بعد قلمی به دست در گوشه خاکریز بی توجه به هیاهوی جنگ و آتش و انفجار در آرامشی دلپذیر با قلم ودفترت خلوت میکرد ی. حجت ای کاش بودی و میدیدی………دلم برای آن دستان مهربان تو و خنده های شیرین فیروز تنگ شده و گرچه همچنان میبینمت ولی افسوس که جون سرابی شده ای که هرجه راه میروم خسته و خسته تر از هر خسته ای شده  به تو نمیرسم …



[ ادامه مطلب ] | [ موضوع ] : دسته‌بندی نشده
به بهانه کاروانهای راهیان نور
نویسنده : admin
تاریخ : جمعه, ۸ فروردین ۱۳۹۳

ویرانه های فراموش شده و خاموش قرارگاه شهید شفیع خانی

میراث ما

با شفیع خانی چه کردند

ثمن قلیل

شهادت پادگان شفیع خانی

حفظ آثار

بازار آهن

پول و دیگر هیچ

                                          ****************

” شرف المکان بالمکین”
شرف مکان به کسی است که در آنجاست

کربلای معلی برای  شیعیان و شیفتگان حسین ابن علی (ع) حریمیست پاک و مقدس چرا که در آن سرزمین خونها ریخته شد و بدنها پاره پاره، و بنا بر روایات آن “ارواح  مطهر به کالبد آرمیده در خاک و به آن سرزیمین آسمانی توجه و نظر دارند”.
دشت خونین خوزستان و حکایت ماندگار خون و برف بر بلندای قله های سرافرازی حاج عمران وشاخ شمیران و کاتو و.. که در آن روزگار عرصه حماسه ها و شهادتها  بود در حقیقت جلوه ایست از ایثارگری یاران حسین ابن علی(ع) در کربلا و  دردفتر خونرنگ سرزمین نینوا تعریف و تعبیر میشود.
خاکریزهای آن دیار که سالها با شهید و شهادت قرین و همنشین بود بی شک محل نظر و توجه شهدایش بوده و هست و ارتباط معنوی آن ارواح بلند با زایرانشان منقطع نشده، آثار این توجه و نظر رحمت، تغییر حالات روحی و صیقل دلهای زنگار گرفته مشتاقانیست که از مشهد شهدای شلمچه و طلاییه و فکه و بازی دراز و مرصاد…. دیدن میکنند. هجرتی نورانی که جوان با بصیرت تربیت میکند که در طوفان فتنه های زمان مطیع ولی زمانشان باشند بس و این همان پیام ناب شهید است که “پشتیبان ولی زمانتان باشید تا ….”

پس اصالت آن خاک به شهدایش بوده و هست ورنه خاک بسیار است و خاکریز مشتی خاک که در هر جا یافت میشود .خاکریزیکه آمیخته با خون شهید است و بوی پیراهن یوسف برای شفای چشم بسیجیان یعقوب صفتی که از غافله عشاق بر جای ماندند.
در آن روزگاران دور و در عرصه حماسه های جبهه و جنگ مکانها یی محل نزول و اسکان کاروانهای عاشق رزمندگان بود و از آن منزلگاهها  آرام آرام روح لطیفشان پالایش میشد و دم به دم به لحظات پر کشیدن نزدیک و نزدیکتر میشدند

در جبهه این مکانها و قرارگاه ها  خود داستان و قصه های قشنگ و زیبایی دارد . قبرهاییکه برای تقرب بخدا در مقابل گردان تخریب و اخلاص لشگر ۲۷ همچنان به یادگار از آن دوران باقیست و جوانان مومن از راه های دور و نزدیک  به آن مکانها رفته در آن محراب مقدس شهدا به آن فضا و حال و هوا میروند و این پیوند معنوی جوان امروز با شهدا چه برکاتی دارد و چه نور ایمانی در دلها روشن میکند بماند
از این دست مکانهای معنوی در مناطق جنگی جنوب و غرب کم نیستند و حداقل هر یگان و تیپ و لشگر یکی از آن قرارگاه های زمان جنگ را حفظ نموده به عنوان موزه دفاع مقدس زیارتگاه مشتاقان شهدای شهر و استانشانست و قطعا این حرکت فرهنگی  به ریشه دار کردن هرچه بیشتر فرهنگ ناب ایثار و شهادت در جامعه و قشر جوانش منجر خواهد شد

دو کوهه اندیمشک لشگر ۲۷ حضرت رسول : تهران

، قرارگاه شهید غلامپور حمیدیه تیپ ۱۵ امام حسن ،بهبهان ،اهواز،

قرارگاه شهید زین الدین کرخه ۱۷ علی ابن ابیطالب قم،

قرارگاه لشگر ۷ ولیعصر ،اهواز ،

قرارگاه شهید جعفر زاده لشگر ۲۵ کربلا: اندیمشک و احیای قرارگاه هفت تپه  توسط 

لشگر ۲۵

گلف،اتاق جنگ قرارگاه خاتم

 و ده ها قرارگاه دیگر که نیاز به تحقیق بیشتردارد

*******************************************************

دانشجوی رشته پتروشیمی دانشگاه تهرانست و در جریان انقلاب فرهنگی و تعطیلی دانشگاهها ، آن ماهای ابتدایی انقلاب به همراه همسرش با  شوری انقلابی و لبریز ازایمان و اخلاص در کسوت لباس مقدس معلمی(آموزش قرآن) و بهیاری عزم حضور در مناطق محروم بر جای مانده از رژیم ستمشاهی میکنند و در این میان  قرعه بنام لرستان همیشه محروم می افتد لذا بار سفر بسته و در عین گمنامی و اخلاص راهی دیاری میشوند که مردمانش رنگ صداقت دارند و مردانگی و در میان زاگرس نشینان این دیار بی منت و خالص مشغول تعلیم و تربیت  نوجوان و جوان محروم  میشود . یعنی مصداق عینی همان آیه شریفه “الذین هاجروا و جاهدو فی سبیل الله…. و در کنار درس و مکتب، مشق ایثار و از خودگذشتگی میکند  و میز و دفتر و کلاس درس  و تعلیم قرآن عرصه ای برای جهاد در نقطه ای میشود که فقربی سوادی و فرهنگ بیداد میکند.

و بدینسان “محمد” جوانی غریب و کوچ کرده به دیار نداریهای لرستان اسوه ای از ایثار و از خود گذشتی برای مردمان این سامان میشود .

قابل توجه همشهریانی که به محض تصرف میزها!! به همه چیز و همه کس پشت کرده به خیال پنبه دانه های پوسیده دنیا دین خود با دنیای نامردمی ها معامله میکنند
در چنین حال و هوای مجاهدانه ای دیو ددمنش و نوکر سر سپرده  دنیای استکبار  که تاب استقلال و آزادگی ملتی مسلمان و مجاهد را بر نمیتابند به دست و پا افتاده و برای خاموش کردن این انفجار نورانی ارزشها انقلاب   هجوم ناجوانمردانه ای به خاک میهن اسلامی آغازمیکنند و “محمد “این جوان مخلص و انقلابی که سربازی از سربازان مخلص ولی زمانش خمینی کبیر است میز و دفتر و تعلیم را رها کرده پا به عرصه ای  والاتر مینهد  و راهی خوزستان، سرزمین خونها و لاله ها میشود . همان راهی که هم نسلانش چون حسن باقری ،همت و باکری و….بر گزیدند…..و در عملیاتهای فتح المبین ،بیت المقدس ،طریق القدس میجنگد و میجنگند ،

محمد  پس از مدتی  فرمانده گروهی از نیروهای اهوازی شده در عملیات رمضان شرکت میکند و او که عاشق صفا ، صمیمیت و صداقت همرزمان لرستانیست پس از تشکیل تیپ ۵۷ حضرت ابوالفضل در تابستان ۱۳۶۲ به عنوان معاون ستاد به جمع دلاور مردان لرستانی ۵۷ می پیوندد و درآوردگاه حماسه و ایثار خیبر و محور چزابه  با شور و اشتیاق به شهادت آرام آرام محیای وصال یار میشود

چه خوشست حال مرغی که قفس ندیده باشد             چه نکوتر آنکه مرغی زقفس پریده باشد
پر و بال ما شکستند و در قفس گشودند            چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشد

شهید محمد شفیع خانی

برادر عینعلی رضایی یکی از نیروهای تخریبچی تیپ ۵۷ و راه گشای معبر عبور گردانهای عمل کننده درجنوب شرق جزایر مجنون (محور چزابه) نقل میکند : ،  نیروهای سبکبال تیپ ۵۷ حضرت ابوالفضل(ع)  در نقطه رهایی حمایلها بسته و جسور و بی باک محیای نبردی دیگر میشدند. حال و هوای غیر قابل وصفی بود. در آن شب به یادماندنی عملیات به محمد که از عملیات رمضان میشناختمش برخورد کردم و در آخرین دیدار به محض دیدنش چون باران بهاری شروع به گریه کرد و گفت: فرماندهان مافوق مانع از حضورم در کنار رزمندگان و شرکت در عملیات میشوند رضایی اگر به میادین مین رسیدی درآن لحظات که به شهادت و جانبازی نزدیک هستی از ته دل برایم دعا کن که به آرزویم شهادت برسم.
درآن شب عاشورایی محمد دلشکسته وخسته از دنیا و قفس تن در نقطه رهایی نیروها به اجبار بر جای میماند.
در شروع مراحل اولیه عملیات ،گردانی از نیروهای الیگودرز برای ورود در عملیات به منطقه وارد میشود و برای هدایت گردان به خط به راهنمایی نیاز میشود و” محمد شفیع خانی” فرصت را از دست نداده  راهنمای گردان ابوذر میشود و در عملیات شرکت نموده و به آرزوی دیرینه اش رسیده شهادت را در آغوش میگیرد.

                             *********************************

http://s2.picofile.com/file/7887385913/1.jpg

       قرارگاه سردار شهید محمد شفیع خانی  مدت کوتاهی بعد از جنگ

http://s1.picofile.com/file/7887388595/5.jpg

                                          بعد از جنگ و خاطره های ویران شده

و اما

آن میعادگاه مقدس شهدا میتوانست امروز “دو کوهه ای “برای همشهریان و نسل جوان باشد که با همت مسولین تیپ ۵۷ این میراث گرانبها و قدمگاه و خیمه گاه شهدایمان که پر  از نغمه  و نجوای عارفانه عزیزانمان بود سقف شکافتند و ستونهای مجروح و دیوارهای پر دردش را که در دل هزاران خاطره مدفون داشت فرو ریخته آهن پاره هایش را در بازار آهن فروشان دنیا به کمترین بهایی به تاراج دادند، بازاری دنیایی  و خاکی که ارزش الماس گون شهید و سرمایه های رفیع معرفت آن نسل را به کمترین بهایی خریدار نیست، آن سقف و ستونهای پر درد را ویران کردند . و تداعی کننده آن خاطرات ناب که میشد هدیه ای معنوی و راهی روشن برای نسل جوان شهر و استانمان باشد به ویرانه ای بدل نمود

http://s1.picofile.com/file/7887386127/2.jpg

خاکی که بر آن بذر نان پاشیده شد و قوت دنیاییان ! یا به تعبیری محراب و سجده گاه عزیزانمان که از دامنش به اوج رسیده جان فدا کردند، همان زمین پاک خدا که سالها قدمگاه خوبترین خوبان عالم امکان بود ،آن خاک و حریم مقدس که بر قدمهایی بوسه زد که لبریز از تواضع و خشوع بر آن گام نهادند و این زمین که چند صباحی بیش میزبان حضور پر نورشان نبود ، ذره ای هوا و هوس و تکبر و درشتی در کردار و کلامشان حس نکرد یعنی مصداق آیه شریف: “عبادالرحمن الذی یمشون علی العرض هونا و اذا …… ”
“حسینیه دو کوهه را تصور کنید و به این تصاویر ویران شده هم نظری !!! ما هم مقر گردان اخلاص داشتیم واحد تخریب و حسینیه ای که از نوای دلنشین و سوزناک ذکر و مناجات شهدایمان لبریز بود در دو کوهه این مکانهای مقدس همچنان زیارتگاه عاشقان و محبان شهداست آنجا مقر لشگری بود (حضرت رسول) و اینجا هم مقر لشگری (۵۷ ابوالفضل)  در این باب به این شعر توجه کنیم :

ای گران جان خوار دیدستی مرا
زانکه بد ارزان خریدستی مرا
هرکه او ارزان خرد ارزان دهد

“گوهری، طفلی به قرصی نان دهد”

                   http://s2.picofile.com/file/7887394187/19.jpg

                                                 ساختمان ویران بسیج

 در بدو ورود هر بسیجی به قرارگاه شهید شفیع خانی میبایست به ساختمان بسیج مراجعه کند ساختمانیکه حال جز خرابه ای ویران اثری  از آن بر جای نیست. 

  واحدی از لشگر که هر رزمنده به محض ورود به آن فضای پاک و معنوی باید سرکی به آنجا هم میکشید یا به تعبیری هر شهیدی که رفت و ماندگار شد و یا هر رزمنده ایکه بسیجی باقی ماند  یا که در طوفان فتنه های روزگار نماند و محو شد.

 

http://s3.picofile.com/file/7887387204/4.jpg

        دیوارهاییکه میتوانست با تو حر ف بزند و تو جا مانده از قافله های عاشقی    برایش درد دل کنی!

http://s1.picofile.com/file/7887386769/3.jpg

    http://s1.picofile.com/file/7887389030/6.jpg

                                                 حوض مقابل حسینیه شهید همت دو کوهه

http://s1.picofile.com/file/7887390000/8.jpg

حسینیه شهید همت دوکوهه

http://s1.picofile.com/file/7887390535/9.jpg

http://s2.picofile.com/file/7887391070/10.jpg

                                            حسینیه ویران شده  موقعیت شهید شفیع خانی

http://s1.picofile.com/file/7887398167/11.jpg

 همان حسینیه مقر شهید شفیع خانی  و آخرین دعای کمیل مداح شهید (جانشن گردان کمیل)حجت الله سرتیپ نیا پانزده روز قبل از عملیات کربلای پنج و شهادتش

 

http://s1.picofile.com/file/7887398602/12.jpg
حسینیه مقر شهید شفیع خانی و تلی از ویرانی!!

http://s3.picofile.com/file/7887392040/14.jpg

http://s1.picofile.com/file/7887392361/15.jpg

http://s3.picofile.com/file/7887392896/16.jpg

http://s3.picofile.com/file/7887393224/17.jpg

          
  ساختمان ویران  واحد تبلیغات تیپ ۵۷ حضرت ابوالفضل(ع)

http://s1.picofile.com/file/7887393652/18.jpg

                           

http://s2.picofile.com/file/7887398816/13.jpg

        تصاویر مربوط به سایت انفطار است که اشباها آدرس وبلاگ گردان کمیل بر روی آن درج شده است



[ ادامه مطلب ] | [ موضوع ] : دسته‌بندی نشده

 

شمسعلی اهرون

 

شمسعلی اهرون نفر جلو(41)

 

آذربایجان غربی. پیرانشهر هفدهم اسفندماه ۱۳۶۳

  شهید شمسعلی اهرون مسئول آموزش نظامی سپاه پیرانشهر است و محل کارش بیرون از سپاه ، برای دیدار شهید ایرج میرزایی مسئول حفاظت اطلاعات سپاه پیرانشهر  نزد او میرود در مدخل سپاه  شهر به انتظار ایرج  لحظاتی منتظر میماند و شهید میرزایی به او که میرسد جغدان بعثی سپاه شهر را هدف قرار داده و  پیکرهای مطهرشان در خون می غلطد و چون دو کبوتر سبکبال  به آسمانها پر میکشند

 اول فروردین ۱۳۶۴ جشن ازدواج ایرج است او که  خود یک ماه قبل مقدماتش را فراهم نموده 

 شادی ارواح پاکشان رحمه الله من یقرء فاتحه مع الصلوات

 

 

نامه ای از شهید فیروز سرتیپ نیا بعد از شهادت شمسعلی اهرون محل نگارش اشنویه  آذربایجان غربی

 مسئولیت : فرمانده بسیج اشنویه

 

 

 

“برادر یگانه سلام علیکم

 ضمن عرض سلام خداوند هم ما را عاقبت خیر گرداند

 حالت چطوره خوبی سر حالی انشاالله که سر حالی خوب اگر بخواهید حال ما را من هم خوب هستم به شرط آنکه خداوند به ما توفیق اطاعت و بندگی عنایت فرماید حال خانواده اتان که الحمدلله خوب است پس شکر خدا

 هی ما را هم دعا کنید خوب است که هدایت شویم ما که همه اش حرف میزنم ولی دعا کن حرفهایم به عمل تبدیل شود .

 سلام ما را به شمسعلی برسان بگو که فیروز تنها است کسی حتی بعد از تو تلفنی نمیزند بگو که فیروز دیگر بعذ از هجران تماس نمیگیرد و بگو که کوههای بلند پوشیده از برف مانع میشوند که بانگم بتو برسد بگو که راه درازی را در نبودن تو پیمودم بگو که دیگر حوصله ام سر رفته خدایا مانند شمسعلی مرا از این دنیا ببر

 و خدایا روزی ما را هم مانند شمسعلی در سر دستهای این مردم تشیع کن بسمان است دیگر بس است ماندن.”

 

 

نوحه ای از شهید حجت الله سرتیپ نیا که در تشییع جنازه آندو شهید در مسجد صاحب الزمان خوانده شد

 

 

 

 

  • “اهرون قربان نعش و پیکرت (۲)
  •  
  • در خون افتاده جسم اطهرت (۲
  •  
  • بر خیز از جا عزیز شهر ما
  •  
  • بنگر حال سمیه دخترت (۲)
  •  
  • گفتی که جسم من شود پاره
  •  
  • چون یاران حسین شود پاره
  •  
  • اجابت کرد خدا  دعای تو
  •  
  • کرد قطعه قطعه جسم و پیکرت (۲)
  •  
  • اهرون قربان نعش و پیکرت
  •  
  • در خون افتاده جسم و پیکرت
  •  
  • بر خیز از جا عزیز شهر ما
  •  
  • بنگر حال سمیه دخترت
  •  
  • حجت برخیز از چه ماندی بر جا
  •  
  • کن این جسم ناقابل را فدا
  •  
  • ببین افتاده اندر دشت خون
  •  
  • جسم مظلوم شمسعلی و ایرج
  •  
  • اهرون قربان نعش و پیکرت
  •  
  • در خون افتاده جسم اطهرت”

 



[ ادامه مطلب ] | [ موضوع ] : دسته‌بندی نشده
نویسنده : admin
تاریخ : دوشنبه, ۱۴ بهمن ۱۳۹۲

دانلود دکلمه زیبای شهید حجت الله سرتیپ نیا همراه با نوای نی (بخش سوم)

http://s1.picofile.com/file/7265451177/a1.jpg

برای دانلود کلیک نمایید



[ ادامه مطلب ] | [ موضوع ] : دسته‌بندی نشده

 

 

 

 

16362297kakc004

1486324KAKA005

http://www.mirmalas.com/wp-content/uploads/2014/01/16362297kakc0011.jpg

از چپ شهید حمیدرضا محمدی (مرصاد) ، شهید علی محمد کوشکی فرمانده گردان محبین( شلمچه)، شهید آزاد قبادی( مرصاد) شهید سید مرتضی حسینی

1486324KAKA017

از چپ شهید علی مروت طرهانی جانشین گردان محبین( شلمچه) ،حاج مرادعلی محمدی ( فرمانده گردان محبین در عملیات حاج عمران)، حاج مرادعلی مرادی

http://s1.picofile.com/file/7603778816/Picture_044.jpg 

 نقده ،مسجد امام حسین اردیبهشت ماه ۶۵ مقر گردان محبین در عملیات حاج عمران  چند روزی قبل از عملیات، شهید احمد عمله امرایی (شهادت همان عملیات حاج عمران ) شهید حجت الله سرتیپ نیا . ایرج سرتیپ نیا.حمید غضنفری . محمد حیاتبینی. کریم نورایی

دانشجوی شهید خنجری که پیکر مطهرش در عملیات حاج عمران سالها بر دامنه آن ارتفاعات  برفی حاج عمران غریبانه بر جای ماند

بخش اول
سلام و صلوات بر روح پاک و مطهر شهدای عملیات حاج عمران و دو سردار شهید علی محمد کوشکی و مروت طرهانی
فرمانده و معاون گردان قهرمان محبین که این ایام بنام آنهاست
دو شهیدی که در عملیات  کربلای پنج  و در جزیره بوارین با هم و در یک آن و با یک انفجار به شهادت رسیدند

گردان محبین ، قرارگاه شهید شفیع خانی مقر نیروهای عملیاتی لشگر  ۵۷ ابوالفضل ، حدود یک ماه پس از تک پیروزمند بعد از والفجر ۹

نیروهای گردان رزمهای شبانه و مانورهای آمادگی برای عملیات را  تا حدودی پشت سر نهاده  و آرام آرام خود را برای نبردی دیگر آماده میکنند ، بیشتر از یک ماه  از تصرف شاخ شمیران و دربندیخان توسط نیروهای  عراق گذشته است، یعنی دومین عملیات عراق در قالب “دفاع متخرک” که توسط اربابان  غربی صدام به او توصیه شده . زمزمه هایی بگوش میرسد که نیروهای ما در تدارک باز پس گیری آن ارتفاعات بلند و استراتژ یک است.

در عملیات قبل یعنی تک بعد از والفجر ۹ (۹/۱/۶۵) فرمانده گروهانمان سردار شهید حشمت الله قلی در مقابل چشمانمان پس از تصرف ارتفاعات  شرقی ناصر۱ آسمانی شد و سیروس تیموری دوست دوران دبستان و مدرسه و دبیرستان شهید شده است و پیکرش بر آن ارتفاعات برفی  ناصر ۱ غریبانه بر جای مانده است ، گرچه  همچنان دلخوش و امیدوار به اسارتش بودیم ،چرا که خبری قاطع از او در دست نبود یا که ما خود را به آنراه میزنیم چرا که باورش حقیقتا سخت بود و…

شهید علی مخمد کوشکی به گروهان ما  گروهان یک میپوندد  و جانشین شهید قلی میشود و این بار همچون عملیات قبلی  بیسیم چی او میشوم.

چند صباحی بیش ازاستقرار  رزمندگان قهرمان محبین در قرارگاه شهید شفیعخانی  و حدود یک ماه بعد از عملیات قبلی یعنی تک بعد از والفجر ۹ نگذشته است که باز زمزمه های رفتن در بین بچه های گردان می پیچید و چون همیشه شور و اشتیاق رفتن همه را به وجد می آورد.

فصل بهار است  و زمین جنوب که چندان میانه ای با سبزی و طراوت ندارد اما بسیار دلپذیر و پر نشاط  مینمود چرا که کبوتران مهاجرش باز بوی بهار داشتند و طراوت  شکفتن .

ساعاتی بعد اتو بوسها محوطه گردان را پر میکند .

 شور و حالی عجیب فضای گردان را پر کرده است و همه در تب و تاب رفتن سر از پا نمیشناسند  حمایلها بسته  و مهمات در بین دلاوران گردان محبین تقسیم میشود و اتوبوسها کاروان رزمندگان محبین را به سمت نقطه ای نا معلوم میبرد .

تا چند روز قبل از حرکت تصور نیروها عزیمت به شاخ شمیران و تصرف آن ارتفاع استراتژیک است  اما در این مدت کوتاه حوادث  جدیدی در صحنه نبرد رخ داده  و دشمن بعثی در قالب همان تحرک جدید یعنی “دفاع متحرک” این بار پس از تصرف شاخ شمیران و تک در منطقه کاتو و ناصر ۱  منطقه عملیاتی والفجر ۹ که قصد تصرف نقاط عمقیتر در غرب مریوان را داشت و در عملیات قبل (۹/۱/۶۵ ) توسط  نیروهای لشگر ۵۷ و بویژه گردان محبین و تیپ ویژه شهدا  به فرماندهی سردار شهید محمود کاوه در هم شکسته  شد (که خاطراتش در قسمتهای قبلی سایت گردان کمیل آمده است)

این بار از سمت ارتفاعات حاج عمران در غرب پیرانشهر با همراهی گروهکهای کومله و دموکرات تحرکی جدید آغاز نموده  و هدف آن علاوه بر تصرف ارتفاعات مرزی مشرف بر پیرانشهر قصد تصرف این شهر مهم را در سر دارد ( و طبق شنیده ها تقدیم آن به گروهکها) لذا نیروهای لشگر از جمله گردان ما”محبین ” به جبهه شمال غرب ( حاج عمران) عزیمت میکند.

گردان “محبین” در یکی از آن شبهای به یاد ماندنی در زیر باران انواع آتشبارهای دشمن که حقیقتا بیسابقه است ،از جاده ای طولانی و پر پیچ خم بر ذامنه کوههای برفی و سربه فلک کشیده حاج عمران عبور کرده به خط مقدم خودی که نیروهای ارتش بر آن مسقرند میرسد ،آتش پر حجم دشمن وجب به وجب آن تپه کم وسعت را زیر آتش دارد بچه های گردان در سنگرها مستقر میشوند ،تا قرص ماه در پشت ارتفاعاتیکه در دست عراق است غروب کند ،با حرکت آرام ماه در آسمان هر لحظه به زمان حرکت و شروع عملیات نزدیکترمیشویم،کمی آنسوتر یک قبضه مینو کاتیوشای خودی هست که بشدت و بی امان به سمت مواضع دشمن شلیک میکند و پس از چند شلیک پیاپی انوع گلوله های دشمن وحشی به سمتش روانه میشود و لحظاتی کاتیوشای خودی ساکت میمانددر آن لحظات آنچنان آتش دشمن پرحجم است که همه فکر میکنند قبضه با خدمه اش تکه تکه شده اند اما به یکباره مینوکاتیوشا با خدمه شجاعش و با آن صدای زوزه خنده دارش شروع بکار میکند و همین بچه ها را غرق در خنده میکند. تبادل آتش سخت و نابرابریست. قرص ماه آرام آرم میرفت که خودرا در پس کوههای بلند حاج عمران پنهان کند وگردان هر لحظه به انتظار حرکت از نقطه رهایی
عملیات حاج عمران است و به انتظار غروب ماه در آن شب به یاد ماندنی اردیبهشت ماه ۱۳۶۵ ،
قرص ماه کماکان بر بلندای ارتفاع مقابل تکیه داده و تابانست و منتظر پنهان شدنش نشده و ستون نیروهای قهرمان گردان محبین پس از خداحافظی با نیروهای ارتشی مستقر روی ارتفاع از خط خودی عبور کرده بر جاده ای شنی که سمت چپ آن خاکریزیست ( ترکش گیر) و بعد پرتگاهی عمیق و سمت راست سخره و ارتفاعی بلند، رو به قرص کامل ماه که همچنان انوار نورانیش را بر صورت بچه ها میتاتاباند و در سکوتی سنگین روبه جلو در حرکت است در میانه های راه به جمعی از بچه های بسیجی میرسیم که پیکرهای مطهرشان پاره پاره بر خاک افتاده کمی توقف میکنیم ، یکی میگوید اینها اجساد عراقیند ولی در زیر نور کم رنگ ماه دقت که میکنیم چفیه های گردن و صورت و محاسن خون آلودشان نشان از بی نشانی شهدای بسیجی دارد و خودیند . پس از چند دقیقه ای توقف ستون نیروها بر جاده شنی براه می افتد . بر دامنه ارتفاعی بلند در فاصله یکی دو کیلومتر که گاه در زیر نور منورها نمایان میشود درگیری شدیدی در جریان است و تیربارچی و کمین عراقی دامنه ارتفاع و مقابلش را با تیرهای رسام (آتشی) به آتش کشیده ، ستون گردان بصورت افقی و تقریبا در بهلوی کمین قرار دارد ولی فاصله دور است گروهان یک هستیم و نوک ستون به علی محمد فرمانده گروهان که بیسیم چیش هستم میگویم میسود کمی رو به بالا ی ارتفاع رفته و از پشت به کمین که در دامنه ارتفاع است نزدیک شد و او زیر نور کم رنگ ماه لبخندی میزند ،کمی جلوتر رفته و در عین غافلگیری از فاصله بیست یا سی متری زیر آتش تیربار کمین عراقی قرار میگیریم و در همان لحظه اول تعدادی از بچهه ها مجروح میشوند گردان در سینه خاکریز سمت چپ پهلو میگیرد و درگیری با چند کمین عراقی که کمتر از سی متر فاصله دارد آغاز میشود سمت راست سینه سنگی و صخره ای کوه است در چپ خاکریزی که به پرتگاه میرسد ،تیربارچی گروهان جلو آمده روی خاکریز مستقر شده تبادل آتش آغاز میشود چند آرپیجی شلیک میشود و کمین برای دقایقی خاموش میشود حرکت آغاز میشود ولی تیربار عراقی به نظر جایگزینش از راه میرسد و آتش کمین مجدد روی بچه آغاز میشود و باز مجروحین ،با دستور علی محمد شهید خنجری و علی امرایی (علاو) آرپیجی زن و کمکی گروهان از خاکریز جدا شده تا به آنسوی جاده شنی رفته و پشت به سینه سنگی کوه با تسلط بیشتری به کمین که در مقابل و مسلط به ستون نیروهاست شلیک کنند. به سرعت از خاکریز جدا شده و به وسط جاده شنی میرسند و نور قرص ماه که در مقابلست آندو را در معرض دید کامل کمین قرار میدهد و عین فیلمها در زیر گرد و خاک تیربار عراقی گم میشوند، به آنسو که میرسند خنجری شهید میشود و علاو از ناحیه پا مجروح ،و او با پای مجروح و درد و آه چند آرپیجی شلیک میکند . ولی گویی کمین در سنگری بتونیست یا به قول خودمانی موقعیتش “کووس” است علاو آن رزمنده دلیر گردان محبین با تشرهای علی محمد هرچه آرپیجی همراه دارد بر سر کمینهای عراقی خالی میکند و افسوس که کاری نیست تیربارچی گروهان بی امان بر سر کمین آوار میشود و حتی تیربارچی را میکشد و دقایقی سکوتش همه را خوشحال میکند و آماده هجوم میشویم ولی باز جایگزینش از راه میرسد آمار مجروحین و شهدا هر لحظه بالا میرود گوشی بیسیم را به علی محمد میدهم و او شرایط را به فرمانده و معاون گردان حاج مرادعلی و شهید فیروز انتقال میدهد .
هجوم تیرهای تیربار گرینوف هر لحظه بیشتر و بیشتر میشود بدلیل فاصله نزدیک و نور ماه و تسلط کمین شرایط هر لحظه سخت تر میشود در یک لحظه کمکم از ناحیه پای راست مجروح میشود بیسیم را بر زمین مینهم و چفیه ای از گردن پشت سری باز کرده و بر پای مجروحش میبندم ، و به عقب برده میشود ،و تبادل آتش بین ما و دو یا سه کمین سمج عراقی و نیروهایشان که حال تجمع کرده اند همچنان ادامه دارد علیمحمد هم بی امان آرپیجی شلیک میکند بیسیم را به پشت حمایل میکنم اسلحه ام با کلاش کرمعلی سلگی مو نمیزند و به اشتباه کلاش سلگی را بر میدارم که معترض میشود اسلحه را از میان خاکهای خاکریز پیدا میکنم وقتی بیسیم را حمایل میکنم گوشی بیسیم بین پشت و بیسیم گیر میکند با دست راست گوشی را میکشم و دستم رها شده در یک آن از ناحیه انگشتان دست احساس برق گرفتگی میکنم تیری به دست اصابت کرده در آن تاریکی با لمس، سوراخهای انگشتان را چک میکنم و دستم را مچاله کرده و علیمحمد آنرا میپیچد و درگیری کمین و گردان کماکان ادامه دارد، ابراهیم حاتمی که پیک گردان است و در وسط ستون کمی عقب تر با فرماندهان گردان است جلو می آید و بیسیم را از من میگیرد علاو امرایی هم که از ناحیه پا مجروح شده آنسوی جاده است بنده خدا گیر افتاده بود و نه راه پیش داشت و نه راه پس . کمی عقب رفته به شهید فیروز و حاج مراعلی میرسم . نیروهای عراقی که در سمت راست و پهلوی ستون بالای ارتفاع و بالای سر مستقر ند برای به اشتباه انداختن و شناسایی ادامه ستون گردان و محل استقرارمان، جالبست که سوت میزنند و لحظه ای فیروز میخواهد پاسخ دهد که محمدی میگویند اینها عراقیند پاسخی نده . سردار شهید علی محمد کوشکی آن جلو هرچه تلاش کرد نشد که نشد خمپاره ای به زمین میخورد و کوشکی موج انفجار مختصری میگیرد نزد ما آمده و با مرادعلی و فیروز مشورتهای آخر را انجام میدهند فرمانده لشگر تماس میگیرد و محمدی گزارش میدهد زمان به سرعت میگذرد و به صبح و روشنایی نزدیک میشویم مجروحین زیادند حاج نوری فرمانده لشگر دستورات لازم را میدهد…. ادامه دارد .

سوم یا چهارم بهمن ماه ۱۳۶۵ شلمچه ،ساحل اروند صغیر و انتهای خاکریز ساحلی ، شهید مروت ،شهید علی محمد کوشکی و چند نفر از فرماندهان گردان کمیل
حجت و فیروز ( بیخبر از سرنوشت فیروز و دلخوش به مجروحیتش)شهید شده اند و علی محمد از تشیع جنازه مظلومانه آن شهدا و محمد علیم میگوید که شهر بدلیل بمبارانهای پیاپی از مردم خالی و تشیع خلوت و غریبانه بود ، میگوید تشیع جنازه حجت و فیروز و با شنیدن نام فیروز جا میخورم و او میگوید اشتباه شد و از دهانم پرید و خلاصه به هر زبانی بود از ذهنم پاک نمود ه قانعم میکند که اشتباه شده….

شب آخر حضور در جزیره بوارین است گردان قهرمان محبین جایگزین گردان متلاشی شده کمیل که اکثر فرماندهان و نیروهایش شهید و زخمی شده اند میشود و آخرین دیدار سردار شهید مروت طرهانی ،دوربین مادون قرمز را میخواهد و بهانه می آورم ولی تقدیمش میکنم و در آغوشش گرفته خدا حافظی میکنیم گردان کمیل همان شب به خرمشهر و بیمارستان نیمه ویرانش میرسد و فردایش خبر شهادت آن دو سردار پر افتخار را می آورند محل شهادت دقیقا همان سنگر محل شهادت حجت و فیروز و همان شب اول استقرار …
شادی ارواح پاک و مطهرشان فاتحه مع الصلوات



[ ادامه مطلب ] | [ موضوع ] : دسته‌بندی نشده

                                دانلود دکلمه زیبای شهید حجت الله سرتیپ نیا همراه با نوای نی (بخش اول)

http://s1.picofile.com/file/7265451177/a1.jpg

برای دانلود کلیک نمایید



[ ادامه مطلب ] | [ موضوع ] : دسته‌بندی نشده

                                                     دانلود دکلمه زیبای شهید حجت الله سرتیپ نیا همراه با نوای نی (بخش دوم)

http://s1.picofile.com/file/7265451177/a1.jpg

برای دانلود کلیک نمایید



[ ادامه مطلب ] | [ موضوع ] : دسته‌بندی نشده
تصاویر شهید فیروز سرتیپ نیا
نویسنده : admin
تاریخ : یکشنبه, ۸ دی ۱۳۹۲
موضوع : آلبوم سه شنبه سوم دی ۱۳۹۲

http://s4.picofile.com/file/7864398923/179.jpg

    فکه ( تپه دو قلو و شیب نیسان) اردیبهشت ۱۳۶۲ ار چپ شهید فیروز سرتیپ نیا جانشین 
گردان محبین، رنجبر معاون  محور عملیاتی تیپ ۱۵ امام حسن در منطقه عملیاتی
والفجر مقدماتی، حمید آزادی، حاج مرادعلی محمدی فرمانده گردان محبین
لازم به ذکر است سردار عبدالعلی بهروزی فرمانده محور بودند که بعد از شهادت فرماندهان
تیپ امام حسن (سرداران حسن درویش و بهروز غلامی) او هم به عنوان فرمانده تیپ آبی 
خاکی ۱۵ امام حسن در عملیات خیبر به شهادت رسیدند که تصویر آن سردار شهید در تصاویر 
قبلی وبلاگ درج است. صلوات بر ارواح پاکشان

http://s4.picofile.com/file/7864399030/180.jpg

http://s4.picofile.com/file/7864398709/178.jpg

  زبیداد عراق سال ۱۳۶۲ شهید فیروز سرتیپ نیا فرمانده گردان سیدالشهدا در جمع سنگر نشینان  گردان

http://s4.picofile.com/file/7864398602/177.jpg

             فکه (تپه دو قلو )منطقه عملیات وافجر مقدماتی شهید فیروز سرتیپ نیا

http://s4.picofile.com/file/7864398488/176.jpg

http://s4.picofile.com/file/7864295157/174.jpg

              سمت راست اسماییل محمدی، ناشناس، شهید فیروز سرتیپ نیا

http://s4.picofile.com/file/7864289672/163.jpg

              زبیداد عراق سال ۱۳۶۲ شهید فیروز سرتیپ نیا فرمانده گردان سیدالشهدا در جمع سنگرنشینان

               گردان

http://s4.picofile.com/file/7864283331/162.jpg

                فکه (تپه دوقلو) پدافند والفجر مقدماتی تابستان سال ۶۲   از راست حاجی مهدیپور ،  سردار شهید

               فیروز سرتیپ نیا جانشین گردان محبین، ناشناس ، ایرج سرتیپ نیا

http://s4.picofile.com/file/7864282789/160.jpg

فکه، حمید آزادی شهید فیروز سرتیپ نیا



[ ادامه مطلب ] | [ موضوع ] : دسته‌بندی نشده